netahgel

سایت خبری، سرگرمی و آموزشی نت آنجل

داستان هایی کوتاه از امام جواد : سه داستان کوتاه از کرمات امام جواد علیه السلام

داستان هایی کوتاه از امام جواد : سه داستان کوتاه از کرمات امام جواد علیه السلام

داستان هایی کوتاه از امام جواد

 

شفا يافتن محمد بن ميمون : محمد بن ميمون مي گويد: من با حضرت رضا عليه السلام در مكه بودم، پيش از آن كه حضرت به خراسان عزيمت كند، عرض كردم قصد مدينه در سر دارم.

حضرت نامه اي نوشت تا من به فرزندش برسانم و در آن زمان من نابينا بودم.
وقتي به مدينه رسيدم، خدمت ابي جعفر عليه السلام رفته و نامه را به ايشان تحويل دادم. آنگاه به من رو كرده و فرمود: يا محمد! حال ديدگان تو چگونه است؟
عرض كردم: يابن رسول الله! همان گونه كه مي بيني، من عليل شده و نابينا هستم. حضرت دست مبارك خود را روي ديدگان من كشيد و بينايي چشمانم به من برگشت و بهتر از اول شد. پس از آن در حالتي كه بينا بودم، دست مباركش را بوسيدم(بحار، ج 50، ص 46).

 

داستان هایی کوتاه از امام جواد : سه داستان کوتاه از کرمات امام جواد علیه السلام

داستان هایی کوتاه از امام جواد

سخن گفتن عصا به حقانيت امام جواد
محمد بن ابي العلاء مي گويد: شنيدم يحيي بن اكثم چنين مي گفت: روزي از امام جواد عليه السلام مسائل مختلفي را سؤال كردم و همه را پاسخ داد. به حضرت گفتم: به خدا سوگند! مي خواهم چيزي را از شما بپرسم، ولي شرم مي كنم.
امام فرمود: «أنا أخبرك قبل أن تسألني، تسألني عن الامام»؛ بدون آن كه تو سؤال كني من پاسخ مي دهم. مي خواهي بپرسي امام كيست؟
گفتم: آري، به خدا سوگند! سؤال من همين است. حضرت فرمود: امام منم.
عرض كردم: نشانه اي بر اين ادعا داريد؟ در اين هنگام عصايي كه در دست آن حضرت بود، به سخن آمد و گفت: او مولاي من و امام زمان و حجت خدا است. «فكان في يده عصا، فنطقت فقالت انه مولاي امام هذا الزمان و هو الحجة». (كافي، ج 1، ص 353).

داستان هایی کوتاه از امام جواد

علم غيب
حسين مكاري مي گويد: در ايامي كه حضرت جواد عليه السلام در بغداد و نزد خليفه در نهايت جلالت بود، من با خود گفتم: حضرت به مدينه برنخواهد گشت. چون اين خيال در خاطر من گذشت، ديدم آن حضرت سر به زير افكند. سپس سر بلند كرد و در حالي كه رنگ مباركش زرد شده بود، به من فرمود: اي حسين! نان جو با نمك نيمكوب در حرم پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نزد من بهتر است از آنچه مشاهده مي كني. (بحار، ج 50، ص 48).
عمران بن محمد اشعري مي گويد: به محضر امام جواد عليه السلام رفتم. پس از انجام كارهايم، بر امام عرض كردم: خانمي به نام أم الحسن به شما سلام رساند و خواهش كرد كه از لباس هاي خودتان به او عنايت فرماييد، تا براي خويش كفن كند.
امام عليه السلام فرمود: او از اين كار بي نياز شد. من بازگشتم پس از مدتي متوجه شدم 14 روز پيش از آنكه من خدمت امام برسم، از دنيا رفته بود (بحار، ج 50، ص 43) .

—————————

منبع : شرکت شمسا

پاسخی بگذارید