netahgel

سایت خبری، سرگرمی و آموزشی نت آنجل

قسمت سیزده رمان خواندنی من دختر نیستم

قسمت سیزده رمان خواندنی من دختر نیستم

قسمت سیزده رمان خواندنی من دختر نیستم

قسمت سیزده رمان خواندنی من دختر نیستم

آن شب هم خسته روحی و خسته جسمی به خانه رسیدم .خانه غرق در سکوت و وحشت و تاریکی بود با کمک زینت به اتاقم رفتم و با چشمان سوزناکم که از فرط گریه زیاد سوء آن تحلیل رفته بود به خواب رفتم.صبح خیلی زود با تکان های شدید شهرزاد از خواب بیدار شدم.چشمانم را به زحمت باز کردم و شهرزاد گفت که پدر هر دوی ما را خواسته.این اولین باری بود که بعد از فوت مادر حضورا ما را احضار می کرد.همیشه باید توسط یک واسطه با او صحبت می کردیم و یا اگر تقاضایی داشتیم عنوان می کردیم چرا که پدر نمی خواست ما را ببیند.نمی دانم چرا شاید بعد از قتل مادمان رویش را نداشت به ما نگاه کند اما به قول شهرزاد مردی که این قدر سنگدل است که مظهر یک عمر خاطره,عاطفه و محبتش را زیر سنگ مدفون می کند,هیچ گاه نمی تواند به این دلیل ما را به خود نخواهد مگر آن که از ما نیز نفرت پیدا کرده باشد یا که ما او را یاد مادر می اندازیم و او هنوز هم خشمش نسبت به مادر خاستگار نشده!هر چه که بود او ما را این بار به جانب خود احضار کرده بود.هر دو ترسان و لرزان وارد پبجدری شدیم و پدر را دیدیم که کنار عزیز و زری خانم ایستاده .پدر بدون این که مـ ـستقیما به ما نگاهی بکند به زری خانم اشاره کرد و گفت:
«از این به بعد زری خانم,خانم این خانه است.»
وبعد عزیز ظرف شیرینی را از روی میز برداشت و به جانب ما دراز کرد و گفت:
نبچه ها بیاید دهانتان را شیرین کنید.شانس آوردید که مادر به این خانومی و شایستگی نصیبتان شده»
شهرزاد که خیلی می ترسید یک شیرینی برداشت و در حالی که دستانش آشکارا می لرزید آن را در دهان گذاشت ااما من دست عزیز را رد کرده و در حالی که به سرعت می دویدم به اتاقم رفتم و آن ها را ترک گفتم اما شدت خشم و عصبانیت هر چه را که به دستم می آمد به زمین پرتاب می کردم حتی قاب عکس ها و ساعتم را از دیوار کنده و شکاندم تا این که در اتاق به صدا در آمد با عصبانیت آن را گشودم و منصور را دیدم که با ترحم چشم به من دوخته با کلافگی رفتم و لبه تخـ ـت نشستم منصور زیر لب به من سلام کرد و من در حالی که سعی می کردم بر خود مسلط باشم جواب سلامش را دادم.کنارم نشست و دستش را دور گردنم انداخت.دستش را گرفتم و به هق هق افتادم.منصور تکان محکمی به من داد و گفت:
«مرد باش شاهین,گریه نکن,»
شکسته شکسته گفتم:
«فهمیدی که آقا جون با زری خانم…»
نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت:
«بله می دانم همین حالا شهرزاد خبرش را داد,واقعاً متأسفم»
با نارضایتی گفتم:
«منصور این روزها تو کجا بودی؟تو که هیچ وقت مرا تنها نمی گذاشتی»
بـ ـوسه ای بر شقیقه ام زد و گفت :
«آخر تو که نمی دانی,همان روز اول که عمو زن عمو را زندانی کرده بود و کتکش می زد,پدر و مادرم به این جا آمدند تا از مادرت دفاع کنند.اما عمو بی شرمانه هرچه ازز دهانش در آمد به آنها گفت,آن هم چه حرف هایی.روی آن را ندارم که برایت تکرارشان کنم آن هم در جمع.می دانی که چقدر زشت و زننده است برای همین پدر قسم خورد دیگر پایش را این جا نگذارد.پدر می گوید که خوب عمو اتابک خان را می شناسد و همان اول فهمیده که اصرار بی فایده است.خیلی پدر یک دنده ای داری شاهین,وقتی که فهمیدم برگشتی دلم برایت ضعف رفت اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود!اما چه می شد کرد اوضاع خانه تان را که می دانی,به کجا می بایست می آمدم,تازه خبر هم داده بودند که بی هوش در رختخواب افتاده ای,راستش اصلا طاقت دیدن آن صحنه را نداشتم,همه ما ترسیده بودیم می فهمی که!»
سرم را به علامت تأیید تکان دادم و اشک به روی گونه هایم جاری شد,منصور دست در جیبش کرد و گفت:
«این نامه را هم چندی پیش محمد داد گفت به دستت برسانم.»
نامه را از او گرفتم و همان موقع گشودم باید حدس می زدم:
شاهین جان سلام امیدوارم حالت خوب باشد,در کمال تأسف باید بگویم که به هیچ نشانی از دایه منیژه پیدا نکردم چرا که از منزل سابقش اسباب کشی کرده و معلوم نیست کجاست,اما هم چنان برایت قضیه را پیگیری می کنم,یادت باشد که محکم باش چرا که غم وغصه تنها بخشی از زندگی ماست و هیچ گاه نباید همه چیز را فدای یک چیز کرد.امیدوارمشاد باشی وپاینده.
آن را مچاله کردم و به گوشه ای پرتاب کردم منصور آهی سر کشید و از جا بلند شد و گفت:
«دیگر باید بروم,اگر مادر بفهمد این جا آمده ام سخت ناراحت می شود,آخر به او قول داده ام.»
بی تفاوت به آن چه شنیده بودم وخسته از این همه دوری و بداقبالی به روی تخـ ـتم دراز کشیدم و پتو را تا انتها به روی سرم کشیدم وقتی صدای بسته شدن در را شنیدم با خود گفتم:
«باز هم تنها شد.»
فصل بیست و هفتم
«اجازه هست داخل شوم؟»
صدای ساقی بود,اما اصلاً حوصله اش را نداشتم.مثل همیشه سکوت و انزوای خود را بر همه چیز ترجیح می دادم اما باز هم دلم نیامد که به او نگویم با بی میلی گفتم:
«بیا تو»
داخل شد مثل همیشه زیبا و خندان.با پیراهن چین دار سرخ آبی و گل رز صورتی که پشت گوشش زده بود با بی تفاوتی پرسیدم:
«کاری داشتید؟»
قطعه عکس را از کیف دستی اش در آورد پرسیدم:
«چه باید بکنم؟»
خندید و گفت:
«این عکس را که دیروز با مادرم رفته بودیم اصفهان انداختم.می خواهم آن را برایم روی کاغذ بکشی»
با حالت منزجر و کلافه عکس را به طرفش دراز کردم و گفتم:
«ساقی باور کن اصلا حوصله این کارها را ندارم.»
با عصبانیت گفت:
«چه کاری؟به ما که رسید اه اه شد یعنی منن اندازه این دختر بد ترکیب دهاتی هم نیستم که دیوار اتاقت را از نقشش پر کرده ای؟»
با عصبانیت از جا بلند شدم و بر سرش فریاد زدم:
«این دختر دهاتی که چشم تو را از حسادت کور کرده خیلی هم زیبا تر از ترکیب و شمایل توست.اگر هم به چشم تو زشت آمده ایراد از ناتوانی من در به تصویر کشیدن او بوده,چرا که هیچ وقت هیچ استادی نمی تواند از روی نقش دیگری نقش بزند.خداوند او را تمام و کمال آفریده,آن قدر زیبا که نه من و نه هر کس دیگری نتواند مثل او را حتی روی کاغذ به تصویر بکشد می فهمی؟»
ساقی که هم از عکس العمل من و از تن بالای صدایم ترسیده و هم حسابی جا خورده بود.چشمانش خیس شد و در حالی که در تن صدایش لرزش محسوس آشکار بود بسته ای روی میز کنار تخـ ـتم گذاشت و گفت:
«باشد,حق با تو است,این سوغات سفر اصفهان است»
و بعد بدون خداحافظی اتاق را ترک کرد.هنوز هم عکس ساقی در دستم بود نگاهی بر آن انداختم چشمانش معصومش را که دیدم دلم برایش سوخت و از رفتار خود با او به همان سرعت شرمنده شدم.اما این واکنش ها از کنترل من خارج بود مدت ها می شد که با این قبیل عکس العمل های نا بهنجارم اطرافیانم را رنجوزز می کردم و بعد خود پشیمان می شدم.اما اکثر اوقات پشیمانی هم برایم سودی نداشت.شاید اگر خوب دقیق می شدم می فهمیدم که ریشه تمام این ناملایمات و نا هنجاری هایم به پنچ سال پیش از آن باز می گشت یعنی همان سالی که مادرم را از دست دادم هم مادرم را و هم تنها معـ ـشوقم,بنجل را,با این که در این پنچ سال دو,سه مرتبه به کوه سفید رفتیم تا شاید آن ها را ببینم اما از اقبال من مسیر کوچشان برای همیشه تغییر یافته بود و معلوم نبود ییلاق شان را کجا سپری می کنند,چه می دانم!شاید هم در روستایی اسکان گرفته بودند خیلی از عشایر بودند که در زمان رضا شاه به دستور شاه اسکان گرفته بودند,اگر هم که مسئله به غیر از این بوده حتماً می بایست بنجل تا به حال با پسر عمه اش محمد علی ازدواج کرده باشد,الان مدت ها بود که با این اندیشه ها ذهن را کدر و مشوش می ساختم و در نهایت هم جواب قابل توجهی برای خود نمی یافتم و این سرگردانی بیش از هر چیز دیگر بر فشارهای مغزی من می افزود این بار هم مثل گذشته پشیمان از کرده خود با تنها عمه زاده ام به سراغ دختر طراحی ام رفتم تا این که به خواسته ساقی جامه عمل بپوشانم.باشد که مرا ببخشد و بعد با دقت و ظرافت هر چه تمام تر به نقش زدن چهره زیبای او به روی صفحه کاغذ مشغول شدم و آن قدر در بحر عمل خویش بوم که وجود فرخ برادر ناتنی ام را اصلاً احساس نکردم تا این که مرا به اصرار تکان داد و اندیشه کار خود فارغ ساخت,از این که بدون اجازه وارد اتاقم شده بود به شدت عصبانی شدم.اما باید چه می کردم کافی بود کمتر از گل به او بگویم تا شر مادرش مرا بگیرد و تازه این که فرخ چهار سال بیشتر نداشت و کارش را می بایست به حساب حماقت و بچگی اش گذاشت و نه جسارتش.دستی به سرش کشیدم و گفتم:
«چه می خواهی فرخ؟»
و او با زبان کودکانه اش گفت:
«نقاشی»

می دانستم که می خواهد از من تقلید کند,دیگر به این رفتارش عادت کرده بودم به هر چه که دست می زدم او هم هـ ـوس می کرد,کافی بود بخوابم می خواست بخوابد,حتی یک بار در حالی که به گفته مادرش از خورشت کنگر متنفر بود که به او هم خورشت کنگر بدهد و بعد هم کاسه را قاشق خورده بود از حالا می شد حدس زد که آینده چه پسر حسودی خواهد بود,با این که من می بایست به او حسودیم می شد اما او از همان بچگی اش چشم نداشت مرا به حال خود ببیند,نمی دانم شاید هم مادرش این گونه او را آموزش داده بود,همان طور که پدر را مثل موم در دستش به هر شکلی که می خواست در می آورد و با سیاست بی نظیرش پدر را از من و شهرزاد به نفع خودش و فرخ گرفته بود,آقا جونی که زمانی عاشق من بود و مرا با لفظ شاهینم صدا می زد حالا چشم نداشت مرا ببیند و فقط همه توجه و محبتش بذل فرخ شده حالا دیگر فرخ به جای من,عزیز و دردانه پدر و زری خانم به جای مادر و شاید هم خیلی فراتر از مادر سوگلی آقا جون شده بود,زری خانم هم تا تنور داغ دیده بود نان هایش را حسابی چسبانده بود و تا می توانست از من و بیشتر خواهر بیچاره ام شهرزاد بیگاری می کشید,دلم بیشتر از همه به حال شهرزاد می سوخت چرا که بعد از فوت مادر حتی یک خواستگار هم برایش نیامد.معلوم بود که دست و دلشان لرزیده هر چه باشد شهرزادرا دختر مادرم می دانستند و با این عقیده که مادر را ببین و دختر را بگیر و یا دختر پا در کفش مادرش می گذارد فکر شهرزاد را به عنوان کاندیدهای عروس آینده شان در ذهن خود خط زده بودن, هر چه قدر که شهرزاد می گفت قصد ازدواج ندارد ولی مگر می شد چرا که به یک دختر ترشیده همان قدر زشت و وقیح می نگریستند که به یک زن بدکاره حالا چه ارتباطی بین این دوست من که نمی دانم.راست است که بعضی وقت ها آدمیزاد اندیشه هایی در مخیله اش نقش می بندد که به مغز جن هم نمی رسد و با همین اندیشه های مضحک و تعصبات بی پایه,نا خواسته بر بدبختی و عقب ماندگی خود از دیگر جوامع دامن می زند .در همین افکار معلق بودم که فرخ با جیغ گوش خراشی که کشید مرا به خود آورد و شروع کرد به گریه و زاری.عجب بچه تخسی بود با عجله از تخـ ـتم پایین آمدم و به دنبال کاغذهای باطله به زیر تخـ ـت یم خیز رفتم اما آن ها را پیدا نکردم.سرم را که از زیر تخـ ـت بیرون آوردم زری خام بالای سرم ایستاده بود.سگرمه اش را در هم کشیده و مثل سماور مسوار دست هایش را به کمـ ـرش گرفته حسابی جوش آورده بود بر سرم فریاد کشید:
«زورت به این بچه رسیده خجالت نمی کشی.مثل این که یادت رفته بیست سال سن داری,چرا این قدر سر به سر این طفلکی می گذاری.»
بلند شدم و سرپا استادم و با لحنی معترضانه گفتم:
«مگر من چه کارش داشتم,خودش بیخودی نق می زند.»
فرخ خرسند از حمایت مادرش پشت دامان او سنگر بست و گفت:
«دروغ می گوید,اذیتم می کند.»
این حرف را که از آن بچه نیم وجبی شنیدم حسابی از کوره در رفتم با عصبانیت هر چه تمام تر شانه او را محکم به عقب هل دادم و گفتم:
«چرا دروغ می گویی مگر چه کارت داشتم؟»
که یک دفعه جیغ زری خانم بر تنم رعشه انداخت,تا آمدم به خود بیایم سیلی محکمی به گوش من خواباند و گفت:
«ای حرومزاده ی بی آبرو,پسره ی کوسه,آشغال بی حیا دست روی پسر من بلند می کنی,به چه حقی این کار را کردی آن هم جلوی من,پدرت را در می آورم.»
و بعد در حالی که دست فرخ را می کشید و همراه خود می برد از اتاق خارج شد با عصبانیت به دنبالش راه افتادم و گفتم:
«پس فرخ بیچاره بی جهت دروغ به ما نمی بافد به مادرش رفته من کجا دست روی این بچه بلند کردم؟»
او فریاد می زد:
«خفه خون بگیر بی چشم و رو,بی حیا,حیف از من که در این خانه برای تو و اون خواهر گور به گور شده ات مادری می کنم,جان می کنم,زحمت می کشم حیف نان ها,شما را باید مثل سگ به خانه راهتان نداد تا این قدر زوزه بکشید که از درد گرسنگی بمیرید.»

کلافه شده بودم نمی دانستم باید چه کنم در همین حین شهرزاد با تعجیل از مطبخ بیرون زد و خود را به من رساند و وحشت زده پرسید:
«دوباره چی شده داداشی؟»
زری خانم نشگون محکمی از زیر بغـ ـل شهرزاد گرفت که جیغ شهرزاد بلند شد,و بعد با لحنی چندش آور به او گفت:
«به تو چه مربوط,مگر مفتشی,برو به کار خودت برس.»
دیگر طاقت نیاوردم دو سه پله بیشتر به پایان پله های تالار نمانده بود که او را از پشت هل دادم و تازه متوجه شدم مثل مترسکی که حجمش از کاه باشد چقدر سبک است و از زانو به زمین خورد ولی مثل سگ که هفت جان دارد خیلی سریع از جا بلند شد و با ناخن های تیزش به صورت و گردنم چنگ انداخت من هم موهای سیاه زبرش را در دست می پیچاندم و می کشیدم,درست مثل آدمی که جانش را از کف سرش بیرون می کشند ناله می کرد و وحشیانه فریاد می زد اما خودش هم دست بردار نبود هر چه بیشتر مرا چنگ می زد من هم بیشتر موهایش را می کشیدم خدا می داند در همین حین چند بار آب دهانش را به صورتم پاشید و یا دستم را با دندان های کج و سر شگسته اش گاز گرفت اما من میدان را خالی نمی کردم,باید دق دلم را سرش خالی می کردم دندان هایم به هم کلید شده بود و روی تمام بدنم را عرق سرد گرفته بود تا این که در میان جیغ و شیون های شهرزاد,جمله
«آقا جون آمد»
دست های هر دویمان را سست کرد اما خیلی دیر شده بود.البته برای من چرا که برای زری خانم بهتر از این نمیشد,آقا جون در دو قدمی ما بود,همان موقع معطل نکرد بدون آن که کلمه بگوید و یا اجازه بدهد از خودم دفاع کنم کمـ ـربندش را باز کرد و با قدرت هرچه تمام تر آن را بر پیکرم فرود می آورد مثل آن بود که بر تنم آتش می زنند.از درد به خود می پیچییدم والتماس می کردم:
«آقا جون,آقا جون,جون فرخ بسه!»
اما دست بردار نبود چهره اش از غضب و عصبانیت زیاد سرخ شده بود,خون جلوی چشمانش را گرفته بود,شهرزاد کنار پایش زانو زده بود و التماس می کرد اما او حتی یک درجه سرش را نمی چرخاند.تنها به اسیرش می نگریست,مثل آن که منتظر بود هر چه زودتر جان بدهم و خلاص شوم.زوی خانم هم فرخ و حشت زده و گریان را به آغـ ـوش کشیده بود کنار پدر ایستاده و می خندید,نمی دانم پدر چند ضربه مرا شلاق کشید.فقط می دانم که دیگر نمی توانستم روی پا بایستم و غلام و شهرزاد زیر بعلم را گرفتند و مرا به اتاقم بردند.تازه با آن حال پریشانی که داشتم پدر دستور داده بود تا دو روز حق ندارم لب به غذا بزنم,درر اتاقم هم قفل و کلیدش در دست زری خانم بود,خدا لعنتش کند,هر چه آتش بود از گور او بود,هیچ گاه تصور نمی کردم که آدمیزاد آن هم از جنس لطیف زن بتواند تا این اندازه بی رحم و سنگدل از آب در آید.همان روز بعد از یکی دو ساعتی که خوب به حال خودم گریستم دلم از گرسنگی غش رفت,در همین حین چشمم به بسته سوغاتی افتاد که ساقی برایم از اصفهان آورده بود آن را باز کردم و خدا می داند چقدر خوشحال شدم شاید این بهترین هدیه و سوغاتی بود که در همه عمر در نهایت احتیاج آن را دریافت کرده بودم یک بسته گز اصفهان بود با یک قاب منبت کاری شده خاتم کاری.گز را به سرعت باز کردم و یک دانه درشتش را در دهانم گذاشتم,هم خوش مزه بود و هم دل چسن اما تشنگی بعد از آن مصیبت بود,تصمیم گرفتم که آب دهانم را تا جایی که مقدور است قورت بدهم و این دو روز را این گونه سپری سازم اما ممکن نبود,با این که پاییز بود اما عطشی تا بستانی مرا در برگرفته بود تا این که فرشته ناجی من از راه رسید خواهر مربانم.
_شاهین حالت خوب است.
خودم را پشت در رساندم و گفتم:
«خوبم ولی می ترسم از تشنگی بمیرم.»
با لحنی سوزناک گفت:
«الهی بمیرم داداشی.»
و صدای پایش را شنیدم که دور شد با خود گفتم:
«همین!الهی بمیرم داداشی این زن ها فقط با کلمات بازی می کنند.»
ولی بعد از مدتی متوجه بشقابی شدم که زیر در وارد اتاق شد داخلش هم آب بود از هول زیاد بیشتر از آن که آب را سر بکشم آن را روی خودم ریختم شهرزاد شتاب زده پرسید:
«خوردی؟»
گفتم:
«بله ,دستت درد نکند»

بشقاب را از زیر در پس داد و او دوباره پرش کرد و داخل فرستاد,سه چهار بار دیگر هم این کار را تکرار کرد و قرار شد فردا نیز سه چهار نوبت آب بیاورد جریان گزها را که برایش گفتم صدای خنده اش آمد کلی ذوق کرده بودد و گفت که برای ساقی تعریف خواهد کرد اما من از او خواهش کردم راجع به این جریان به کسی چیزی نگوید چرا که کتک خوردن یک پسر بیست ساله از نامادری و پدرش و زندانی شدن او و بدتر از همه نارو خوردن از برادر چهار ساله اش را برای خود ننگ می دانستم,بالاخره دو روز زندانی ام به اتمام رسید در این مدت طراحی چهره ساقی نیز پایان گرفته بود.در اتاق که باز شد,زری خانم اول از همه داخل شد چشمش که به جعبه گز افتاد می خواست از شدت عصبانیت منفجر شود با حرص هر چه تمام تر پرسید:
«این ها کجا بوده»
با بی تفاوتی و در حالی که سعی می کردم خود را راضی و خونسرد نشان دهم تا بر حرص و آزار او بیفزایم گفتم:
«ساقی دو روز پیش برایم از اصفهان سوغات آورده»
به دستانم زل زد و گفت:
«چی دستته؟»
کاغذ را که منقش به چهره ساقی بود به سمتش دراز کردم آن را محکم از دستم ربود نگاهی سرشار از حسادت بر آن انداخت و گفت:
«دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید»
و بعد با چشمان اشاره کرد به عکس های بنجل که در فاصله ی کوتاهی از هم آن ها را به دیوار اتاقم زده بودم و گفت:
«تا حالا که این دختر غربتی چشمت را گرفته بود چه شده که…»
نگذاشتم حرفش را تمام کند و برای آن که بیش از آن معذبش کنم خنده ای کردم و به خونسردی گفتم:
«خوب دیگر!هر گل یه بویی دارد!»
نگاه نفرت انگیزی بر من انداخت و گفت:
«بی حیا! به ننه اش رفته»
و کاغذ را به صورتم پرتاب کرد و من متوجه انگشتان دستش شدم که مثل هویج زمخت و از بالا تا پایین به یک اندازه بودند,اصلا تمام اندامش از تناسب بی نصیب مانده بود,یادم می آید قبل از آن که زن بابای من باشد,حداقل اگر اندام درست و حسابی نداشت یک سره لاغر مردنی بود اما حالا چرا تمام برجستگی هایش به زشتی بیرون زده بود,اما باقی اندامش لاغر و خشک بود پشت چشمی برایم برایم نازک کرد و با حرص و عصبانیت از اتاق خارج شد وقتی که راه می رفت مثل خوک کثیفی بود که پشتش بیشتر از باقی اندامش تحرک داشت.از اتاق که خارج شد پیراهن آستین بلندی پوشیدم چرا که نمی خواستم جراحات وارده از شلاق پدر هویدا باشد هر چند که جای چنگ های زری خانم به روی صورت و گردنم زخم شده بود اما چه باید کرد بایست می رفتم و از ساقی معذرت خواهی می کردم.شاید آه این دختر بیچاره بود که مرا به این سرعت گرفته بود نقاشی اش را به همراه عکس داخل پاکت بزرگی گذاشتم و از خانه خارج شدم و در جواب زری خانم که به مسخره می پرسید:
«کجا تشریف می برید؟»
خودم را به نشنیدن زدم,فرخ فریاد زد:
«من هم می خواهم بروم»
زری خانم مرا صدا زد:
«شاهین,برادرت را هم با خودت ببر.»
با عصبانیت گفتم:

«می خواهم بروم بمیرم,اگر دوست دارد بیاید.»
فرخ وحشت زده به آغـ ـوش مادرش رفت.زری خانم هم که از جواب من حسابی حرصش گرفته بود او را از بغـ ـل خود به اعتراض بیرون راند و گفت:
«بس کن تو هم,همه اش در بغـ ـل من افتادی»
قدم هایم را تسریعبخشیدم که مبادا فرخ پشیمان شود و همراهم بیاید,به منزل عمه فرنگیس که رسیدم در حیاطش باز بود,با اکراه داخل شدم,خوشبختانه ساقی در حیاط بود و مشغول مطالعه,مرا که دید به روی خود نیاورد و به مطالعه اش ادامه داد.در را پشت سرم بستم و کنارش ذوی نیمکت چوبی نشستم و گفتم :
«سلام!»
جواب سلامم را نداد با مهربانی گفتم:
«سرما می خوری ها,هوا سرد است»
باز هم چیزی نگفت,پاکت را به جانبش دراز کردم و گفتم:
«این هم سفارش شما!»
به آرامی پاکت را گرفت و این بار گفت:
«یعنی عکسم را کشیدی!»
سرم را به علامت تأیید تکان دادم.لبخند کمـ ـرنگ اما دلنشین زد و گفت:
«دستت درد نکند»
و بعد صفحه را از پاکت بیرون آورد و هیجان زد و گفت:
«چقدر خوشگل شده,واقعاً که هنرمندی!…فقط چرا برایم امضاش نکردی»
خندیدم و به شوخی گفتم:
«دندان اسب پیشکشی را نمی شمارند»
و او نیز خندید و برای اولین بار در آن روز سرش را بالا گرفت و مـ ـستقیماٌ به من نگریست و بعد یک دفعه مثل آن که آب جوش روی سرش ریخته باشند جیغ خفیفی کشید و وحشت زده پرسید:
«صورتت را کی به این روز در آورده؟»
دست پاچه شدم و جسته و گریخته گفتم:
«کار فرخ است,خیلی شیطان شده پدر سوخته,دستش را روی سیـ ـنه اش گذاشت و نفس راحتی کشید و گفت:
«عجب بچه بی ادبی است,حتماٌ مادرش هم دعوایش نمی کند,من نمی دانم این بچه یک دفعه از کجا پیدایش شد که همه را عاصی کرده زنگوله پای تابوت مصداق همین فرخ است دیگر»
وبعد مکثی کرد و محتاطانه ادامه داد:
«البته ناراحت نشوی ها,هر چه باشد پدر تو دایی من و زری خانم هم که عمه ام است.هر چه بگویم تف سر بالا می شود,بدان قصد جسارت ندارم»
گفتم:
«می دانم,مهم نیست راستش می خواستم از تو بابت عکس العمل آن روزم به شدت مغذرت خواهی کنم,خیلی حالم بد بود یعنی خیلی وقت است که به حال خود نیستم از همان سالی که مادر رفت می دانی می گویند مرگ حق است اما مرگ مادر من به نا حق بود و این از هر چیزی برایم سخت تر است,در ثانی آن دختری که تو او را مسخره کردی تنها امید من برای زندگی بعد از مرگ مادر بود.قسم می خورم که اگر انتظار برای دیدن و یا وصالش نبود قطعاً همان لحظه که خبر سنگسار مادرم را می شنیدم خودم را می کشتم.اگر می بینی که الان این جا هستم و سالمم باز هم تأکید می کنم تنها به خاطر وجود او بود,چطور بگویم,احساس می کنم که یک جوری زندگی ام را مدیون او هستم,هر چند که از این زندگی دل خوشی ندارم اما هر چه باشد هنوز امیدوارم.»
ساقی سرش را به زیر افکند و با صدایی بغض آلود گفت:
«امیدواری به این که او را پیدا کنی؟»
با ناراحتی پرسیدم:
«تو از کجا می دانی؟»
با اعتراض گفت:
«خودت همین حالا گفتی که امیدواری.»
با کلافگی گفتم:
«ولی نگفتم که او را گم کرده ام.»
خنده تلخی کرد و گفت: «شهرزاد قبلا همه چیز را برایم گفته»
خواستم بگویم که شهرزاد از کجا کی داند که یادم افتاد دو سال پیش از آن وقتی که شهرزاد عاشق خرسک بنجل شده بود و من آن را به او هدیه کردم تا در اتاقش بیندازد,به حالت درد دل همه چیز را برایش گفته بودم و حالا او نیز به ساقی گفته بود از نظر من اشکالی هم نداشت,ساقی با ناراحتی پرسید:
«به چه فکر می کنی؟به بنجل؟»
به شوخی گفتم:
«نه,به شما دختر ها فکر می کنم که وقتی به هم می رسید آبرو برای آدم نمی گذارید.»
باز هم خنده تلخی کرد و گفت:
«بگذریم!دوست ندارم بیش از این در مورد این بنجل گم شده صحبت کنم حالا تو برای آینده ات چه نقشه ای داری؟»
کمی اندیشیدم و گفتم:
«من هیچ برنامه و نقشه ای برای آینده ندارم»
با لحنی سرزنش آمیز پرسید :
«چرا؟»
به شکوه گفتم:
«چرا؟آخر من چه آینده ای می توانم داشته باشم؟»
ساقی با عصبانیت گفت:
«یعنی می خواهی تا آخر عمرت بخوری و بخوابی؟نمی خواهی برای خودت مـ ـستقل باشی,سر کار بروی و یا ازدواج کنی؟»
آه کوتاهی کشیدم و گفتم:
«چرا خب,خیلی دوست دارم که مـ ـستقل باشم و تا بتوانم حداقل از دست عمه ات در روز یک نفس راحت بکشم اما برای به دست آوردن استقلال می بایست که کار کرد.راستش خیلی دنبالش رفتم,موقعیت تحصیلی من خیلی عالی است هر جا که می فهمند دیپلم دارم,حتی التماسم می کنند که برایشان کار کنم اما…»
با اصرار پرسید:
«اما چه؟»
سرم را زیر انداختم و با لحنی شرمنده گفتم:
«تو که غریبه نیستی,دو سه باری که خواستم استخدام بانک شوم در امتحانات ورودی حتی بالاترین نمره را داشتم اما در گزینش مرا رد می کنند,حتی آخرین باری که محمد را دیدم با اصرار از من خواست به مدرسه ای که مدیرش را بر عهده دارد بروم و دبیر طراحی وخطالی باشم,اما همان روز اول که برای امتحان به کلاس پنجم شان رفتم آن قدر بچه ها در گوشی حرف زدند و به من خندیدند که دیگر رغبت نکردم به آن جا بروم,بعضی وقت ها که خوب فکر می کنم می بینم که اقا جون حق دارد وقتی روزی صد مرتبه به من می گوید بی لیاقت,حیف نان,تو هیچ چیز نخواهی شد,ترجیح می دهم در همان اتاقم تنها بمانم البته وقتی با خودم باشم تنها نیستم,می دانی بعضی وقت ها خداراشکر می گویم که حداقل اتاقی دارم که مالکیتش از آن خودم است همین هم برایم کافی است دیگر به آن چهار دیواری ملبس به عکس های بنجل و با خاطرات شهین و مادر در قالب سه چهار عکس ترک برداشته قدیمی عادت کرده ام»
ساقی با تعجیل گفت:
«نه شاهین,قضیه به این سختی ها هم که می گویی نیست.من فکر می کنم تو عزت نفست را از دست داده ای.و حتماً هم عدم حضور این عزت نفس در باطن تو به همین توبیخ ها و شعار های مسموم پدرت و یا نیش و کنایه های عمه زری ختم می شود.اگر نه تو جوان بسیار لایقی هستی.تنها این عوامل باعث شده نا خودآگاه به تو تلقین شود که به قول پدرت هیچ چیز نخواهی شد و همین است که تو در گزینش های اداری رد می شوی و یا جلوی چند تا بچه محصل کم می آوری,کافی است که کمی به خودت ایمان بیاوری,به خودت به توانایی هایت به استعدادت,همین طراحی های تو ببین چه زیبا است.چه کسی باور می کند خالق این آثار,انسانی بی لیاقت و یا حیف نان است؟!»

سرم را چند بار به علامت تأسف تکان دادم و گفتم:
«ساقی,خودت خوب می دانی که عدم عزت نفس در من تنها بخشی از مشکلاتم است.مشکل عمده من شکل ظاهری ام است که مرا از دگیر مردان متمایز می سازد این صدای نخراشیده که بچه ها را به خنده وا می دارد و یا این پوست لطیفی که حتی یک تا مو در آن جوانه نزده و از حالا چین خورده چرا دلم خوش باشد که زری خانم از روی نا سزا است که مرا کوسه خطاب می کند و نه از روی واقعیت,چه می دانم اصلاً من با تمام پسرهای دنیا متفاوتم,به هرچه که آن ها نفرت دارند من علاقه دارم نمی دانم که زدن این حرف ها به تو درست است یا نه ولی حالا که بحث به این جا کشید دوست دارم بدانی که من همیشه آرزو داشتم,می خواستم بگویم که همیشه آرزو داشتم که دختر باشم.»
اما بقیه حرفم را خوردم چرا که احساس کردم بیش از حد زیاده روی کرده ام.مادر همیشه می گفت تا جایی برای کسی درد دل کنید که موقعیت شخصیتی شما را مخاطره نینداززد و حالا ممکن بود با این حرفم حتی ساقی را به عنوان یک خواهر,یک دوست و یک حامی از دست بدهم مگر او چه تفاوتی با دیگران داشت او هم مثل بقیه هر لحظه ممکن بود بر من بخندد,مرا دیوانه تصور کند و از من فاصله بگیرد.اما ساقی هم چنان منتظر ادامه صحبتم بود برای آن که مغلطه کنم,گفتم:
«در مورد مسئله ازدواج هم باید اعتراف کنم که تصمیم خود را گرفته و می خواهم تا آخر عمر تنها زندگی کنم.»
ساقی خیلی آرام و غمگین پرسید:
«چرا؟»
شانه هایم را بالا انداختم دوباره پرسید:
«به خاطر بنجل؟»
باز هم شانه هایم را بالا انداختم و او با همان لحن محزونش ادامه داد:
«بنچل برای همیشه رفته,شاهین این یک واقعیت است اگر ما انسان ها با واقعیت کنار نیاییم و آن را نپذیریم واقعیت مثل اسب رم کرده ما را زیر می گیرد.»
از جا بلند شدم و گفتم:
«شاید که من بنجل را از دست داده باشم اما با خیالش و خاطراتش الان مدت هاست که زنده ام همین برای من کافی است,هر چند که باید اقرار کنم همیشه در ته دلم ندایی سوزناک بر آن چنگ می کشد که تو بنجل را باز خواهی یافت,باور کن راست می گویم»
ساقی نیز از جا بلند شد و با لحنی شکایت آمیز گفت:
«تو فکر می کنی که بنجل را دوست داری,آدمی را از هر چیز دور نگه دارند به سمت آن کشیده می شود و این حس به تو اقتضای همین امر است و بس من مطمئنم که اگر بنجل الان پیشتو می بود این قدر که حالا داغش را بر سیـ ـنه می زدی برایش دل نمی باختی,بهتر است که چشم هایت را باز کنی اطراف تو پر است از آدم هایی که منتظر تو هستند,منتظر این که تو آن ها را به قلب خود دعوت کنی.»
پوزخندی زدم و گفتم:
«بله اطراف من پر است از این آدم ها.مثلا عمه جناب عالی یا پدر مهربان و یا برادر عزیزم فرخ یا مادر بزرگ دوست داشتنی ام,عزیز جان»
ساقی با هیجان دستم را گرفت و در حالی که چشمانش از فرط هیجان یا شاید هم التهاب و ناراحتی خیس شده بود رو به من گفت: «شاهین خواهش می کنم کمی دور اندیش باش,نگو که می خواهی تا آخر عمر,خودت را در خیال پردازی های بیهوده ات با بنجل به ظاهر زندگی کنی,تا به حال فکر کردی که وارد دانشگاه شوی,تحصیلات عالیه داشته باشی,آن قدر برای خودت شعور و اعتبار و درجه کسب کنی که هیچ بنی بشری نتواند از صدا و یا ظاهر تو خرده بگیرد,می توانی پزشک باشی یا استاد دانشگاه.می توانی در همین رشته طراحی تحصیل کنی,اگر بخواهی من حاضرم در این راه با تو همگام باشم,با هم می رویم فرانسه آن جا بهترین کالج ها را دارد که به محض این که فارغ التحصیل شدی جذب کارت می کنند.آن گاه می توانی برای خودت کار کنی خانه و اتومبیل بخری حتی می توانی ازدواج کنی و دور و برت را پر کنی از بچه های زیبا و سالمی که تو را پدر صدا می زنند,تنها کافیست اراده کنی,همه چیز در این دنیا برای رفاه بشر به وجود آمده,بشری که اگر تو بخواهی نمونه اش باشی خودت را حبس کنی و با رویاهایت زندگی کنی دنیا را به باد فنا خواهد داد.»
در حالی که با کلافگی به سمت در حیاط می رفتم معترضانه گفتم:
«ساقی خواهش می کنم بس کن و این قدر جملاتی را که در کتاب های پدرت خوانده ای به رخ من نکش,من نه علاقه ای به درس دارم و نه به فرانسه,نه می خواهم پزشک باشم و نه می خواهم بچه دار باشم.روزگار دل مرا بدجور شکسته نمی رود بنابراین فقط می خواهم تنها باشم دست خودم هم نیست این را هم بدان که عشق من به بنجل یک عشق سرمدی است و نه گذرا شما هم لطفا سلام مرا به عمه فرنگیس برسان و بگو در اولین فرصت به دیدارش خواهم آمد.»
ساقی در حالی که می دوید به من نزدیک شد و در حالی که صدایش می لرزید مرا با وحشت صدا زد:
«شاهین؟»
در را باز کردم اما قبل از آن که خارج شوم نگاهی به او انداختم و گفتم:
«بله؟»
عکسی را که قبلا داده بود تا از روی آن برایش چهره اش را بکشم سمتم دراز کرد و گفت:
«حداقل این را برای خودت داشنه باش.»
گفتم:
«نگو این عکس را گرفته ای که به من بدهی!»
سرش را تکانی داد و گفت:
«البته که نه ولی حالا که از روی آن برایم چهره ام را کشیده ای می خواهم آن را به یادگار برای خودت داشته باشی.»
عکس را از او گرفتم و از او تشکر کردم و بعد به سرعت از او خداحافظی کردم و بدون آن که منتظر جوابش باشم در را پشت سرم بستم و به راه افتادم,تصمیم گرفتم قبل از آن که به خانه بروم بعد از مدت ها یک سری به منصور بزنم اما از اقبال من زن عمو منصوره گفت که همراه عمو وثوق به ماهی گیری رفته,در دل به حالش حسرت خوردم,چه پسر خوشبختی یک مادر مهربان و دوست داشتنی والبته در قید حیا,یک پدر دوست و هم یار و فهمیده,خودش هم که همیشه از خوشحالی در آسمان ها سیر می کرد.نه سر کوفتی می شنید و نه تازیانه های پدرش را هرزگاهی مزمزه می کرد.با بی میلی وارد خانه شدم,زری خانم و عزیز و فرخ هر سه نفری ددر پنجدری نشسته و سیب می خوردند,عزیز مرا که دید صدایش را بالا برد:
«سلامت را حیات یک جا قورت دادی؟»
زیر لب گفتم سلام و یک راست به اتاقم رفتم.دیگر به این کنایه ها عادت کرده بودم و هر چند که عزیز حالا بر خلاف گذشته خیلی ککمتر از زری به من نیشتر می زد نمی دانم بابت نقصان سلامتی اش و معثوب شدن زانوانش بود که دیگر سست شده و حساسیت خودش را از دست داده بود و او مجبور بود به روی ویلچر بنشیند و حرکت کند و یا این که از وقتی که زری خانم,خانم این خانه شده بود زبان عززیز را که روزگاری به اصرار واسطه این ازدواج شوم شده بود با با پنبه بریده بود.عجیب پدر به این زری خانم ایبیری بد دهن دل بسته بود,ولی من که حاضر نبودم حتی یک تار موی گندیده مادر را با او عوض کنم ولو این که بهتان هایی را که پیش از این به مادر خورده بود نیز صحت داشته باشد.داخل اتاق که شدم یک راست جلوی آینه اتاقم رفتم,چشمم که به خودم در آینه افتاد عضلات صورتم چینی خورد و به گریه افتادم,نمی دانم چرا هر بار که به تصویر خود در آینه چشم می دوختم دلم به حال خودم می سوخت.رفتم لبه تخـ ـت نشستم و عکس ساقی را روی میز پرت کردم ,هم از خودم بدم می آمد و هم دلم به حال خودم سوخت از طرفی برای آن که مثل هم سن و سال هایم اندام تکیده,قد بلند,عضلات محکم و یا صدای بم و ریش و سبیل نداشتم و بر عکس اندامم مثل دختر های دم بخت ظریف و صورتم یک دست سپید و نرم و لطیف و بدبختانه رشد اندامم نیز متوقف شده بود.حالا حتی شهرزاد نیز از من بلندتر نشان می داد زری خانم هم حق داشت که مرا کوسه خطاب کند.من اصلاً شبیه پسر ها نیستم و با این که پدر از من سلب امید کرده حتماً شهرززاد هم دلش برایم می سوزد که با من مهربان است.مادر هم که از همان پنچ سال پیش آب پاکی را روی دستم ریخت و به من گفت دختر؟هم چنان در حال حسرت خوردن بودم که شهرزاد در را به صدا در آورد,وارد شد سینی چای را که در دستش بود کنار روی تخـ ـت گذاشت و گفت:
«داداشی برایت چای آوردم»
گفتم: «دستت درد نکند»
با نگاهش در اتاق چرخی زد و بعد عکس ساقی را روی میز برداشت و در حالی که با حیرت آمیخته به هیجانش به آن می نگریست گفت:
«وای!ماشاءالله ساقی که خودش مثل ماه خوشگل است,عکسش هم چقدر زیباتر از خودش شده,»
و عکس را بـ ـوسید و گفت:
«این جا چه کار می کند»
به دیوار تکیه زدم و گفتم:
«خودش داده به اصرار!»
خنددده معناداری کرد و گفت:
«خوش به حالت»
وبعد با لحتی سوزناک ادامه داد:
«چقدر دلم برایش تنگ شده,ای کاش زودتر آخر هفته شود تا او را ببینم»
پرسیدم :
«چرا آخر هفته؟»
_مگر نمی دانی زری خانم دو ماهی می شود که گفته اگر تمام کارهایم را دقیق و مرتب در خانه انجام بدهم هر جمعه ظهر اجازه دارم به خانه عمه فرنگیس بروم,تمام امیدم به همین جمعه هاست که ساقی را می بینم,کلی با هم درد دل می کنیم,خیلی دختر ماهی است به عمه فرنگیس رفته,مهربان ,زیبا و با وقار…وهزار تا خوبی دیگر دارد,خدا پدر زری خانم را بیامرزد که حداقل می گذارد او را ببینم و گرنه از تنهایی در این خانه دردندشت دق می کردم.
پوزخندی زدم و گفتم:
«خوب با زری خانم کنار آمدی ها!»
در حالی که استکان چای را به دستم می سپرد گفت:
«خوب می گویی چه کار کنم,از قدیم گفته اند مادر که نباشد باید با زن بابا ساخت»
و بعد با سینی چای از اتاق خارج شد,این زری خانم عجب گرگ باران دیده ای بود همین دو ماه پیش بود که تمام خدمه را روی ایوان صف کرد و به جز غلام و زینت مواجب بقیه را داد و مرخص شان کرد آن هم بدون اجازه پدر,آن هم چه پدری,کسی جرأت نداشت بدون اجازه اش آب بخورد اما آقا جون وقتی که موضوع را فهمید به تناه ناراحت نش بلکه فردای همان روز دو تا النگو پهن و سنگین سفارش داد از اصفهان برایش آوردند و دست زری خانم کرد و گفت:
«من به وجود چنین زن لایق و مقتدری مثل تو افتخار می کنم»بگذریم که بعد از آن تمام بار مسئولیت اعم از آشپزی,گردگیری,جارو و نظافت خانه برگردن شهرزاد بیچاره است,هفته ای یک بار هم من باید حیاط وباغ را جارو کنم.خلاصه هر چه بود زری خانم تیر را به نشان زده بود,پدر خیلی خاطرش را می خواست حتی بیشتر از عزیز,راستش بعضی وقت ها شک می کنم که او قبلاً ازدواج نکرده باشد چرا که در همین پنچ ساله اندازه ده زن شوهر دار و پیراهن پاره کرده تجربه دارد شاید هم به قول زینب مهره مار داشت.
فصل بیست و هشتم
روزها و در پی آن ماه ها به سرعت می گذشتند,حالا دیگر فصل بهار از راه رسیده بود فصلی همنام مادرم به همان زیبایی,به همان لطافت و با همان شکوه .بوی عطر آگین گل های باغچه تمام فضای حیاط را پوشانیده بود به طوری که وقتی داخل حیاط می شدی از شدت عظمت عذ و بت اش عطرش زیر دماغ می زد و آدمی را مـ ـست می ساخت باغ خانه شده بود مثل یک قطعه بهشت کوچک هر چند که داخل عمارتش جهنمی بود آتشین.بوی چاقاله بادام,بوی قالی؛عطر سیب و بوی سنجد,تمامی این بو ها با مزاجم سازگار بود,دیروز روز تحویل سال بود,توپ را که زدند فرخ پدر را در آغـ ـوش کشید,زری با وقاحت هر چه تمام تر جلوی من و شهرزاد و عزیز گونه پدر را بـ ـوسید.بیچاره پدر به جای او سرخ شد و من به خوبی دیدم که پدر دو سه بار آمد طرف من و شهرزاد که ما را به مناسبت حلول سال جدید ببـ ـوسد که زری خانم با نگاه تیز و برنده اش او را منصرف می ساخت دید و بازدیدها شروع شده بود.زری خانم به اندازه وزن خودش طلا و جواهر آویززان کرده بود موهای وز سیاهش را هم که حالا کوتاه شان کرده بود پشت گوشش می زد و مثل دختر بچه های سه چهار ساله یک گیره نارنجی به شکل پروانه کنار موهایش را جمع می کرد,از اندام ناموزنش که بگذریم سال به سال مثل قالی کرمان قیافه اش جوان تر و بهتر می شد,به قول شهرزاد چرا جوان تر نشود در خانه پدری ما پادشاهی می کرد و در خواب هم چنین زندگی را ندیده بود و حالا می بایست به بچه های اتابک خان بزرگ فخر بفروشد.عجب زمانه بی انصافی است,زیباترین واقعه در این عید آشتی عمو وثوق با پدر بود,این اولین عیدی بود که به بهانه عید دیدنی و به قصد آشتی و کنیه کشی بعد از پنج سال به دیدن پدر می آمدند وبدین ترتیب زممینه آشتی خود را با پدر فراهم ساختند هر چند که از فتار سرد بی سابقه عمو وثوق در آن روز معلوم بود دل خوشی از این وصلت ندارد,اما منصور می گفت زن عمو منصوره بوده که مدام به گوش پدرش گوش زد می کرده برادر زاده هایت بیچاره ات چه گناهی دارن,که نباید به وجود عمویشان دلگرم باشند با این وجود شهلا هنوز بعد از فوت مادر تا کنون با پدر قهر بود و معلوم بود که قصد آشتی و باززگشت به خانه را ندارد که البته برای من و شهرزاد زیاد این موضوع توفیر نداشت چرا که شهلا هر دو هفته یک بار به خانه عمو وثوق سری می زد و بعد عمو وثوق می فرستاد دنبال ما تا شهلا و محمد و خواهر زاده هایمان را ببینیم.شهلا را می دیدم خرسند می شدم که حداقل یکی از خواهرانم عاقبت به خیر شد.محمد هم چنان برازنده و لایق او بود.آن ها دیوانه وار یکدیگر را دوست می داشتند و ادب و احترام خاصی بین این زن و شوهر بر فرار بود که اگر نمی دانستی فکر می کردی با هم غزیبه اند و رودربایستی دارند.زن عمو منصوره همیشه نیز اظهار می داشت که همین بر فراری و حفظ حرمت بین آن هاست که موجبات یک زندگی شاد و رضایت بخش را برایشان مقدور ساخته.دید و بازدیدهای عید بیش از هر چیز دیگری مرا می آزرد برای همین تمام دوازده روز عید خودم را در اتاقم حبس کردم,چرا که حوصله دیدن شادی دیگران را نداشتم شاید هم به شادی آن ها حسودیم می شد چرا که خنده و شادی,همان چیزی است که حالا مدت ها بود از آن فارغ بودم.روز سزدهم نوزوز را همگی به باغ پدر رفتیم یعنی همان باغی که ده سال پیش از آن به اجبار از مادر شوهر شهین خدابیامرز بزرگمهر بانو خریداری کرده و بعد او راهی دیار خودش ساخته بود,اگر به حال خودم بود سیزده به در هم به آن جا نمی رفتم اما شهرزاد آن قدر التماس و اصرار کرد که دلم برایش سوخت.عمه فرنگیس,ساقی,عزیز,عمو وثوق,زن عمو منصوره و منصور میهمانان ما بودند حصیری پهن و گرد و به روی آن قالی زمینه قرمز کاشانی را وسط چمن های باغ پهن کرده بودیم و همه دور آن نشسته بودیم.وسط حصیر نیز سفره بزرگی از آجیل و شیرینی و شربت و آب انجیر چاقاله و زالزالک بود,زری خانم زیر چشمی همه چیز را زیر نظر داشت و دائما سعی می کرد ادای خانم های با شخصیت را در آورد پدر و عمو وثوق چند دقیقه آن جا نشستندد و از روی تفنن نرد بازی کردند و به قول خودشان شش و پنج بازی می کردند بهد به قصد قدم زدن ما را ترک گفتند منصور که مرا تنها و منزوی می دیدد از جایش بلند شد و کنارم نشست و گفت:
«چرا مثل برج زهرمار نشسته ای؟»
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:«خوب چه کنم؟»
خنده ای کرد و گفت:
«هیچ,همین طور که هستی خوب است بزن بر طبل بیعاری که آن هم عالمی دارد…بلند شو پسر,بیا برویم قدم بزنیم.حیف این طبیعت نیست که پشتت را به آن کرده ای و عزا گرفته ای»
و بعد بلند شد و در حالی که دستم را می کشید مرا از جا بلندد کرد دستش را دور گردنم انداخت و هر دو در باغ شروع کردیم به قدم زدن هر دو مدتی را ساکت بودیم من حرفی برای گفتن نداشتم و او از گفتن حقیقتی طفره می رفت بالاخره صحبتش را این گونه آغاز کرد:
«این زری خانم هم به نظر زن بدی نمی آید زیاد خانمی بدی باشد ها»
پوزخندی زدم و گفتم:
«بله زن خوبی است فقط کمی گرگ در لباس میش است.منصور جان ساده ای ها این زن از آن پاچه ور مالیده هاست»
منصور آه سردی کشید و با جدیت گفت:
«خوب چه می شود کرد در مسجد را که نمی شود کند,حالا دیگر تو تا چند سال دیگر می خواهی در خانه پدرت باشی همین مدت را هم یک جور کج دار و مریز با آن ها طی کن تا این اوضاع قمر در عقرب هم طی شود و برود پی کارش,تو که تا ابد نمی خواهی آن جا بمانی,کم کم باید به فکر استقلال خودت باشی»
پوزخندی زدم و به تلخی گفتم:
«استقلال داشتن ملزم به سرمایه داشتن است,مایه تیله ام کجا بود که به فکر مـ ـستقل بودنم بیفتم.»
منصور خندید و گفت:
«این حرف ها از تو که پدرت از ملاکین بزرگ و سرمایه دار ایران است بعید است,کافی است سر انگشتی از ثروتش را برای سرمایه شروع کاری به تو بدهد که مطمئنم اگر پیشنهاد کنی,حرف نداشته باشد»
با لحنی متعصب گفتم:
«حرفی نداشته باشد,نه منصور جان خیلی از قافله عقبی,خبر نداری که عمو جانت آن عمو جان مهربان و دلگشای سابق نیست,حالا دیگر از ترس زری خانم جرأت ندارد حتی مرا ببـ ـوسد و یا حداقل با ملایمت بر خورد عادی با من داشته باشد,حالا دیگر عزیز دردانه آقا جون فرخ است,تمام امیدش,مظهر آرزو و آمالش.من و شهرزاد فقط در حد یک نوکر و کلفت در خانه ظاهر می شویم.و تو جایت خوش است.خبر از درد نا مادری و بی مهری پدری نداری,تازه تمام این حرف هایم به کنار,اگر خود آقا جون هم زمانی بخواهد پولم بدهد و دستم را بگیرد خودم قبول نمی کنم,حاضرم از گرسنگی بمیرم و یک قِران از او نگیرم.فکر هایم را کرده ام.تا آخر امسال تکلیف خودم را مشخص می کنم بالاخره اگر شده خودم را به آب و آتش بزنم برای خودم کاری دست وپا می کنم,شاید هم از راه همین طراحی خرجم را در آوردم,اما بیشتر از همه دلم پیش شهرزاد است به خدا قسم تا به حال هزار بار خواستم از خانه فرار کنم,گفتم تا حالا کسی از گرسنگی نمرده بالاخره خداوند کریم است.حتی چمدان لباس هایم را هم بسته ام اما وقتی یاد نگاه خسته شهرزاد می افتادم و یاد داداشی گفتن ها و مهربانی هایش دلم نمی آید او را تنها بگذارم به خاطر او مانده ام تا حالا هم که می بینی هستم,اگر شهرزاد نبود,آن وقت آقاجون می فهمید که همچین هم که می گوید بی غیرت و کلاه بی پشم و چه می دانم از این کنایه هایی که به نافم می بندد نیستم خواهر بیچاره ام حتی از زینت هم بیشتر در خانه زحمت می کشد,چقدر هم خانوم است تمام شیرینی های عید را خودش به تنهایی پخت,پرده ها را شست و حتی چند بار او را در حال عوض کردن اسختر دیدم.شده چوپان بی مواجب.این زری خانم را خدا ازش نگذرد که ما را به روز سیاه نشاند.»
منصور متحیرانه پرسید:
«پس خود این سرکار علیه در خانه چچخ کار می کنند؟»
خنده ای تلخ کردم و گفتم:
«کارش چیه بوق میزنه,بخیه به آب دوغ می زنه»
و هر دو به آرامی و با حسرت خندیدیم.منصور ادامه داد:
«راستش این چند ساله که پدر با عمو قهر بود رابطه من و تو هم بی جهت مکدر شد,ولی از حالا به تو قول می دهم که مثل دوران گذشته یک هم از تو دور نباشم,غصه این زری خانم را هم نخور از قدیم گفته اند از هر دستی که بدهی از همان دست پس خواهی گرفت,مطمئن باش یک روز تاوان این سنگدلی و آزارش را پس می دهد درست مثل عزیز,یادت است که چقدر چوب لای چرخ مادرت می گذاشت,شاید اگر به دیده انصاف هم نگاه کنیم این زری خانم هم همان آشی بود که خود عزیز برای خاله بهار خدا بامرز پخته بود,حالا هم که زمین گیر واسر ویلچر شده,راستی مادر می گفت خیلی هم از زری خانم حساب می برد و دیگر مثل گذشته های و هوی ندارد»
سرم را به علامت تأیید تکان دادم و گفتم:
«بله همین طوره مثل سگ از زری خانم می ترسد ببین کارش به کجا رسیده که به خاطر یک دست به آب شدن که به تنهایی از عهده اش بر نمی آید با سکوت و کنار کشیدن خود از قضایا به زری خانم باج می دهد.»
منصور خندید و گفت:
«حقش بود راستی شنیده ای که مردم چه حرف هیی پشت سرش می زنند؟»
با تعجب گفتم:
«نه چه می گویند؟»
باز هم خندید و گفت:
«می گویند که عزیز از وقتی چادرش را کنار گذاشته و مینی ژوب پوشیده خداوند از همان سر زانویش تا به پایین را که نا محرم دیده لعنت کرده و عزیز خانمم هم فلج شده»
با حرص گفتم:
«بیچاره این مردم چقدر ساده اند.خبر ندارن این پیر مکاره به لعنت خدا هم نمی ارزد به خدا قسم اگر همان سال ها عزیز جلوی آقا جون را می گرفت,آقا جون این قدر نا جوانمردانه مادرم را پیراهن عثمان نمی کرد و بعد در کمال سنگدلی دستور بدهد او را…,خوب به یاد دارم به جای آن که آتش خشم پدر را خاموش کند مرتب در گوش پدر می خواند که غیرتت کجاست زودتر تگلیف پادافرءاش را روشن کن این لکه ننگ فقط با خون پاک می شود.کلوخ انداز را پاداش سنگ است و از این طور اراجیف,الان هم که افلیج شده,هنوز سر سوزنی هم از عذاب هایی را که به مادر می داده پس نداده چرا که آه من و خواهرانم یک عمر پشتش خواهد بود.»
منصور برای آن که مر از حال منقلب و ملتهب خارج سازدد خنده ای ته دل کرد.چند قدمی جلو رفت و روی چمن ها نشست و گفت:
«شاهین جان غصه نخور,قضیه نباید این قدر ها هم که می گویی دردناک باشد خودت زیاد از حد لفت و لعابش می دهی,بیا این جا بشین سبزه گره بزن که بختت باز شود»
خندیدم و گفتم:
«قبرم کجا بود که کفنم باشد»
اما او بی توجه به حرف من شروع کرد به گره زدن چمن ها خواندن:
«سال دیگر سزده بدر خانه شوهر بچه بغـ ـل»
در حالی که هنوز می خندیدم گفتم:
«تو که همیشه بدت می آمد دختر باشی»
در حالی که اشاره می کرد بروم و کنارش بشینم گفت:
«چه فرقی می کند چه علی خواجه,چه خواجه علی»
کنارش نشستم دستم را در میان دستانش گرفت آرامش عجیبی به من دست داد عجیب دستان گرم و لطیفی و بعد سرش را به روی کشاله ران هایم گذاشت و پاهایش را دراز کرد مدتی را هر دو غرق اندیشه های مجزا در مخیله هایمان ساکت ماندیم و بعد منصور مرا صدا زد:
«شاهین؟»
_جانم؟
_حوصله داری با تو درد دل کنم؟

_هم حوصله و هم رغبت.
خنده تلخی کرد و گفت:
«راستش از همان موقع که گفتم با تو تنها باشیم می خواستم موضوعی را برایت بگویم,»
با مهربانی گفتم:
«خوب,بگو مثل قدیم ها برایم درد دل کن,ای رفیق نیمه راه»
با ناراحتی گفت:
«این حرف را نزن»
با لحنی محزون و آرام گفت:
«من بدجور عاشق شده ام»
با صدای بلند خندیدم و گفتم:
«راستش از همان وقتی که دیدمت حدس زدم,چرا که شیطنت هایت خیلی کمتر شده مثل آن که سرت داغ و سنگین شده باشد»
نفس محکمی را از دماغش بیرون داد و گفت:
«یعنی او هم میفهمد»
با کنایه گفتم:
«که را می گویی منظورت کدام دختر خوشبختی است که تو می خواهی با اظهار عشقت این خوشبختی را برایش نشدید کنی.»
لحظه ای با تردید ساکت ماند و بعد به آرامی نجوا کرد:
«ساقی»
پرسیدم:
«ساقی؟»
_بله اشکالی دارد؟
خندیدم و گفتم:
«خیلی هم عالیست,خودش هم که خبر دارد»
با کلافگی گفت:
«نه بابا از کجا بداند من هنوز در این مورد با او حرف نزده ام.»
_پس زودتر به او بگو,چرا که خوشحال می شود.
_چرا باید خوشحال بشود؟
با تردید گفتم:
«چرا که نه؟مثل این که خودت بی خبری یک پسر خوش تیپ,خوش چهره,دیپلمه,خانواده دار و خلاصه درجه یک.»
منصور بلند شد و گفت:
«خوب همه این ها را که گفتی خودش هم دارد,پس نمی توان به عنوان برگ برنده از آن ها یاد کرد این وسط,فقط یک مورد می توان وجود داشته که در آن با هم مساوی نباشیم و آن هم میزان علاقه و نوع احساس من به این دختر است.تو فکر می کنی ساقی مرا دوست دارد؟»
با لحنی امیدوارانه گفتم:
«دلیل ندارد که دوستت نداشته باشد.»
با کلافگی گفت:
«شاهین خودت را به نفهمی نزن.دوست داشتن که دلیل نمی خواهد .اصلا دوست داشتن در خور ضابطه نیست»
کمی به حرفش اندیشیدم و گفتم:
«خوب با این وجود چرا از خودش نمی پرسی»
این بار او به حرف مدت کوتاهی با تعمق فکر کرد و گفت:
«همین کار را می کنم»
با اشتیاق پرسیدم:
«همین حالا؟»
لبخندی پیروزمندانه به روی لبـ ـانش بست و گفت:
«خدارا شکر بالاخره بعد از این همه غم و مصیبت شیرینی یک مجلس شادی و عقد کنون را هم خواهیم خورد»
منصور از جا بلند شد و بعد در حالی که دست مرا می گرفت,من نیز از جایم بلند شدم پرسیدم:
«حالا به نظر تو انتخاب خوبی هست؟»
با شیطنت پرسیدم:
«اگر بگویم نه چه تأثیر به حال تو دارد»
خودش به پوچی سوالش خندید و گفت:
«هیچ!»
گفتم:
«پس بیخود سوال نکن»
و بعد به جانب جمع بازگشتیم وقت ناهار شد,غلام مرغ ها را به سیخ کشید و گوشه باغ دود کباب را راه انداخت,پدر گوشه ایوان باغ نشسته بود و گیلاس روی گیلاس عرق دو آتشه می نوشید.از این حرکتش نفرت داشتم تا وقتی مادر زنده بود نمی گذاشت پدر لب به بطری های عرقش بزند و فقط برای میهمانان به خصوصی از بطری های عرق داخل گنجه استفاده می شد,اما این زری خانم مثل آن که نقطه مقابل مادر باشد تمامی اعمالش با مادر توفیر داشت,چرا که حتی گاهی اوقات خودش ساقی پدر می شد,خود شهرزاد بارها او را دیده بود که به شیشه های عرق در غیاب پدر ناخنک می زده و می خورده و جالب این که می گفت بعد از آن که عرق را می نوشد صورتش را مثل پوزه گربه خیس و نمناک می شده.آن روز ناهار را هم دور هم خوردیم بعدازظهر هم بساط آش پزون سیزده به در بود همه چیز از قبل توسط زینت و شهرزاد آماده بود و زری خانم تنها زحمت کشیدند و یک دور آن را هم زدند بنابراین هیچ کس دلش نسوخت وقتی که پدر راه بازگشت به خانه به زری خانم گفت:
«دستت درد نکند,عجب آش رشته ای بود,من که اصلا آش با مزاجم سازگار نیست دو کاسه خوردم خلاصه امروز خیلی افتادی توی زحمت.»
و زری خانم هم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
«نوش جانتان باشد»
فصل بیست و نهم
یک هفته بعد یعنی بیست فروردین بود که با صدایی نزدیک به فریاد از خواب پریدم
«شاهین؟»
ودر جای خشکم زد.تا به حال منصور را تا این حد عصبانی ندیده بودم با تردید پرسیدم:
«چه شده,صبح اول وقتی؟»
با عصبانیت در حالی که دست هایش را مشت کرده بود گفت:
«اولا ساعت یازده صبح است و اول وقت نیست دوم این که خیلی نامردی»
در حالی که سعی می کردم خودم را خونسرد نشان بدهم گفتم:
«باید اعتراف کنم که اولی را که نمی دانستم بهار آدم را کسل و خوش خواب می کند,اما مورد دومی را روزی هزار بار از در و دیوار می شنوم»
و بعد از تخـ ـتم پایین آمدم و او را با احتیاط در آغـ ـوش گرفتم و بعد متوجه لرزش شانه هایش شدم که در آغـ ـوش من مثل گنجشک باران زده ای می لرزید او را از خود جدا کردم و ناباورانه پرسیدم:
«منصور تو گریه می کنی؟»
این بار مرا محکم در آغـ ـوش کشید و در میان گریه های سوزناکش گفت:
«شاهین چرا به من نگفتی؟چرا؟چرا؟»
در حالی که سرش را نـ ـوازش می کردم با تردید و دلهره پرسیدم:
«من چه چیز را به تو نگفتم؟»
خودش را از آغـ ـوشم بیرون کشید با چشمان خیس باران زده اش به من خیره شد و گقت:
«چرا به من نگفتی که تو و ساقی هم دیگر را دوست دارید,چرا نگفتی که تو خاطر ساقی را می خواهی؟»
خودم را با وحشت کنار کشیدم و با عصبانیت گفتم:

«کدام احمقی گفته من و ساقی هم دیگر را دوست داریم,من به گور آقام خندیده ام اگر خاطرش را می خواهم.»
با دغدغه پرسید:
«راست می گویی؟»
_به اراح خاک مادرم راست می گویم,اصلا بین من و ساقی از این جرف ها نیست من همیشه به او مثل شهرزاد به چشم یک خواهر نگاه کرده ام,من در تمام زندگیم یک برای برای همیشه عاشق شدم و بس آن هم عاشق این دختر که عکس هایش را روی دیوار می بینی»
با دستش اشک هایش را پاک کرد و با اعتراض پرسید:
«پس ساقی چه می گوید؟»
با عصبانیت گفتم:
«از من می پرسی,خودت بگو ببینم چه گفته.»
_کی گوید که من و شاهین دلباخته هم هستیم,برای هم می میریم.قرار ازدواج هم گذاشته ایم و از این حرف ها.
خنده ای از روی عصبانیت و به مسخره کردم و گفتم:
«مثل این که دوباره زیاد رمان عاشقانه خوانده,چه اراجیفی به هم می بافد,بازیت داده منصور,نمی دانم شاید این هم روش جدید ناز کردن خانم هاست»
منصور به جالت درد دل گفت:
«نمی دانی امروز را با چه ذوق و شوقی به خانه شان رفتم حتی قبلش هم مسئله را با عمه فرنگیس در میان گذاشتم و او کلی ذوق کرد و خوشحال شد, اما نمی دانم چرا وقتی از خودش خواستگاری کردم مثل دیوانه ها به جانم پرید,بعدش هم که این حرف ها را زد.»
و بعد از کمی سکوت با اکراه پرسید:
«تو مطمئنی که هیچ رابطه ای بین شما نیست»
با اصرار گفتم:
«بله,من که قسم ارواح خاک مادرم را خوردم»
با دلهره پرسید:
«پس جریان آن نقاشی چیست که از چهره اش کشیدی»
با عصبانیت هر چه تمام تر گفتم:
«خودش نشانت داد»
زیر لب گفت:
«بله»
دیگر داشتم دیوانه می شدم,ساقی که این قدر کله شق و خود خواه نبود با کلافگی گفتم:
«به خدا قسم این قدر قهر و غیظ کرد تا برایش کشیدم.خود تو که می دانی دیگر من دل و دماغ این جور کارها را ندارم»
منصور باز هم با تردید پرسید:
«مطمئنی؟»
از پرسش های دو پهلویش احساس حقارت کردم دستش را گرفته وگفتم :
«حالا که کار به این جا رسیده بهتر است با خودش رو به رو شوم»
منصور دستش را از دستم بیرون کشید و گفت:
«نه تو را به خدا,خیلی ناراحت است»
گفتم:
«باشد خود من که بیشتر ناراحتم»
و بعد من با تعجیل هر چه تمام تر و او با اکراه وافر بر نیامدنش به سمت منزل شان رفتیم,داخل که شدیم عمه فرنگیس,عزیز را که روی ویلچر بود دور حیاط تاب می داد سرمان را پایین انداختیم و سلام کردیم.عمه فرنگیس منصور را صدا کرد و منصور به جانب عمه رفت و ن به سراغ ساقی که در اتاقش بود چشمانش خیس بود و قرمز.مرا که دید ناتوان به روی صندلی کنار پنجره اش نشسته با عصبانیت گفتم:
«سلامت کجاست؟»
نگاهش را به بیرون دوخت وگفت:
«سلام اول از آقایان است»
با مسخره گفتم:
«حالا که سلام کردم»
خیلی آرام گفت:
«سلام»
پرسیدم:
«حتما می دانی چرا این جا آمدم»
سرش را به علامت تأیید تکان داد و با عصبانیت پرسیدم:
« و حتما می دانی چرا الان از شدت عصبانیت می خواهم خفه شوم؟»
و او ساکت ماند قیافه مظلوم زیبایش را که دیدم طاقت نیاوردم مثل آن که آب سردی روی سر تا پایم بریزند کمی آرام و از حالت قبل خود خارج شدم نزدیکش رفتم و پرسیدم:
«ساقی جان,من تا به حال به شما اظهار علاقه کرده ام؟»
مـ ـستقیم در چشمانم نگریست و گفت:
«بله»
چشمانم از حیرت گرد شد دوباره پرسیدم:
«من به تو اضهار علاقه کرده ام؟»
در حالی که از شدت عصبانیت دسته ای چوبی صندلی را در دستانش می فشرد گفت:
«تو فکر کردی من که هستم؟یک احمق,دیوانه و یا یک دختر کودن فکر کردی نمی دانم که تو مرا دوست داری,که تو عاشق من هستی»
و بعد با صدای بلند به گریه افتاد کنارش زانو زدم هر چه سعی کردم دستانش را که حالا چشمان خیس و اشک هایش را پشت آن پنهان کرده بود از صورتش جدا کنم نتوانستم,با دلسوزی گفتم:
«ساقی جان,تو چرا فکر می کنی که من تو را دوست دارم»
همان طور که دست هایش بر روی صورتش بود با صدای بم و بریده اش گفت:
«ما زن ها حس قوی داریم,شاهین من می دانم تو به خاطر علاقه زیادت به منصور می خواهی به ظاهر مردانگی کنی و از من بگذری ولی باور کن ن و منصور با هم خوشبخت نمی شویم.من یک عمر است که تو را دوست دارم و به انتظار تو نشسته ام فکر کردی تا به حال خواستگار نداشتم,ترو به خدا اگر مرا دوست داری نگذار دیگر با منصور رو به شوم.»
دستپاچه گفتم: «مشکل همین جاست,من تو را اصلا دوست ندارم»
دست هایش را از صورتش جدا کرد و با چشمان گردش که مردمکش از شدت حیرت و ناباوری و در جای خود می لرزید به من خیره شد و گفت:
«تو اصلا مرا دوست نداری؟»
سرم را تکانی دادم و با لحنی منزجر گفتم:
«نه این که تو را دوست نداشته باشم نه!منظورم این است که تو را به چشم خواهری دوست دارم و نه چیز دیگر»
در حالی که هنوز مـ ـستقیم به من می نگریست بر سرم فریاد زد:
«دروغگو,دروغ می گویی,شما پسرها عجب موجودات پستی هستید,دل دخترهای بیچاره را با سادگی شکار می کنید و بعد آن ها را خام خود می کنید,زخمی رهایشان می کنید.آخر این شکنجه چه لذتی دارد که آن را به لذت محبت عشق و صداقت می فروشید؟»
باید اقرار کنم که اصلا از حرف هایش سر در نمی آوردم.می دانستم که اگر بیشتر از آن آن جا بمانم حتما آن روی قضیه یعنی واکنش های خارج از کنترلم رو می شد و آن وقت کنترلم دست خودم نبود و نمی شد آینده نزدیک خوبی را پیش بینی کرد.خواستم از اتاقش خارج شوم که وحشیانه را هم را سد کرد:
«شاهین,جان شهرزاد صبر کن»
خسته از حماقتش عقب نشینی کردم و همان جا به روی صندلی نشستم و بعدد ساقی شروع کرد به ناله های سوزناک خود سر دادن,درست مثل آن که داغ عزیزی را دیده باشد,برای آن که آرامش کرده باشم گفتم:
«به خدا قسم اگر گریه ات را تمام نکنی همین حالا از این جا رفته و به حرف هایت گوش نمی کنم»
این را که شنید,اشک هایش را فرو خورده وحشت زده به جانبم آمد و روبرویم زانو زد و بعد بر دست من بـ ـوسه ای کوتاه زد و گفت:
«دیدی شاهین جان,دیدی دوستم داری؟چطور طاقت دیدن اشک هایم را نداشتی»
دستم را عقب کشیدم و گفتم:
«چرا از آب گل آلود ماهی می گیری؟!من طاقت اشک هیچ کس را ندارم تو که دختر عمه من هستی.»
حرفم که تمام شد با دستان ظریف و سپیدش اشک های رخسارش را زدود و بعد با قیافه ای حق به جانب گفت:
«اصلا می دانی چیه شاهین,حالا که کار به این جا رسید می گویم…می گویم که شهرزاد خواهرت عاشق منصور است.خودش به من گفت دوستش دارد.پس منصور می بایست با شهرزاد ازدواج کند.همان طور که تو نمی خواهی در حق دوستت نامردی کنی من هم نمی خواهم در حق شهرزاد نامردی کنم»
به سرعت از جا بلند شدم و با لحنی تهدید آمیز گفتم:
«گوش کن خانم!من اصلا حوصله ی این ادا و اصول های بچه گانه را ندارم و منظور از این سیاه بازی ها را اصلا نمی فهمم و البته نمی دانم که پیش خودت چه فکرهایی کردی؟اگر منصور را دوست نداری و یا نمی خواهی با او ازدواج کنی خودت مجابش کن و دیگر پای من و خانواده ام را به میان نکش,شهرزاد خیلی وقت است که از خیر شوهر گذشته اگر هم کوچک ترین علاقه ای نسبت به منصور داشت من می فهمیدم,حالا خواهشاً دیگر این بازی را تمام کن»
وساقی دوباره صورتش را در میان دستانش مخفی کرد و با ناله گفت:
«دروغ می گویی,من این همه مدت اشتباه نمی کردم,تو مرا دوست داری.»
از شدت انزجار و کلافگی مشتی محکم بر پیشانی ام کوبیدم.نمی دانستم چطور می بایست خودم را از آن مخمصه که به ناچار گرفتارش شده بودم رها و یا چه جوابی به او بدهم و او را قانع سازم اما ساقی دست بردار نبود.
«از همان کوچکی تو مرا دوست داشتی,بیخودی انکار نکن هیچ وقت یادم نمی رود آن روز که در باغ خانه تان بودیم,زن دایی بهار خدا بیامرز آش رشته پخته بود.همان روز منصور با من دعوا کرد که چرا سر لخـ ـت در محل می گردم,یادت می آید به محض این که منصور از ما دور شد تو چطور نگاهم کردی؟حنی به من گفتی بچرخ و من چرخیدم ناباورانه پرسیدم چاق شدم و تو با اشتیاق گفتی نه و نگاهم کردی,یادت هست؟»
خنده ای تلخ به حال ساده اش کردم و گفتم:
«بله ,یادم هست.اما من آن روز فقط شیفته پیراهنت شده بودم و نه خودت»
این را که گفتم شکه شد و صدای گریه اش به خفقانی سرشار از حیرت مبدل شد,مدت ها با چشمان زیبا و حالا گرد و متعجبش ناباورانه به من زل زد و بعد شروع کرد مثل دیوانه ها با صدای بلند خندیدن:
«از پیراهنت خوشم آمده بود»
و این جمله را مضحکه دو سه باری تکرار کرد.هر چند که راست می گفت جواب من اگر چه مضحک می نمود آخر هیچ کس از حال و روزگارم با خبر نبود اما ای کاش ساقی این را می فهمید و به پای مغلطه نمی گذاشت چرا که حالا گاهی می خندید و گاهی به شدت می گریست.از این عکس العملش نابه هنجارش و حشت کردم پشتم به او کرده و راه خروج را در پیش گرفتم,در را که باز کردم منصور همان جا خشکش زده بود با چشمانی سرخ و چهره منقلب,سرم را زیر انداختم خواستم از کنار او نیز بگذرم که صدای بلند ساقی بر تنم رعشه انداخت:
«آهی شاهین؟»
همان جا ایستادم اما رویم را برنگرداندم و بعد با لحنی تلخ ونیش دار فریاد زد:
«از امروز که تو را دیدم دیگر شک ندارم که انسان ها براستی از نسل میمون ها هستند)
چند قدمی به ارامی برداشتم و باز هم صدایش را میشنیدم که میگفتم:منصور خان شما هم تشریف برید وبه دیی و زندایی بگویید تشریف بیاورند برای خواستگاری.البته اگر که در این مملکت عقب افتاده دختر ۲۰ ساله را ترشیده نبینند.وبعد در اتاقش را چنان محکم بست که حتی قلـ ـبم در قفسه سیـ ـنه ام تکان خورد و حالا که منصور از خوشحالی دست از پا نمیشناخت به جانبم شتاقت و مرا در اغـ ـوش گرفت وصورتم را غرق بـ ـوسه کرد.از عمارت خانه که خارج شدیم عمه فرنگیس در حاشیه ی ضلع غربی حیاط هنوز هم همراه عزیز بود واورا نشسته بر ویلچرش دور حیاط میگردانید مارا که دید از دور به علامت خداحتفظی دست تکان داد و ما نیز به شیوه ی خودش از او خداحافظی کردیم در حیاط را که پشت سرمان بستیم منصور نگاهش را از ساختمان عمارت بالا برد ساقی پشت پنجره ی اتاقش به ما مینگریست و وقتی متوجه نگاه منصور شد پرده را انداخت خنده ی تلخی کردم و گفتم:واقعا میخواهی با سای ازدواج کنی؟
منصور که نیشش تا بناگوشش باز و گل از گلش شکفته بود با صدای بلند گفت:بیشتر از هم زمانی دوستش دارم
دستهایم را به زحمت در جیب های تنگ شلوارم فرو کردم و گفتم:منصور جان ساقی شاید زیبا و خوش لباس باشد اما اصلا خوش بین و خوش فکر نیست یعنی اصل کار را ندارد اینقدر سریع تصمیم نگیر این دختره از روی لج بازی به ازدواج با تو تن داده زندگی خودت را قربانی افکار بچه گانه و واهی ساقی نکن
منصور خنده ای به مضحکه کرد و گفت:مگر من میخواهم منشی استخدام کنم که دنبال فکر و اندیشه باشم؟من زن میخواهم یک عروسک مثل ساقی همیشه خواب عروسی مان را میدیم.
و بعد دستهایش را از خوشحالی بهم مالید و در جای خود جستی زد .وبازویش را در دست گرفتم و پرسیدم:ساقی چه؟او هم تو را میخواهد؟ منصور خنده به روی لبش ماسید لبش را به دندان گرفت سپس گفت:چه فرقی میکندبالاخره روزگاری عاشقم خواهد شد .اقدر نازش را میکشم و نوکری اش را میکنم تا عاشقم شود.
باخنده پرسیدم:اگر نشد چه؟میخواهی چه کنی؟زندگیت اینقدر برایت بی ارزش است که با ان قمار مینکنی؟میخواهی ریسک کنی؟
منصور با جسارت هرچه تمام تر گفت:چرا خیلی زود عاشقم میشود چرا که من مردش میشوم
سرم را به علامت تاسف چند بار تکان دادم وسپس ادامه دادم:نه منصور جان!ساقی با مادر تو با مادر من و با خیلی از دختر های ایرونی فرق میکندکه فقط به قصد حمـ ـام از خانه میزنند بیرون و هیچ از دنیا نمیدانند تازه شوهرشان که میدهند فکر میکنند مرد زدگی شان نعوذباالله خدای انهاست.این ساقی خانم شما تویه فرنگ به دنیا امده همیشه هم در فکر بوده به انجا بازگردد حتی کوچکترین اندیشه اش نیز با اندیشه ی دختران شرقی بیگانه است.البته خیلی دختر خانمی است ولی به درد من و تو نمیخورد.خوب یادم میاید یک بار به من گفت تو چون از بنجل دور افتاده ای حس میکنی دوسش داری اگر کنارش بودی این حس را نداشتی…..میدانی منصور جان انسان ها چهار طرز فکر متفاوت دارند:دسته اول فکر می کنند همانطور که خود می اندیشند دیگران نیز می اندیشند و دسته دوم همانطور که بقیه می اندیشند، خود نیز می اندیشند.
ادامه دارد…

 

 

منبع: رمان انلاین

پاسخی بگذارید