قسمت ششم رمان خواندنی من دختر نیستم

پیش‌نویس خودکار

قسمت ششم رمان خواندنی من دختر نیستم

قسمت ششم رمان خواندنی من دختر نیستم

پیش‌نویس خودکار

عصر همان روز به باغ بزرگمهربانو مادر امیرخسرو رفتیم، به محض اینکه وارد عمارت شدیم و بزرگمهربانو در چهارچوب در ورودی حاضر شد شهین خودش را در آغوشش انداخت و هق هق بنای گریستن گذاشت، مادر نیز شروع کرد به گریه کردن و دایه نیز با ناله مادر را دلداری می داد، دو سه دقیقه ای اوضاع به همین منوال گذشت تا این که همگی وارد عمارت شدیم و روی مبل های پذیرایی جای گرفتیم، بزرگمهربانو مه و مات ما را می نگریست، چهره اش وحشت زده بود و دائماً می پرسید: «شما را به خدا بگید چی شده، نکند برای پسرم اتفاقی افتاده؟» دایه با کنایه گفت: «خیالتان راحت پسرتان سالم سالم است.» بزرگمهربانو نفسی عمیق کشید و گفت: «پس شما چرا بی تابید، این همه ناله از چه حاجت است؟» مادر در حالی که هنوز بغض داشت گفت: «خدا عمرتان بدهد، شما از امیرخان خبری ندارید؟» بزرگمهربانو لبش را گزید و گفت: «چه خبری؟» و بعد مادر همه جریان را برایش تعریف کرد، بزرگمهربانو انگشت به دهان مانده و با وحشت پرسید: «نکند اتفاقی برایش افتاده باشد.» شهین در حالی که مثل ابر بهاری می گریست گفت: «من فکر نمی کنم.» بزرگمهربانو به اعتراض گفت: «این که نشد حرف حساب، دنبالش فرستادید؟» شهین در میان اشک هایش پوزخندی زد و گفت: «به کجا؟ مگر نشانی از خودش به من داده بود که به عقبش بفرستم.» بزرگمهربانو به دختر دهاتی که خدمت کارش بود، دستور داد برای شهین آب قند بیاورد خودش هم در کنارش نشست و در حین این که شانه هایش را می مالید گفت: «شاید مشکلی، اتفاقی برایش افتاده، نترس دختر، خودت را نباز.» شهین با ناله گفت: «چه مشکلی، مادر که گفت او اصلاً دیگر دلش منو نمی خواست اگر بگویید زیر سرش بلند شده بیشتر باور می کنم تا اینکه خطری تهدیدش کند، یعنی نمی توانست روز عید را کنار زن آبستنش باشد یا حداقل کاغذی، پیکی، خبری برایم بفرستد؟!» بزرگمهربانو ابروانش را بالا انداخت و گفت: «خدا عالم است، چه بگویم، از همان بچگی اش شر بود، برعکس پسرهای دیگرم که فرمانبر و مطیع و سر به راه بودند این یکی را شیطان حریفش نبود.» مادر با بی تابی گفت: «این ها را حالا می گویید روز خواستگاری که عکسش را می گفتید.» دایه به کنایه گفت: «کدوم کاسبی می گه که ماست من ترشه، خانم ساده ای، ها!» بزرگمهربانو نفسی محکم از بینی اش بیرون داد و گفت: «البته گفته باشم ها، من از دست این عروسم گله دارم که گله دارم.» شهین اشک هایش را با گوشه انگشتان ظریفش پاک کرد و گفت: «چه گله ای، بد کردم با خوب و بد پسرتون ساختم، با نبودش با دعواهایش ناسزاهایی که می گفت، سرکوفت هایی که می زد.» بزرگمهربانو سگرمه اش درهم رفت و گفت: «عروس هم عروس های قدیم، والله ما وقتی شوهر کردیم نه سال بیشتر نداشتیم به گول عروسک و نشگون سر سفره عقد بله ازمون گرفتند و فرستادنمون خونه شوهر، اونهم چه خونه ای، یه اتاق توی هشت تا اتاق که توی شش تا از آن ها خواهرشوهرانم بودند و یکی اش هم مادرشوهرم، از صبح تا شب هم قالی بباف و آب حوض عوض کن و حیاط جارو کن، رخت بشور و غذا درست کن، مادرشوهرم اسممو که صدا می کرد، خودمو خیس می کردم، اگه یه روز آفتاب می زد و من هنوز به خواب بودم گیسامو می گرفت و می تابوند دور سرم، کی جرأت داشت جلوی مادرشوهرش نفس بکشه، حالا چی شده، بد کردم به عروسم خونه جدا دادم، کلید این باغو دستش دادم گفتم سالی شش ماه اصفهانم شش ماه بهار و تابستون این جام هر وقت دلت گرفت بیا اصلاً خونه خودته، شد که یک بار بیای یه سری بزنی؟ ببینی مرده ام، زنده ام توی خوشی هات یاد من بودی که حالا ناخوشی با لشکر و قشون آمدی جدل؟ من هیچ وقت کاری به کارت داشتم گفتم، کجا می ری کجا میای، هستی؟ نیستی؟ یا خودت چی؟ می خواستی همون موقع که پسرم به قول خودت که خدا شاهده ناسزات می داده به من می گفتی حالا که غیبش زده به من می گی، مگه من جادوگرم که اجی مجی کنم برات حاضرش کنم، ببین خودت کجا فراریش دادی، از همون موقع که پاشو از خونه من بریدی آن هم امیرخسرویی که بدون اجازه من آب نمی خورد حالا دیگر اگه کلاهشم می افتاد طرف من نمی یومد که برداره فهمیدم پاشو یه روزم از خونه خودتم می بری، تو زن نبودی واسه شوهرت، اگه بودی که حالا نمی افتادی دور کوچه محله ها دنبال شوهرت بگردی و بگی همسایه ها یاری کنید تا من شوهرداری کنم، حالا هم که پسرم معلوم نیست کجاست و چه بلایی به سرش آمده می گی زیر سرش بلند شده، از جا معلوم زیر سر خودت بلند نشده و حالا که شکمت باد کرده داری بهونه می یاری، حتماً می خوای بچه رو بزاری تو دل باباش و بری به بسم الله چرا؟ چون شوهرم به من گفته بالای چشمت ابروه؟» و خودش به حرف خودش خندید، دایه از جا بلند شد و چادرش را در مشتش گره کرد و به مادر گفت:
– خانم جان پاشو بریم، بی حرمتی هم حدی دارد!
مادر در حالی که از عصبانیت صدایش می لرزید گفت: «ما را باش که از نیش عقرب به مار غاشیه پناه آوردیم.» شهین در حالی که سر به زیرافکنده بود گفت: «مادر جان من آمدم این جا تا مرحم زخمم باشی نه این که بدتر استخوان لای زخمم بگذاری.»
بزرگمهربانو: خوبه خوبه اشک تمساح نریز، معلوم نیست پسرم رو کجا زابراه کردی؟ الانم رفتی خونه فکراتو بکن می خوای یا نمی تونی با پسرم بمونی گریه و زاری نداره بچه تو که زاییدی طلاقتو بگیر، چیزی که فراوونه زن خوشگل و نجیبه، همین الانشم هم لب تر کونم هزار تا دختر دم بخت جلوم صف می کشن.
دایه: اگر را کاشتن سبز درآمد.
بزرگمهربانو: تو دیگه حرف نزن، از کی تا حالا پیاز هم داخل میوه ها شده، زنیکه پررو اگر پدر تو ندیده بودی حتماً ادعای پادشاهی هم می کردی.
مادر: حداقل حرمت خودتو نگه دارید، قباحت داره.
دایه: شما لیاقت نداشتید، قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری.
بزرگمهربانو: تغاری بشکند ماستی بریزد؟ جهان گردد به کام کاسه لیسان.
دایه: پس راسته که می گن تره به تخمش می ره، حسنی به ننه اش.
مادر رو به دایه کرد و گفت: «زبان به دهن بگیر، ولش کن.»
و بعد به سرعت کفش هایمان را به پا کردیم و سوار بر درشکه ای که با آن آمده بودیم از آن جا دور شدیم همه در درشکه ساکت بودیم، شهین باز هم گریه می کرد مادر زیر لب صلوات می فرستاد و سعی می کرد از به زبان آوردن آن چه در دلش است ممانعت کند و دایه فحش و ناسزا، من هم نگاهم از شیشه به بیرون بود تا کسی اشک های غلطانم را که با هر مژه ای چهار پنج تا از آن ها سرازیر می شد نبیند، چه سال مزخرفی بود، همه اش گریه، همه اش ناله همه اش دعوا همه اش ناسزا اگر همه این ها به خاطر سفره هفت سینی بود که نینداخته بودیم یا سیزدهی که در نکرده بودیم، ای کاش که به قول دایه دستمان می شکست و مراسم عید را به جا می آوردیم.
بالاخره آن روز با تمام مصیبت هایش به شام رسید و در خود مرد، ده روز بعد از آن نیز آرام و مسکوت و خوشبختانه خالی از هر نوع دغدغه گذشتند تا این که یک روز ظهر وقتی که در مدرسه زنگ خانه به صدا درآمد و من قصد رفتن به خانه را داشتم متوجه اتومبیلی شدم که کمی دورتر از در مدرسه پارک شده و راننده اش به سویم دست تکان می دهد و بعد صدای دو سه نفر از هم کلاسی هایم را که اتومبیل را به هم نشان می دادند و با هیجان می گفتند: «بچه ها آقای پورعالی.» خوب که دقت کردم دیدم که راست می گویند، خودش بود و حتماً برای من دست تکان می داد، با تعجیل به جانبش رفتم:
– سلام آقا.
– سلام عزیزم، بیا بالا.
با تردید سوار اتومبیل شدم. آقای پورعالی لبخندی محبت آمیز به رویم زد و با اشتیاق پرسید:
– چطوره؟ قشنگه؟
با هیجان وافری گفتم:
– عالیه، مال خودتان است؟
با خنده حرفم را تأیید کرد، گفتم: «مبارک باشد.» گفت: «متشکرم پسر خوب، می خواهم با هم به خانه تان برویم برای خواهرت پیغامی دارم.» تا خواستم چیزی بگویم، و او را بابت تنبیه شدن چند روز پیش شهلا و رسوا شدن راز آن ها بگویم یادم به حرف های گذشته خود آقای پورعالی که در باب این مسئله بین ما رد و بدل شده بود و از من خواسته بود مسائل خصوصی زندگیمان را برای غریبه ها فاش نکنم افتاد و زبان به دهن گرفتم، اما در دلم شور و آشوب بود که به پا شد اگر مادر او را می دید، اگر دایه آبروریزی راه می انداخت چه؟ و یا این که پدر امروز را زود به خانه بازمی گشت، خیلی ترسیدم اما هرچه خواستم چیزی بگویم باز هم حرفم را خوردم تا این که خود آقای پورعالی به حرف آمد:
– حالا خواهرتان خانه است؟
بی اختیار پرسیدم:
– شهلا؟
لبخندی زد و گفت:
– نه شهین خانم!
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
– بله.
خیالم به کل راحت شد حالا نه تنها ناراحت نبودم بلکه خوشحال هم شدم، فهمیدم که حتماً آقای پورعالی در تهران از امیرخسرو خبری دارد، اما به خود این اجازه را ندادم که پرسش مخیله ام را مطرح سازم. به نزدیک در خانه که رسیدیم از من خواست که پیاده شوم و شهین را به جانبش بخوانم. در را از اشتیاق مثل مغول های وحشی کوبیدم. غلام با بیل دسته بلندی که در دست داشت در را باز کرد و با تعجب گفت: «چه خبرته خان؟ امان بده.» همه طول باغ را دویدم به عمارت که رسیدم هیچ کس را حاضر ندیدم. به پنجدری رفتم همه آن جا بودند به دور سفره ای کوچک ناهار می خوردند رو به شهین گفتم: «شهین آقای پورعالی با شما کار دارد، دم در منتظر است.» این را که گفتم شهلا لقمه اش به گلویش زد و به سرفه افتاد، مادر با شتاب به او آب داد. شهین پرسید: «آقای پورعالی کیه؟» مادر لبش را گزید من با اشتیاق گفتم: «دبیر انشاءمان است، راجع به امیرخسرو برایت پیغام دارد؟» مادر و دایه هم زمان پرسیدند: «امیرخسرو؟» شهین بلافاصله از جا بلند شد و به طرفم آمد دایه با لحنی معترضانه گفت: «او را از کجا می شناسد؟» شهلا ملتمسانه گفت: «الان که وقت این
حرفها نیست خودم بعد همه چییز را توضیح میدهم.مادر که از شدت غضب چشمان و گونه هایش سرخ شده بود به شهلا گفت:به خدمتت میرسم همین یک کارمان مانده بود ناقص العقل.
وبعد دستی به سر ورویش کشید و همراه من وشهین به نزد آقای عالی پور رفتیم.آقای عالی پور با قامت برافراشته و کت وشلوار و کلاه شاهپوری که بیش از پیش آراسته اش کرده بود به محض این که ما را دید تعظیم کوتاهی کردو مفصلا احوالپرسی کرد و بعد از مادر اجازه خواست تا آن چه را که می داند باز گو کند و هرچه مادراصرار کرد که او به داخل بیاید وقتی آگاه د پدر در خانه نیست به شدت تعارف مادر را رد کرد و رو به شهین گفت که:که کاملا از جای امیرخسرواگاه است و امیر خسرو بر خلاف آنچه آ« ها می پندارند نه دفتر مجله ای دارد و نه سردبیر است.مادر دهانش از تعجب باز مانده بود .شهین هر چه از موقعیت امیر خسرو پرسید آقای عالی پور هیچ نگفت و تاکید داشت که خیالمان راحت باشد که او سالم است.شهین بیچاره باز هم به گریه افتاد و با التماس پرسید:شما را جان عزیزتان هر چه میدانید بگویید.
آقای عالی پور سرش را زیر انداخت و بعد دفترچه کوچکی از جیبش در آورد و ادرس کامل امیر خسرو را در تهارن به روی آن یادداشت کرد و به دست شهین داد و بعد خیلی مودبانه عذرخواهی کرد و گفت که هنوزدر تهران تمام نشده و تنها به خاطررساندن پیغامش به جانب ما بوده که این همه راه امده و حالا می بایست از همان راه آمده دوباره به تهران بازگردد.شهین همان طور که داشت از محبت و لطف بی شائبه آقای عالی پور تشکر می کر یک دفعه جرقه ای درسرش زده شد و هیجان زده با کلمات مقطع گفت:اجازه میدهید که من همراه شما به تهران بیایم؟
مادر لبش را گزید و گفت:نه شهین جان تعجیل نکن تا پدرت بیاید.
شهین اخمهایش را در هم کشید و گفت :مادر حالم از انتظار بیهوده بهم میخورد برایم انتظار شده مصداق مرگ.
مادر با ناله گفت:اگر پدرت بفهمد… شهین نگذاشت حرف مادر تمام شود و گفت:مادر من هنوز زنی شوهردارم اجازه دختری که شوهر کرده اول دست شوهرش است وبعد پدرش,گناه که نمی کنم می خواهم نزد شوهرم بروم.
مادر سرش را به زیر افکند و هیچ نگفت.شهین نگاه ملتمسانه اش را به آقای عالی پور انداخت و او خیلی آرام اما محکم گفت:اگر خانم اجازه بدهند من حرفی ندارم بلکه خوشحال هم می شوم برا خانواده شریفی چون شما خدمتی هر چند اندک کرده باشم.
مادرقطره اشک لرزان روی گونه اش را با گوشه چادرگلدار سورمه اش محو ساخت و گفت:من حرفی ندارم اما تنها نرو همراه دایه و شاهین باشی بهتر است.شهین از هیجان و اشتیاق همراه با لبخندش اشک ریخت و به طرف عمارت سرازیر شد تا خود را آماده سازد و آقای عالی پور دوباره در زیر سیل تعارفات مادرترجیح داد همان جا منتظر بماند.
مادر از دایه خواست که خودش و مرا آ»اده سفر کند جو خانه مشوش بود و مضطرب همه در حول ولا بودند مثل آنکه از وقوع حادثه ای در هراس باشند اما هیچ یک قدرت بازگو کردن آن را نداشته باشند در همان حین زن عمو با منصوره داخل شدند زن عمو بعد از احوالپرسی با شیطنت پرسید:این آقای شیک پوش و خوش جمالی که دم در است کیست؟
شهلا از خنده ریسه رفت و زن عمو منصوره چشمکی به جانبش زد وگفت:آره؟
شهلا از خجالت سرخ شد مادر با حرص دستش را محکم به پشت شهلا کوفت و گفت:برو تو اتاقت عجب دختری شده حیا را خورده و ابرورا قی کرده.
منصور با صدای بلند خندید و گفت انگار اینجا از همه مظلوم تر وساده تر شاهین بیچاره است.مادر کنار زن عمو منصوره نشست و شروع کردند به پچ پچ کردن حتما مادر جریان امروز را برایش می گفته که منو دایه که اماده شدیم یک راست سراغ شهین را گرفتیم و بعد از اینکه از زیر آیینه قران مادر رد شدیم با گریه وزاری و وعده ووعید های مادر که قسممان میداد مواظب خودمان باشیم و خیلی زود به خانه بازگردیم سوار بر اتومبیل آقای پورعالی به قصد تهران راه افتادیم.
هفت ساعت تمام در راه بودیم وقتی به تهران رسیدیم ساعت نزدیک به هشت شب بود خیابان های سنگ تراش شده تهران برایم از همه چیز جالب تر بود و اتومبیل هایی که در عرض آ« مشغول حرکت بودند و با صدای آشنای درشکه هایی که از پی هم میرفتند عابران پیاده ای که به قول دایه همه اتو کشیده بودند آنجا حتی یک زن را در لباس شرقی ندیدم همه چیز تمیز بود اما به قول مادر در تهران همهمه زیادی بود عابرانی که بی تفاوت از کنار هم رد میشدند و یا دست فروشانی که چاقاله و البالو خشکه و زالزالک می فروختند و مغازه هایی که اکثرا بسته بودن و با ان ویترین های هوس انگیزشان غرق در تماشا بودم که آقای پورعالی از حرکت باز ایستاد و گفت:همین جاست رسیدیم. و هر چهار نفر از اتوموبیل خارج شدیم.برخلاف تصورم وارد کافه ای شدیم به اسم کافه ونوس به محض ورودمان بوی تند عرق زیر دماغم حالم را بهم زد.کافه بزرگی بود طولش خیلی بیشتر از عرضش بود با یک عالمه نیمکت ومیز که به ردیف در دو طرف کافه چیده شده بود دور چهار پنج تایی از انها دخترانو پسرانی که همه نیز جوان بودند نشسته بودند و صدای قهقهه و خنده شان در هوا شلیک میشد هر چه جلوتر می رفتیم بوی تند عرقی که به دود سیگار نیز آمیخته شده بود تنفسم را سنگین می ساخت شهین مثل روحی که تازه از جسم خود گریخته و پا به عالمی دیگر گذاشته باشد ماتش زده بود و با دهانی باز از تعجب و چشمان گردی که داشت از حدقه در می آمد اطرافش را نگاه می کرد.
دایه نیز از محیط آن جا وحش کرده بود و به ارامی و محتاطانه قدم بر میداشتجلوتر از همه ما آقای پورعالی بود که با قدمهای محکمش ما را راهنمایی میکرد تا این که به انتهای کافه رسیدیم و پشت میز بار به ردیف قرار گرفتیم.آقای پورعالی به دختر ترکی که پشت میز باز نشستهبود به ترکی چیزی گفت و دختر به اتاقکی که در پشت سرش قرار داشت رفت و بعد امیرخسرو همراه زنی نیمه برهنه که صورتش غرق بزک بود در جلو دیدگان متعجب ما ظاهر شد در یک دستش شیشه مشروبی بود ودست دیگرش را به شانه همان زن نیمه برهنه که موهای خیلی روشن وچشمان بی نهایت ریز صورت گردو لبان قرمز قیطانی و پوست سبزه و تیرهو قد نسبتا”کوتاهی داشت انداخته بود شهین به محض دیدن این صحنه آب دهنش را محکم به جانبش انداخت امیر خسرو که از ترس رنگ به رخسارش نمانده بود با صدای خشن نزدیک به فریاد گفت :چته خانم؟شهین در حالی که صدایش به طرز محسوسی می لرزید گفت:خجالت نمی کشی؟حیا نمی کنی؟کثافت اشغال مردیکه زبان باز کثیف عشوه این زنیکه فقاعی؟را خوردی؟زن از پشت میز به طرف شهین یورش اورد که امیر خسرو او را گرفت.زن مثل یک ببر دریده دستش را از دست امیر خسرو بیرون کشید و گفت:حرف دهنت را بشنو زنیکه چطور به خودت اجازه می دی به شوهر من توهین کنی به من میگن نوس شره.همین حالا یه سوت بزنم ریختن رو سرت تیکه و پاره تو تحویلم میدن.شهین پوزخندی زد و گفت:ونوس شره میدونی که اون مرتیکه بی غیرتی که میگی شوهرته شوهره منه نه؟
ونوس با نگاه تیزش سرتاپای شهین وبعدامیرخسرو را نگاه کرد امیرخسرو که از ترسش رنگششده بود لبو گفت:دروغ میگه عزیزم.
شهین دوباره به جانبش تفی غلیظ انداخت و گفت: خجالت بکش حتما این بچه ای که در شکم دارم هم بچه تو نیست هان؟
ونوس دستهایش را به کمرش زدو گفت:زنیکه پر رو معلوم نیست چه غلطی کردی شکمت باد کرده حالا هم دیوار کوتاه تر از شوهر من پیدا نکردی.همین الان بروبا دار ودسته ات از اینجا بیرون هری.شهین نفسش بند آ»د همان جا لبه نیمکتی نشست .من که از شدت خشم وعصبانیت پنجه هایم را مشت کرده بودم آ«ها را محکم چندین بار به روی میز کوبیدم و گفتم:
امیر خسرو تو یه سگ کثیفی نامرد,به آقام میگم زنده ات نمیزاره لیاقتت همون زن زشت شلخته است نه خواهر خوشگل ونجیب من.
زن در حالی که با تمسخر میخندید گفت:بچه مزلف تو اول برو فکری برای حنجره ات بکن که صدای دختربچه ندهی بعد اینجا ور بزن.آقای پورعالی رو به امیرخسرو گفت:عاقبت بدی را برایتان پیش بینی میکنم.با دست خودت گور برای خودت کندی بیچاره.
امیرخسرو از پشت میز بیرون امد ویقه آقای پورعالی را چسبید و مثل گرگی وحشی گفت:تو دیگه از کجا پیدایت شد و مشتی پایین چشمش خواباند آقای پورعالی هم مشتی محکم بر دلش کوبید و دعوا بالا گرفت عده ای از کافه خارج و عدهای برای کمک و تماشا به داخل هجوم اوردند دایه مرتب جیغ می کشید و نفرین وناسزا میداد شهین از حال رفته بود و ونوس سعی داشت از ازدحام بکاهد و جمعیت را از کافه خارج کند درگیری چهارتا پنج دقیقه به طول انجامید تا این که با دخالت مردم آن دو را آش ولاش از هم جداکردند دایه زیربغل شهین را گرفت وبه داخل اتومبیل برد و همگی با چشمانی اشک الودو حنجره هایی که در اثر فریاد زیاد خراشیده بود به طرف اتومبیل رفتیم یک لحظه نگاهم به آقای پورعالی افتاد که اصلا در این ماجرا دخلی نداشت کلی زخمی وخونی شده بود نگاهی به من انداخت و دستش را به سرم کشید از خجالت نتوانستم به چشمانش نگاه کنم با صدایی لرزان گفت:سوارشو عزیزم باید برگردیم.دیگرطاقت نیاوردم بغضم ترکید آقای پورعالی باز هم سرم را نوازش کرد و گفت: مرد که گریه نمیکنه.دیگر طاقت نیاوردم با سرعت به طرف کافه بازگشتم هنوز هم آن جا شلوغ بود اما ونوس در میان ازدحام مرا دید و با صدای بلند گفتم:برو به امیر خسرو نامرد بگو آقام زنده اش نمیزاره. ونوس خنده ای زشت کرد وگفت:تو دوباره حرف زدی؟فسقلی میخوای بیام دماغتو بگیرم تا ببینی چطور جونت از هفت تا سوراخت می زند بیرون.جوجه دهاتی با حرص گفتم:خودتی ایکبیری و بعد به سرعت و با وحشت مثل کسی که او را دنبال میکنند از آنجا گریختم و سوار اتومبیل شدم اقای پور عالی بلافاصله براه افتاد شهین سرش روی شانه دایه بود من هم سرم را در دامنش هل دادم و انقدر گریستم تا خوابم برد.
وقتی به خانه رسیدیم ساعت پنج ونیم صبح بود هوا تقریبا” روشن بود هم من هم دایه از خشم پدر می ترسیدیدم دایه مدام میگفت:خدا اخرو عاقبتمان را به خیر کند اقا هر چه کند حق دارد.درک هزدیم مثل همیشه غلام در را باز کرد دایه رو به غلام گفت:چه خبر؟غلام گفت :سلامتی.
منو دایه کلی خیالمان راحت شد دایه زیر بازوی شهین را گرفت وهمراه خود برد آقای پورعالی همان جا دم در ایستاد من همراه دایه راه افتادم هنوز به اواسط حیاط نرسیده بودیم که مادر و پدر هر دو هراسان به سمت ما شتافتند.
شهینتا مادر را دید خودش را در اغوشش انداخت و گریه را از سر گرفت.دایه زیر لب ببخشیدی گفت و داخل عمارت رفت.پدر دستش را روی شانه ام گذاشتو گفت:از خواهرت خوب مراقبت کردی؟نتوانستم چیزی بگویم از این که جلوی پدر گریه کنم بسیار خجالت می کشیدم.پس ساکت ماندم که مبادا بغضم بشکند.شهین که خوب در اغوش مادر گریه کرد خودش را در اغوش پدر انداخت و این بار با صدایی بلندتر گریه کرد در میان گریه هایش به پدر گفت: اقا جون امیرخسرو به من دروغ گفت رفته زن گرفته خیلی نامرده منو انکار می کرد…
پدر او را در اغوشش فشرد ومحکم گفت:همه این ها را خوب میدانم خیلی وقت است که میدانم از همان وقت که مادرت گفت امیرخسرو به قهر رفته دو روز بعد پیدایش کردم اما ترجیح دادم همه چیز مسکوت بماند تا تو فارغ شوی نمی خواستم که خدای نکرده بلایی سر خودت و یا بچه ات بیاید غصه اون مردیکه نمک به حرام را هم نخور چنان بلایی سرش دراورم که روزی هزار بار بگوید گه خوردم و کفاف نکند.کسی که به دختر عزیزدردانه اتابک خان نارو بزند تاوان سنگینی را پس خواهد داد از دماغش در می آورم.دیشب که موضوع مادرشوهرت را فهمیدم معطل نکردم همان وقت آنجا رفته و تهدیدش کردم گفتم یا از این شهر می رود یا می گویم تکه تکه اش کنندو جنازه اش را جلوی سگ ها بیندازند.خدا میداند چقدر التماسم کرد به خاک انداختمش باغش را همان موقع نقدا خریدمو شبانه راهیش کردم خانه خودش در اصفهان این تنها گوشه ایش بود حال ببین با آ« نمک به حرام چه میکنم و بعد شهین را از آغوشش جدا کرد با چشمان براقش چشم به او دوخت و گفت:بس است دیگر اگر اقا جونت را دوست داری گریه نکن.
آقا بچه ام یتیم شد!
مگر من مرده ام خودم جورش را میکشم.
آقا میذارید من این جا بمونم؟
پدر چانه شهین را بالا گرفت و گفت:
به شرط این که سرت بالا باشد فرزندان اتابک خان می بایست همیشه سربلند باشند تو که چیزی از دست ندادی اوست که زندگیش را باخته همین جا بمان منتت را هم میکشم.
شهین خواست دست پدر را ببوسد که پدر نگذاشت و بعد با اشارت از مادر خواست شهین را داخل ببرد.من که کلی از دلگرمی های پدرم ارام شده بودم ذوق زده گفتم: آقا جون آقای پورعالی دم در منتظر است پدر سرش را تکان داد و باهم به سمت در رفتیم از اینکه در مورد اسم او کنجکاوی نکرد فهمیدم مادر همه چیز را گفته وقتی به او رسیدیم آن ها با هم دست دادند و بعد پدر با روی بازاو را به داخل خانه دعوت کرد آقای پورعالی هم در کمال خرسندی قبول کرد وارد پذیرایی که شدیم پدر از خدمه خواست از او پذیرایی کنند و بعد آهی سوزناک کشید وبه آقای پورعالی گفت:
من از کمک شما متشکرم هرچند نمی خواستم شهین از این موضوع اگاه باشد اما میدانم که این درخواست از دخترم شهلا بوده.حق هم داشته نمی دانسته که من ماجرا را میدانم خودم نمی خواستم کسی بداند چون اگر میفهمیدند منتظر می شدند تا اقدامی بکنم ومن نمی توانستم تا وقتی شهین فارغ نشده بی گدار به آب بزنم هر چه باشد مسئله مرگ و زندگی است چیز کمی نبود احتیاج به درایت و دوراندیشی مردانه داشت ملتفت که هستید؟
آقای پورعالی در حالی که با سر صحبت های پدر را تایید میکرد گفت:
بله بله البته.
بعد زینت چای اورد و تعارف کرد هر کدام از ما استکانی برداشتیم پدر بلافاصله چایی اش را خورد همیشه چای را داغ داغ میخورد بدون قند من از چای خوردنش لذت میبردم حتی کوچکترین حرکاتش در نظرم مقتدرانه می آ»د قد,افراشته,موهای خاکستری سیبیل های پرپشت نوک تیزش گردن کلفت عضلات محکم,چشمان براق وتیزبین وتنفس مقطعش مرا به وجد می آورد.
پدراستکانش را به روی میز عسلی قرار داد وگفت:
جوانک های امروزی دیگر اهل زندگی نیستند همه به الکل معتادند وهوس باز دیگر ادم جرات نمی کند دخترش را شوهر دهد.آقای پورعالی ب کلماتی مقطع گفت:
البته نباید همه را با یک چوب راند خیلی از جوان ها هستند که واقعا اهل کار و زندگی اند.
پدر که هنوز ذهنش بابت جریان امیرخسرو وشهین مشوش بود زیر لب گفت:
راست میگویی این از سانس دختر بیچاره من بود مردیکه الدنگ ما را توی دغمسه ای انداخت با زبان بازی هایش همه ما را فرفت چشم بسته به او اعتمادکردیم یادش به خیر مادربزرگی داشتم که همیشه به ما میگفت از یک دسته ادم به شدت بگریزیدآدم های خوش زبان و چاپلوس بخصوص مرد خوش زبان،حالا می فهمم چرا آن خدا بیامرز چه می گفته،
-خدا رحمتشان کند،انشاالله که سایه شما صد سال بر سر خانوادتان سبز باشد،خدا رو شکر شهین خانم با داشتن چنین پدر شایسته و مقتدری هیچ گاه احساس عجز و تنهایی نخواهد کرد بنظر من سایه پدر برکته،نعمته،راستش پدر من الان هفت سالی می شود که عمرشان را به شما داده،وقتی که فوت شدند من هجده سال بیشتر نداشتم پدر من حکیم بود و در زادگاهش تبریز طبابت میکرد و بسیار مرد ترش روی و بدخلقی بود،سر هرچیز کوچکی بهانه می آورد و مرا به زیر شلاق کتک می زد،گاهی اوقات آن قدر مرا می زد که خودش از حال می رفت و گوشه ای می افتاد،تنها خواهرم نیز که الان بیست سال دارد و پنج سال از من کوچکتر است نیز از این کتک ها بی نصیب نمی ماند.او هم مثل من از این شلاق پدر درامان نمی ماند،مادر بیچاره ام هم از پدر خیلی می ترسید و نمی توانست حرفی بزند،اگر چیزی می گفت پدر او را هم کتک می زد،شب ها وقتی با تن زخمی و خونی به آغوش مادر پناه می بردیم،مادر ما را نوازش می کرد و می گفت:هرر چه باشد پدرتان است شما بچه اید نمی فهمید،سایه پدر چقدر حق است،آدمیزاد اگر پدرش دور از جان مثل لاشه هم گوشه خانه افتاده باشد اما اسمش به عنوان پدر روی فرزندانش و به عنوان شوهر برای زنش و مرد برای خانه اش مانده باشد،باز هم خیر و برکت است باز هم دست دشمنان کوتاه و چشم حسودان کور است.
اما ما این حرف ها را نمی فهمیدیم و فقط هرروز صبح آرزو می کردیم که پدر امروز بیمار بیشتری داشته باشد تا حتی اگر شد پنج دقیقه دیرتر به خانه بیاید و جای خالی پدر را در خانه به دو شیون و دو فریاد و یک قایم باشک بازی کودکانه مان می فروختیم.اما وقتی پدر از دنیا رفت چشممام به روی حقیقت و نصایح مادر باز شد،آن موقع من هجده سال داشتم و خواهرم سیزده سال و دو سالی می شد که شوهر کرده بود،تا آن موقع شوهرش کمتر از گل هم به خواهرم که فرشته نام دارد نمی گفت اما تا دست پدر از دنیا کوتاه شد،دندان های داماد ما نیز تیزتر شد هم خودش و هم مادرش مثل یک کنیز از او کار می کشیدند.پدرم که به خرج خودش معلم سرخانه برای فرشته گرفته بود را از درس خواندن محروم کردند و خواهر زیبای من که به مصداق اسمش همچو فرشته فرشته زیبا و بی آزار بود را به زنی خشن،منزجر و فرسوده مبدل ساختند که هنوزم که هنوزه اوضاع به همین منوال است و خود من نیز بعد از مرگ پدر دست کمی از حال و روز خواهرم نداشتم،هم از دست هایی که از ترحم یتیمی به سرم می کشیدند،منزجر بودم و هم افرادی که به اسم فامیل و دوست به خود اجازه می دادند هرگونه مداخله ای در زندگی ما داشته باشند و حساب کار را از دست من و مادر خارج کنند،این بود که حالا روزی هزار بار من و فرشته دعا می کنیم ای کاش پدرهنوز زنده می بود که واقعیت است که نفس پدر حقه و حرکت خودش را دارد.
پدر که غرق در خاطرات آقای پورعالی شده بود سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
((حالا مادرتان کجا هستند؟))
آقای پورعالی پای راستش را روی ران چپش گذاشت و گفت:
-مادرم سال پیش از دنیا رفتند و من و فرشته را پیش از پیش تنها گذاشتند،البته من در رابطه با شغلم و ارتباطی که با بچه ها دارم،روحیه ام به مراتب بهتر از خواهرم است،البته شوهر خواهرم این اواخر کمی اخلاقش بهتر شده و فرشته راست یا دروغ از او ابراز رضایت نسبی می کند،به هرحال راضی هستیم به رضای خدا.
پدر لبخند مخصوص به روی آقای پورعالی زد و من فهمیدم که آقای پورعالی مورد توجه پدر قرار گرفته،می دانستم که اگر شهلا بفهمد کلی ذوق می کند.
مدتی سکوت بین ما حکم فرما شد و بعد پدر متفکرانه پرسید:
-شما متأهل نیستید؟
آقای پورعالی از خجالت لبخندی کمرنگ زد و گفت:
-نه خیر آقا.
پدر ابروانش را بالا انداخت و گفت:
-چطور؟
آقای پورعالی سرش را زیر انداخت،پدر گفت:
-حتماً هنوز کسی را مورد طبع تان پیدا نکردید.
آقای پورعالی بریده بریده گفت:
-چرا اتفاقاً مدتی است که دوشیزه ای از هر حیث مناسب را پسندیده کرده ام.
پدر با خنده گفت:
-پس چرا معطلی،حتماً موقعیتش را نداری.
آقای پور عالی بریده بریده گفت:
-نه اتفاقاً بعد از فوت پدر خدا بیامرزم و بعد هم که مادر ارثیه چشمگیری به من رسید که من به تازگی با مقداری از پول آن یک اتومبیل تهیه کردم و بقیه اش را هم خانه ای نه زیاد بزرگ و نه کوچک در خانه پهلوی تهران خریداری کرده ام،
قرار است از سال دیگر هم در همان تهران ناظم یا مدیر دبستانی باشم.
پدر با رضایت گفت:
-پس مشکل چیست؟
آقای پورعالی نفسی کوتاه کشید و گفت:
-راستش می ترسم.
-می ترسی؟!از چه،یک مرد نباید حتی فکر ترس را هم در سرش راه دهد چه برسد که بر زبان آورد،ترس برای مرد ننگ است.
آقای پورعالی ساکت ماند،پدر کمی اندیشید و بعد با فراست گفت:
-شما به خاطر زحماتی که برای خانواده من تقبل کرده اید به گردن من حق دارید.
آقای پورعالی بلافاصله گفت:((اختیار دارید))و خواست به تعارفش ادامه دهد که پدر او را به سکوت خواند و گفت:
-من تا به حال زیر دین کسی نبوده ام،همین الان هم که اینجا نشسته ام از همه عالم و دنیا بی حسابم ولی نسبت به تو حالا دیگر دین دارم اول به خاطر زحمات دیشب و دوم به خاطر اینکه برایم مثل یک پسر برای پدرش درد دل کردی و حرفایت لاجرم بر دل نشست و نمی دانم چه حس غریبی است با این که من هنوز دلم از داماد خون است اما با تو که صحبت می کنم غم هایم همچو آتشی می شود که آب سرد رویش ریخته باشند.
آقای پورعالی که از لحن صادقانه و دوستانه به وجد آمده بود با اشتیاق فاحشی گفت:
-شما لطف دارید آقا،شرمنده مان نفرمایید.
پدر بی توجه به تعارفات آقای پورعالی در ادامه گفت :
-این را هم می دانم که تو و شهلا به هم علاقه مندید.
این را که گفت هم من و هم آقای پورعالی رنگمان از رخسار پرید و متعجب و بی اختیار به نگریستیم،پدر از جایش بلند شد و ما نیز به احترام از جا برخاستیم و بعد پدر ادامه داد:((در این خانه هیچ چیز پنهان نیم ماند،مادرش زن فهمیده و مطیع و زحمت کشی است دخترهایش را هم مثل خودش تربیت کرده،من به وجود زن و بچه هایم بیش از هرچیز در این دنیا افتخار میکنم.))و بعد مدتی به هرسه نفر در سکوت به سر بردیم،پدر نگاهی آن هم نه نگاه معمولی نگاهی به چشم خریدار به سر تا پای اقای پورعالی انداخت و گفت:
-اسمت چیست پسرم؟
آقای پورعالی خوشحال از نامی که پدر او را خوانده بود گفت:
-غلام شما محمد هستم قربان.
-چه اسم نیکویی.
-متشکرم.
پدر چند قدم به جلو رفت و گفت:
-بسیار خوب آقای محمد من دو روز آینده را راجع به شما تحقیقات لازمه و وارده را خواهم کرد.اگر مقبول افتاد بعد از آن یعنی شب جمعه به اینجا می آیی و دخترم را رسماً خواستگاری می کنی اگر مادر و همسرم هم تو را لایق دخترمان دانستند که مبارک باشد و بعد دستش را به علامت خداحافظی به سوی محمد دراز کرد،یعنی که دیگر باید برود.محمد دست پدر را فشرد وقتی به چشمانش نگاه کردم از خوشحالی برق می زد،می دانستم که دل در دلش نیست خدا خدا کردم که زودتر برود تا پیک این خبر عظیم و فرخنده برای شهلا شوم و از او مژدگانی بگیرم،خدا رو شکر خداحافظی آنها زیاد طول نکشید.پدر و مادر هر دو محمد را تا دم در عمارت مشایعت کردند و این نشان می داد که پدر به محمد به چشم میهمان خاص خودش نگریسته،بعد از آن به تعجیل از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شهلا شدم،شهلا و شهین و شهرزاد هر سه قمبرک زده سه گوشه اتاق نشسته بودند،دایه هم به مخده تکیه زده بود و کنار پنجره نیم باز اتاق سرش را میان دست هایش گرفته بود و وسط اتاق رفتم و با شیطنت و آهنگیی خاص گفتم:
-سلام.
همه نگاهی کوتاهی به من کردند و دوباره غرق در اندیشه های خود شدند،این بار فریاد زدم:
-سلام -سلام –سلام
دایه به اعتراض گفت:((پسر آرام بگیر حوصه نداریم))کنار شهلا زانو زدم،دستم را گردنش انداختم و گفتم مژدگانی بده یک خبر حسابی دارم شهلا که شصتش تا حدودی خبردار شده بود گفت:((تو بگو به جان مادر یه مژدگانی خوب برایت دارم, با صدایی نزدیک به فریاد گفتم:
«شهلا داری عروس می شی,خود آقا گفت, با آقای پورعالی حرف زد,گفت می دونه شهلا رو می خواد,گفت پنج شنبه بیاد این جا رسماٌ خواستگاری ,تازه وقتی آقای پور علی می رفت هم بابا و هم آقای پور علی نیش شان باز بود.»
شهلا که آن قدر ذوق کرده کرده بود که نمی توانست حرف بزند,مرا در آغوش کشید و دایه برای آنکه شهین و جو اتاق را از حالت مشوش خارج سازد و مغلطه ای کرده باشد دو سه بار کل کشید و شهین برای اولین بار بعد از مدت ها از ته دل خندید,دیگر نه من و نه شهرزاد و نه شهلا روی پاهایمان بند نبودیم و مثل فنر بالا و پایین می پریدیم و صداهای عجیب و غریبی از خود تولید می کردیم,مادر نیز از هول صدای ما در چهارچوب در حاضر شد و وقتی دید شهین می خندد هیچ نگفت و فقط در حالی که خودش هم می خندید,رو به دایه شهلا نشان داد و گفت:
«نگاه کن ترو خدا دختر ورپریده رو,چه بی حیایی شده,»
دایه با علامت دست نشان داد که ولش کن و راحتش بگذارد و خلاصه تا ظهر را به شادی و شیطنت گذراندیم آن روز را من به مدرسه نرفتم چرا که از دیشب کسل و خسته بودم و هنوز خستگی راه در تنم بود,مادر هم خدا را شکر بهانه نگرفت.
فصل شانزدهم
دو روز بعد همه انتظارها شکسته شد ومحمد همراه خواهرش و دامادشان به منزل ما آمدند اما به دستور پدرم مراسم یک جا در پذیرایی انجام شد.مادر تن من کت و شلوار شیکی کرده بود و از من می خواست که یا اصلا در جمعشان نباشم و یا اگر می خواهم که آنجا باشم حق رفت و آمد ندارم و من قبول کردم ساکت یه گوشه مجلس بنشینم,محمد پیش از پیش خوش تیپ شده بود,کت و شلوار خاکستری که پوشیده بود فوق العاده او را جذاب کرده بود.صورتش تمیز و اصلاح شده با چشمان سیاه خمارش و موهای یک دست مشکی براق که فرق را کمی باز کرده بود و آن ها را به کف سرش چشبانده بود,خواهرش نیز اصلا به او شبیه نبود,چشمانش ماشی رنگ بود.جلوی موهایش نیز که از زیر روسری اش پیدا بود خرمایی رنگ مایل به طلایی بود,با ابروانی باریک و پوستی سپید,تنها بزرگی بیش از حد بینی اش از تأثیر زیبایی اش کاهیده بود,شوهرش نیز ابروانی هشتی و باریک,چشمانی روشن و موهایی کم پشت و صورت و اندامی لاغر داشت.دو تا دختر کوچیک داشتند که دو قلو بودند به اسم زهرا و ترگل,هفت ساله بودند و یک پسر بچه چهار ساله به اسم جواد و نوزاد دیگری که او هم پسری بود به اسم مجتبی و آرام و ساکت در آغوش مادرش خوابیده بود,بقیه بچه ها یه سفارش مادر در بیرون تالار پذیرایی نشسته بودند و از وضع لباس و سرو رویشان و هم چنین بر خوردشان مشخص بود که از وضع مالی خوبی برخوردارند و جزو طبقات مرفه تهران هستند.مرد خیلی خشن بود و سرد اما فرشته همسرش تبسم از لبش کنده نمی شد و با گفته های محمد که اظهار داشت او در زندگی به خاطر سختی هایش تبدیل به زنی سرد و منزجر شده توفیر داشت.کت و دامنی سبز پر رنگ همرنگ چشمانش به تن داشت و خیلی کم حرف می زد.روی هم رفته زن تو دل برویی بود.آن شب بیشتر از همه پدر صحبت می کرد و هرچه را که شرط می کرد آنها قبول می کردند.در آخر هم پدر رو به محمد گفت که مراسم عقد وعروسی یک جا هفته دیگر شب جمعه برگزار می شود,آن هم به دور از تشریفات و خیلی ساده و خودمانی,چرا که هنوز درست و حسابی از دامادشان در نیامده است,محمد هم با اشاره به این که جز خواهرش کس دیگری را ندارد که میهمان کند,اما از پدر اجاززه خواست تا به خرج خودش عروسی مفصلی را برگزار کند.پدر کمی اندشید ولی باز هم دلش جواب نداد و گفت:
«خوشبختی زناشویی که به بزن و بکوب شب عروسی نیست,من می خواهم شما زودتر سرو سامان بگیرید و به زندگیتان بچسبید,غیر از آن بی رو در بایسی نیز در حاضر شرایط و جو خانوادگی ما طوری نیست که کسی دل و دماغ این کارها را داشته باشد همان بهتر که همه چیز ساده برگزار شود».محمد که صحبت های پدر را منطقی می دید لبخندی از رضایت زد و گفت:
«حق با شماست,کاملا درست می گویید,من حرفی ندارم»
و بعد از آن پدر ,شهلا را صدا زد و شهلا در حالی مه دستانش آشکارا می لرزید و پوست سپید حساسش از خجالت این بار گل انداخته بود با سینی چای وارد شد و خواهر محمد ,فرشته همین که او را دید زیر لب گفت:
«ماشاءالله»
و او را از هر نظر تأیید کرد و مراسم خواستگاری نیز در نهایت سادگی و رضایت طرفین به اتمام رسید و محمد و خواهرش که هر کدام با اتومبیلی جدا گانه آمده بودند به سمت تهران بازگشتند.
بعد از رفتن آنها شهلا و شهین و شهرزاد و من و دایه همگی در پنجدری دور هم نشستیم و طبق عادت به تعریف از آنچه پرداختیم که در طول روز برایمان جالب تر می بود و مخصوصا از محمد و خواهرش و خلاصه آنچه را که گذشته بود از دیگاه خودمان بررسی می کردیم و اظهار می داشتیم.اما شهلا برعکس همیشه خیلی افسرده به نظر می رسید با اینکه می بایست از همیشه خوشحالتر باشد چرا که برای دختری به سن و سال او چه چیزی بهتر از آنکه سوادش را آموخته,جمالش را داشته,کمالش را داشته و به معشوقش نیز بپیوندد.شهین زیر چشمی او را می پایید که مادر با آتش دان اسپند وارد اتاق شد و سه دوربالای سر شهلا چرخاند در حالی که با صدای بلند می خواند:
«اسپند دونه دونه,اسپند سی و سه دونه,بترکه چشم حسود و دیوونه»
و پشت سرش نیز دایه صلوات ختم می کرد و بعد مادر اسپند را دور تک تک ما چر خاند و همراه با دایه از اتاق خارج شد.
شهرزاد خودش را به شهلا چسبانید و گفت:
«خوش به حالت,آبجی عروس شدی»
شهلا لپ خواهر کوچک ترش را کشید و گفت:
«انشاءالله عروسی خودت»
شهرزاد از خوشحالی ریسه رفت,معلوم بود که تصورش نسبت به شوهر عوض شده آخر تا دو سال پیش نیز دائم نق می زد که به من هیچ وقت شوهر نمی کنم و مادر به دایه غر می زد که از بس به شهرزاد گفته زشت است و فکر می کند کسی طرفش نمی آید که حالا این حرف ها را می زند و دست پیش را می گیرد که پس نیفتد و دایه هم وقتی می دید خوبیت ندارد که دختر بیچاره را از خود بیخود کرده بر عکس گذشته هر جا می نشست یه طوری که به گوش شهرزاد هم برسد می گفت:
«ماشاءالله شهرزاد سال به سال قیافه اش جا افتاده تر و قشنگ تر می شود»
و بر باور شهرزاد می افزود و این گونه است و واقعیت نیز همین بود.شهرزاد با کودکی اش خیلی توفیر پیدا کرده بود.چهره اش بازتر و چشمانش درشت تر و پوست سبزه اش جلوه خاصی پیدا کرده بود و هر کس او را می دید می گفت که دختر با نمکی می باشد.شهین دست شهلا را در دستش گرفت و با تردید پرسید:
«به خاطر من ناراحتی؟»
شهلا سرش را تکان داد و گفت:
«نه و اتفاقا می خواستم بگویم که تو تنها نیستی که غم داری اصلا انگار همه آدم های دنیا غم دارند.غم مثل سرجهیزه است که خداوند در سر سفره بخت همه ما آدم ها گذاشته.»
شهین خندید و گفت:
«برای دلخوشی من است خواهر مهربونم؟!»
شهلا با تأکید گفت:
« نه, من که تنها نمی گم همه می گویند اصلا مگر نشنیده ای که می گویند در این دنیا دل بی غم نباشد,اگر باشد بنی آدم نباشد,این را که دیگر من ازخودم نگفته ام.»
شهین زل زد و بعد قطره اشکی از گوشه چشمش به روی دامن سرخابی اش چکید و محو شد.شهین نگاه پرسش گرش را به او انداخت,شهلا سرش را زیر افکند و گفت:
«راستش می ترسم,حالا که این قدر با او نزدیک شده ام می ترسم»
شهین با فراست پرسید:
«محمد را می گویی»
شهلا با بی تفاوتی گفت:
«چه فرقی می کند ازدواج را محمد را,از هر دو آن ها می ترسم,وقتی تو را می بینم و یا آن امیر خسرو نمک به حرام را دلم آشوب می گیرد,راستش دو دل شده ام,ای کاش این دو جریان یعنی رسوایی امیر خسرو و عروسی من با هم ادغام نمی شد,همه ایمانی که نسبت به خودم و توانایی ها و افکارم داشته ام از دست داده ام,خیلی می ترسم.»
شهین بغضش را قورت داد,لحظه ای به گوشه ای نا معلوم خیره شد و بعد شهلا را محکم در دستش فشرد و گفت:
«حق داری که بترسی عزیزم,ترسیدن بعضی وقت ها خیلی خوبه,یادم می آید وقتی که به سن و موقعیت تو بودم,دختر دم بخت,با خودم فکر می کردم که هرگاه شوهر کنم همه چیز دست خودم خواهد بود,همیشه به ناله زن هایی که از زندگیشون و شکوه هایی که از شوهرشان داشتند در دل می خندیدم,فکر می کردم این خودشان هستند که لیاقت ندارند و نه این که به قول خودشان بخت و اقبال ندارند.گمان می کردم اگر زن خودش بخواهد همه چیز در زندگی زناشویی درست خواهد شد.می گفتم اگه زن باشد خانم باشد و خانمی کند کدام مردی است که بر سرش هوو بیاورد.اگر زن به شوهرش محبت کنه کدام مردی است که سر تا پای زنش را غرق عشق طلایی خود نکند و هزار فکر جور واجور قشنگ دیگه,اما وقتی پای خودم به زندگی باز شد,آن هم به زندگی واقعی نه مثل همیشه رویایی و آسمانی,یه زندگی راست راستکی می فهمی که؟»
شهلا دست شهین را فشرد و اشکی از چشمش افتاد.شهین باز ادامه داد:
«دیدم ا و و و ه که چقدر با فکرهای من توفیر داره.مرد اگر بی ذات باشد,اگه هوس باز باشه و روزی دیگه زنشو نخواد,دیگر جلوی راهش خودت را هم برایش قربانی کنی بی فایده است,هر چه محبتش کردم,نازشو کشیدم,برایش ساخره شد,مظهر عشق و عاطفه شدم حتی حامله شدم اما…»
بعد مثل انار ترکید از گریه اش لرزم گرفت پیش از حد سوزناک بود,چه ناله ای کرد شهلا هم با دیدن گریه شهین عضلات صورتش چینی خورد و آن وقت اشک بود که سرازیر می شد,شهین باز هم دست بردار نبود و تعریف می کرد:
«چقدر صبوری به خرج دادم چقدر انتظار کشیدم,حالا که فکرش را می کنم از تمام انتظاری که می کشیدم, حالم به هم می خورد و بعد کف دست هاش را محکم به صورتش کشید و با چشمان سرخش به شهلا زل زد و گفت:
«می دانی تا به حال چند باز از او کتک خوردم؟»
شهلا نا باورانه پرسید:
«تو کتک می خوردی و ساکت بودی,چرا به ما نگفتی؟»
شهین به هق هق افتاد:
«گفتم که انتظار می کشیدم.»
شهلا در میان اشک هایش پرسید:
«آخر چه انتظاری دختر؟»
شهین خودش را در آغوش شهلا انداخت:
«انتظار روزی که همه چیز درست خواهد شد و شبی که وقتی سر به پشتی می گذارم آرزو نکنم که صبح روزبعدم را نبینم
»
شهلا بازوان او را گرفت و گفت:
«غصه نخور تو دیگر آزادی,ببین دوباره همه چیز مثل اول شده درست مثل همان وقت ها که دختر تو خونه بودی,پیش آقا جون,سامان,اون ها تو را خیلی دوست دارند,این جا جایت امن است,دیگر هیچ نامردی نمی تواند آزارت دهد,شهین بی توجه به صحبت های شهلا با ناله ادامه داد:
«همیشه هر اتفاقی که می افتاد هر بحث و جدلی که بین ما می شد چنان بر سرم شیون می زد و چنان مرا مقصر می دانست که در نهایت بی گناهی ام باورم می شد که مقصرم,بازیگر چیره ای بود حتی برای شما نیز نقش بازی می کرد مگر همین آخرین باری را که این جا آمده بود یادت نیست,چنان مثل گرگ در لباس میش رفته بود م خودش را به در مظلومی زد که مادر نیز به جانب داری برخاست و مرا سرزنش کرد…اما تو نترس محمد پسر خوش ذاتیست من در همان نگاه اول فهمیدم,مرد خوش قلبی است,تو را هم خیلی دوست دارد من حالا تجربه زیادی دارم و همه این ها ببرای فرار از ترس تو کافیست.من از بس که با یک گرگ زیر یک سقف زیستم قدرت تشخیص گرگ از میش را دارم,او هم یک میش کوچک بی آزار است,نترس,نترس,مبارکت باشد,انشاءالله ,خوبیت ندارد امشب را غصه دار باشی.»
شهلا که از جملات آخر خواهرش تا حدی آسوده خاطر شده بود کمی اندیشید و سپس با خوشحالی گفت:
«راستی محمد خیلی به حافظ علاقمند است به فال حافظ اعتقاد زیادی دارد.من نیز مدتی است به حافظ اعتقاد خاصی پیدا کرده ام خوب است تفالی بزنیم ببینم نظر حافظ چیست؟آیا به راستی من در کنار محمد خوشبخت خواهم شد؟شهین که می کوشید خودش را ازپیشنهاد شهلا راضی و کنجکاو نشان دهد با بی رمقی خندید و گفت:
«چقدر خوب,بهتر از این نمی شود»
و بعد شهلا مثل آهوی خرامی از جا بلند شد و به سرعت ما را ترک گفت و بعد از مدتی کوتاه با کتاب دیوان حافظی که در دست داشت امد دوباره سر جایش نشست,
آنگاه زیراین گونه لب زمزمه کرد:
حافظ ای حافظ شیرازی
بر من نظر اندازی
من طالب یک رازم
تو کاشف هر فالی
قسم به شاخ نباتت
قسم به قرآنی که در سینه داری
این فال مرا بگشای
هو آمین
و بعد چشمانش را بست و انگشتان ظریفش را بر حاشیه قطور کتاب کشید زیر لب فاتحه ای خواند,بسم الله گفت نفس عمیقی کشید, سپس کتاب را گشود,چشمش که به صفحه گشوده افتاد,چشمانش برقی زد و در حالی که از خوشحالی خنده از لبش نمی افتاد,فالش را برای همه نا خواند:
الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خیالت شکر ز متقار
سرت بند و دلت خوش باد و جاوید
که خوش نقشی از خط یار
فصل هفدهم
مراسم شب عروسی شهلا و محمد همان طور که پدر دستور داده بود,شب جمعه هفته بعد در نهایت سادگی بر گزار شد,آن شب هوا خیلی عالی بود,یک هوای بهاری مطبوع با آن نسیم ملایم و شیرینش که بوی ترنج و نسترن و سوسن های باغ را در هوا پخش می کرد,مادر دستور داده بود همه جا را شسته بودند ایران جلوی عمارت را گوش تا گوش قالی ها و قالیچه های گران بها افراشته بودند,همراه با سفره های قرمز زمینه قهوه ای که نزدیک به هم چیده شده بود,خوانچه های شیرینی و میوه که جلو آن ها چیده شده بود,میهمانان که آمدند مراسم رسما شروع شد میهمانان ما عبارت بودند از عزیز,عمه فرنگیس, ساقی و زری و خانواده عمر وثوق و چند تن از دوستان پدر که من هیچ یک را نمی شناختم و تنها و مجرد به آن جا آمده بودند اما همه ی آن ها همچو پدر سبیل های قطور و عضلانی محکم داشتن.سرهنگ آتشزاد نیز که رئیس نظمیه شهرستان بود با آنکه پدر او را دعوت بود اما سه تن از سربازان نظمیه اش را فرستاده بود که هر یک از آن ها به ساز آشنای خود برایمان می نواختند.یکی سنتوره یکی
قانون و دیگری ماهرانه تنبک میزد و با صدای خروسکیاش میخواند که در این میان پرده ی عشاق و شهناز از دیگر نواها برایم شیرین تر امد و پدر بعدها از اینکه خود سرهنگ را به جشن دعوت نکرده بود پشیمان شد. مردها همگی در ایوان نشستند، زنهانیز در تالار پذیرایی عروس و داماد را نیز در پنجدری پشت سفره عقد نشانده و دور تا دور پنجدری را با تور سفید گلهای رز و زنبق تزیین گرده بودند تا اینکه اقا که امد با ردای قهوهای و عمامه سفید که به رنگ ریشهای تابدار بلندش بود زیر بغلش هم سه چهار تا کتاب گذاشته بود ودرحالی که چشم از زمین برنمیگرفت وارد خانه شد و خطبه عقد را پشت دیوار پنجدری خواند شهلا دوبار النگو و سینه ریز طلا گرفت تا دفعه سوم بلبه را داد و صدای کل دایه و بقیسه زنها ی خدمه به هوا شلیک شد درمیان هیاهو یک لحظه از میان تور سفید به شهلا نگاه کردم چقدر زیبا شده بود با ان ابروهای وسمه کشیده و پیراهن توری سفید و تاجی که به سرداشت روی سینه سفیدش را توری سفید و نازک پوشیده بود که در هر انگشتش تقریبا یک انگشتر طلا کرده بودند گردنش هم پر بود از گردنبند و سینه ریزهایی که هدیه گرفته بود لبهایش مثل شقایق قرمز شده بود وبا تنعمی خاص به روی محمد میخندید محمد نیز دست شهلا را دردست گرفته بود و همانطور که زیر چشم میپایید کسی او را نبیند روی دست شهلا را نوازش میداد. درهمین موقع دستی محکم ب هشانه ام خورد. رویم را برگرداندم و دختری زیبا به اسم انسان اما در قالب عروسکی زیبا را دیدم که به رویم میخندد. من هم به خنده اش خندیدم و گفتم:” ساقی تو بودی ترسیدم.” با شیطنت پرسی:” چه تماشا می کردی بدجنس؟” سری تکان دادم و گفتم:” شهلا را جرم که نکردم خواهرم است.” ساقی با اشتنیاق گفت:” دیدی چقدر خوشگل شده؟” سرم را به علامت تایید تکان دادم بازویم را گکرفت و گفت:” بیا برویم یه گوشه بنشینیم” من متعجب از پیشنهادش به دنبالش راه افتادم یه دفعه منصور جلوی ما سبز شد، چشمش به ساقی افتاد که با پنجه اش بازوی مرا گرفته و سگرمه اش در هم رفت و گفت:” ساقی خانم اینجا اروپا نیست ها.” ساقی با دهن کجی گفت:” منظور؟” منصور ابروانتش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:” خودت میدانی.” ساقی با حاضر جوابی گفت:” پسر داییم است دلم میخواهد.” منصور خنده ای به مسخره کرد و گفت:” مگر من نیستم.” ساقی پشت چشمی نازک کرد و گفت:” حسود!: و بعد مرا همراه خود کشید و برد به نزدیک ایوان که رسیدیم بازویم را رها کرد و بعد جلوتر از من حرکت کرد با ان که ده سال بیشتر نداشت هم سن خودم بود اما از این حرکتش به خوبی حدس زدم که دختر زیرک کاردان و باشعوری است او با هیکل سپید ظریفش از بین مردانی که در ایوان نشسیته بودند رد شد. پله ها را پایین رفت و انگاه محطاتانه رویش را به جانبم برگردانید ونگاهم کرد. نسیمی بهاری پشت موهای طلایی تابدارش میخورد و خرمن موهایش را روی صورت ظریف سپیدش میانداخت. در دل زیبایی خارق العاده اش را تحسین میکردم و به مردیب که اورا به همسری خود گیرد نیز احساس کینه کردم باید،اعتراف کنم که او از خواهران من نیز زیباتر بود با ان دماغ مینیاتوری گونه های فراخ و لبان البالویی چشمانت خمار ابی رنگ و صورت گرد و موهای بلند طلایی اش که هیچ وقت سنگینی معجر به روی خود ندیده بود ند با اب پیراهن کرم رنگ بلندی که تا دم مچ پایش بود و از زانو به پایین چین مرتبی خورده بود من محو تماشای او بودم و او همچنان با چشمان منتظرش به من مینگریست، لحظه ای از اندیشه اش بیرون امدم و بی توجه به انتظاری که برایم میکشید به داخل عمارت بازگشتم زنها همه دست میزدند دایه طوری مهمانداری میکرد و زبان میریخت که انگار مادر عروس است فرشته خواهر محمد خیلی ارام دست میزد و دخترهایش دست به میوه و شیرینی هایشان نزده بودند و با لبخند به اطراف مینگریستند عمه فرنگیس نیز با همان چهره غریبش و چشمان پر از غمش دست میزد.
عزیز نیز ابروانش را در هم گره زده بود و بالای تالار پشت به پنجره نشسته بود و هیچ نمیگفت منصور مرا که دید به جانبم امد وگفت :” خوشحالی؟” با خنده گفتم:” خیلی.” با ذشیطنت گفت:” یادت میاد عروسی شهین گریه میکردی؟” کمی فکر کردم و گفتم:” حالا دیگه عادت کردم” و بعد ساقی درحالی که چهره اش از عصبانیت دیدنی تر شده بود به جانبم امد و گفت:” چرا نیامدی؟” گفتم که حوصله نداشتم و او سعی کرد خودش را بی تفاوت نشان دهد.نگاهش را به سمت فرشته منحرف ساخت و با دیدن نوزادی که در اغوشش بود ذوق زده شد و به جانبش شتافت منصور نقل بزرگیس را که در دست داشت به هوا پرتاب کرد و بعد ماهرانه با دهانش ان را در هوا شکار کرد و خورد انگاه درحالیکه ادای ادم بزرگا را درمیآورد گفت:
نصیحتی کنمت بشنو و بـــــــــهانه نگیر
هر انچه که منصور گویـــــــــــــدت بپذیر
زن و دختـــــــــــــــــــــر باشند مایه شر
بترس زانکه زنند بر پیکرت از پشت خنجر
ان روز کلی به منصور خندیدم اما هر بار که ساقی از کنارم رد میشد حس خاصی تمام وجودم را پر میکرد حس غریبی که قبلا هم لمس کرده بودم. مطمئن بودم حس عشق و غلاقه و شور و این حرفها نیست خوب که در خود دقیق شدم دریافتم که بیش از حد به زیبایی و اندام موزون ساقی حسادت میکنم و دلم میخواست که خداوند مرا در قالب او افریده بود خلاصه ان سب هم با تمام شیرینی ها و خاطراتش بر ما گذشت و قرار شد فردا صبح عروس به همراه داماد و خانواده اش و مادرم و شهین و دایه برای مشایعت به تهران بروند. از دوروز قبل نیز جهاز شهلا را در خانه اش چیده بودند. مادر از خانه انها در تهران خیلی خوشش امده بود و ان را ابرومندانه و مناسب میدانست و فرشته نیز به دور از هرگونه ریا و بدجنسی اظهار میکرد که در مقابل جهیزیه ای که برای شهلا فرستاده بودند انگشت به دهان مانمده و همسایه ها نیز دست کمی از اوئ نداشته اند و دائما از سلیقه مادر تعریف میکردند و مادر را غیر مستقیم از این وصلت خرسندتر می ساختند.
نزدیکی های صبح بود که با صدای پرنده ای از خواب پریدم، مثل انکه کسی جیغ میکشید و فریاد میزد ضربان قلبم فزونی گرفت دایه که پایین تختم روی زمین خوابیده بود مثل فنر از جا
پرید و گفت:” بسم الله الرحمن الرحیم چی شده؟” و نگاه وحشت زده اش را به من دوخت. عرق سردی بر شقیقه هایمنشست .باز هم صدای ناله امد. دایه دودستی بر سرش کوبید و گفت:” خدا رحم کند صدای شهین است.” در جایش خیزی برداشت و اتاق را وحشیانه ترک گفت، من نیز به دنبالش دویدم به اتاق شهین که رسیدم از وحشت چشمانم را بستم. شهین روی زمین دراز کشیده بود رنگش مثل گچ سفید شده بود و. از درد به خودش میپیچید. چشمش که به ما افتاد دستش را بشویمان دراز کرد دایه خودش را به او رساند دستش را زیر سرش نهاد و گفت:” اروم باش اروم باشعزیزم هول نکن تحمل کن می خواهی مادر شوی.” و بعد نگاه تندی به من انداخت و با عصبانیت بر سرم فریساد زد که بروم مادر را خبر کنم. من که از دیدن ان صحنه شکه شده بودم با فریاد دایه به خودم امدم پله های ماپیچ تالار را دو تا یکی و به تعجیل طی کردم به اتاق خواب مادر که رسیدم بی مقدمه در را گشودم مادر دستانش را به دور کمر پدر حلقه زده بود و چسبیده به او در خواب بود. با صدای بلند مادر را صدا زدم و هردوی انها وحشت زده در جا نیم خیز شدند مادر چشمانش را به زحمت باز کرد و پدر در حالیکه هم خشمگین بود و هم متعجب و هم از ترس من کمی ترسیده بود مضطربانه فریاد زد:” چه خبره؟ چی شده؟” فقط یک کلام گفتم شهین !ودیگر طاقت نیاوردم و با صدایی بلند به گریه افتادم. هر دوی انها کلافه و هیجانزده از تخت بیرون جستند پوشش خود را به سرعت کامل کردند و بی توجه به گریه من از دوطرف من رد شده و راه اتاق شهین را در پیش گرفتند کم کم جراغهای خانه یکی یکی روشن شد و همه خواب زده از جا برخاستند در این میان شهلا تنها کسی بود که شانه های لرزان مرا لمس مسکرد و به من امیدواری میداد :” عزیزم چیزی نیست فقط کمی درد دارد طبیعی است نترس.”اما من میترسیدم دلم اشوب بود از بس گریه کردم به سکسکه افتادم.فرشته و شوهرش هاج و واج اوضاع مشوش خانه را مینگریستند خدمه مثل مور و ملخ در خانه می پلکیدند یکی آب دست ، دیگری حوله بدست یکی بر سر خود می کوفت و دیگری قران بسرش گذاشته بود از پله های تالار بالا رفتم دراتاق شهین بسته بود پدر مضطربانه جلوی در قدم می زد شهرزاد سربه زیر انه و ارام اشک می ریخت، کم کم فرشته و شوهرش به ما پیوستند صدای ناله ها و جیغهای شهین بر تن همه ما رعشه می انداخت چنان از ته دل فریاد میکشید که انگار بر بدنش اهن گداخته می ریزند. پدر که از طاقتش هر لحظه می کاهید از همه خواست تا به همراهش تا پشت در پایین سالن برویم و انجا را خلوت رها کنیم ، فرشته و شوهرش و شهرزاد پایین رفتند پدر همانطور که پشت سر انها خودش هم به پایین می رفت برگشت و به جانبم نگاهی انداخت و گفت:” بیا برویم شاهینم.” با صدای بریده و نخراشیده ام گفتم:” نه اقاجون من میمانم.” پدر دل مرده تر از ان بود که اصرار کند اهی کشید و رفت به ارامی لای در را باز کردم و توانستم از همان باریکه شهین و مادر و دایه را ببینم و یک دختر مستخدم دیگر نیز انجا بود شهین موهای مشکی بلندش همه بالای سرش اویزان بود و سرش را روی بالشت قرمز سرخ رنگی گذاشته بودند، پنجه های شهین بر دوطرف بالشت مشت شده بود چشمانش به سقف بود و از گلویش فریاد میکشید ناگاه دایه دو دستی به سرش کوبید و گفت:” بچه چرخید” مادر در حالی که رنگ از رویش پریده بود همانطور که سرش را در هوا تاب میداد گفت:” منیژه جانم به فدایت کمکم کن به داد دخترم برس” بعد یک باره شهین از حال رفت و ناله هایش قطع شد دایه محکم به صورتش کوبید افاقه نکرد دوباره سیلی محکمی به او زد و گفت:” زور بزن دختر هر چه زور داری بزن چیز دیگه ای نمانده.” شهین دوباره هوش امد ناله کشید اما ناله هایش بی جان تر از گذشته شده بود دایه هم دست بردار نبود یا دو دستی به بالای شکم شهین بیچاره فشار می اورد یا بر صورتش میکوبید دیگر طاقت نیاوردم در را بستم و مثل ماهی که از اب بیرون افتاده باشد گوشه ای نشسته با تمام وجود بر خود لرزیدم که یک دفعه با صدای گریه بچه از جا پریدم حتی فکرش را هم نمیکردم دستهایم را بالا بردم و گفتم:” خدایا شکرت خداجون تا عمر دارم سپاسگذارتم خدایا خیلی مهربونی خیلی زیاد” و بعد صدای قدمهای تندی را شنیدم چشمم که به پدر افتاد از خوشحالی در اعوشش دویدم صدای گریه بچه طنین زیبای امید را در خانه به پژواک انداخته بود پدر خرسند از پدر بزرگ شدن بود و من شادمان از دایی شدن که با دیدن چهره مادر لبخند بر لبهایمان ماسید مادر با صورت خراشیده که خون از ان سرازیر بود زیر لب گفت:” اقا بدبخت شدیم.دخترمان از دست رفت.” و بعد روی زمین غش کرد و ول شد پدر به جانبش دوید و با فریاد زینت را صدا زد من از ترس امیخته به نگرانی ام خفقان گرفته بودم با وحشت وارد اتاق شدم انچه را می دیدم باور نمیکردم ارزو داشتم که ای کاش در خواب بودم ولی نه گریه های دایه بالای سر شهین و ان ملافه ای که سر تا پای شهین را پوشانده بود با ان نوزادی که در دست دختر خدمه در حال شستن در اب گرم بود همه اینها در عالم بیداری بود که نصیب چشمانم میشد چشمم به پیانوی گوشه اتاق افتاد مثل ان بود که تبری بر قلبم زده باشند با خود گفتم که ای کاش این نوزاد میمرد اما خواهر نازنینم در کنارم بود، چهره مهربان شهین قصه هایی که برایم میگفت دستهای ظریفی که بر سر میکشید بوسه های داغی که حواله ام میساخت همه این تصاویر مثل قطاری از جلو چشمانم گذشت سرم را محکم به دیوار کوبیدم و فریاد زدم:”خدا چرا؟ اخه چرا؟ چرا؟” شهرزاد مرا از پشت سر در اغوش کشید و هر دو در اغوش هم جانسوزانه گریستسم صدای گریه بچه از همه چیز برایم دردناک تر بود که قطع هم نمیشد. اگر میتوانستم خفه اش میکردم از او بیزار بودم به گمانم او نیز مثل پدرش سر مادرش را خورده یک بچه سر خور فرشته در حالیکه ارام میگریست نوزاد را از دختر خدمه که از وحشت میلرزید گرفت و بدون انکه منتظر بماند سینه اش را در دهان نوزاد گذاشت و بعد صدای گریه بچه قطع شد.دایه در حالیکه بیشتر از گریه سر و صدا از خود تولید میکرد بوسه ای بر شقیقه فرشته زد و گفت:” خیر ببینی مادر.” و رفت تا این خبر را نیز به پدر هم بدهد از مرگ شهین یک هفته مثل کابوس گذشت هنوز اسمی بر روی نوزادش که دختری بود عین شهین نگذاشته بودیم، مراسم ختم بود و گریه و ناله انگار نه انگار که یک هفته پیش در همین خانه مراسم عروسی و بزن و بکوب بر پا بوده، حیاط خانه پر شده بود از سیاه پوشان که همگی مرد بودند داخل خانه نیز پر بود از زنهایی که با چهار قد سیاه گوش تا گوش هر اتاق نشسته بودند که یکی از انها روی مبل استیلی که مادر تدارک دیده یود نشسته و روضه می خواند و با مرثیه های سوزناکش نمک به زخم ما می پاشید :
کجا رفتی دخترم ای نور دیده؟
رود تا به قیامت در غیابت اب دیده
بخوانم هر شب و روز بر مزارت به ناله
خداوندا بگو دختم کجایه؟
برفتی و گذاشتی کودکت را یادگاری
بخواند کودک مادر کجایی؟
بسوزم در فراقت هر صبح و هر شام
خداوندا نگردان هیچ جوانی را ناکام
آن روز آنقدر گریستم که مرا به زور به خانه عمو وثوق بردند تا این که بیشتر از ان در مراسم نباشم منصور و ساقی نیز به همراه من به انجا امدند. ساقی دائما سعی داشت به من تسلی خاطر بخشد، اما من نه چیزی می دیدم نه می شنیدم تا اینکه از گریه زیاد بی هوش به خواب رفتم. بعد از مدتی احساس کردم کسی تکانم می دهد چشمم را که باز کردم دایه را دیدم. دستم را کشید و از جا بلتندم کرد و بدون انکه با یکدیگر حرفی بزنیم به سمت خانه خودمان بازگشتیم به انجا که رسیدیم ختم را ورچیده بودند احساس کردم همه جای حیاط خانه بوی شهین را میدهد نزدیک ایوان عمارت شهلا و شوهرش و فرشته و بچه هایش ایستاده بودند با چمدانهایی که خدمه بیرون میبردند .پدر که در کنار انها ایستاده بود مرا صدا زد جلو رفتم و سلام کردم پدر دستی به سرم کشید و گفت:” سلام شاهینم، با خواهرت خداحافظی کن.” شهلا خم شد و مرا بوسد متوجه نوزادی شدم که در اغوشش بود پدر شهلا را بوسید و گفت:” اسمش را به یاد شهین دخترم شهین بگذارید.” و بعد رو به فرشته کرد و گفت:” خدا از بزرگی کمتان نکند قول میسدهم جبران کنم.” فرشته که نوزاد خودش را در اغوش داشت لبخند کمرنگی زد و گفت:” چه فرقیث میکند این بچه هم مثل مجتبی خودمان است من تا زمانی که شیر خوار است از شیر خود با کمال میل به او خواهم داد، خدارا شکر فاصله خانه ما و خان داداشم دیوار به دیوار است و هیچ مشکلی نیست.” در همین حین مادر با سینی اب و قران از پله های ایوان پایین امد تمام صورتش جای زخم بود و چشمانش از گریه زیاد تحلیل رفته بود نگاه غم انگیزش را به شهلا انداخت و گفت:” قسمت بود که شما دونفر با هم ازدواج کنید و همان شب این بچه نصیب شما شود.”
شهلا گونه مادر را بوسید و به گریه افتاد.دیگر حوصله این قبیل صحنه ها را نداشتم مردانه با محمد دست دادم و باغ را ترک گفتم.
مدتی بعد از پشت شیشه رفتن شهلا و محمد را تماشا کردم. و آقاجون و مادرم را که دل مرده تا دم در آنها را مشایعت می کردند

فصل هجدهم

از پشت پنجره به تصویر ناواضح خود در شیشه می نگریستم و در ورای آن به شهین که همراه مجتبی در حیاط خانه گرگم به هوا بازی می کرد ند آه که این پنج سال چقدر زود گذشت باورش مثل روزهایش برام سخت بود حالا دیگر همه چیز دگرگون شده بود .
شهین پنج ساله و کودکانه و آزاد به دور حیاط می چرخید و شهلا را کور کورانه مادر می خواند و کودک سه ساله ای که در پاشویه استخر با آب بازی می کرد را آبجی نسرین صدا می کرد شهلا و فرشته و شهرزاد نیز زیر سایه درخت گل یخ نشسته بودند و برشهای
شتر هندوانه شان را گاز میزدند.اواخر خرداد بود و به تن آسمان از گرمای زیاد موج می افتاد. نگاهم را به درون اتاق انداختم مادر گوشه ای نشسته بود و با بادبزن حصیری خود را باد میزد. دیشب می گفت که سی و سه سال بیشتر ندارد. اما ظاهر شکستهاش او را پیرزنی شصت ساله نشان میداد زیر چشمانش گود افتاده بود و گوشه های آن هم چین های ظریف و عمیقی خورده بود
پوستش دیگر سفیدی و لطافت گذشته را نداشت و دست های سفید و لاغرش پر شده بود از رگهای
بر جسته سبز رنگ بر خلاف عزیز که کمی دورتر از مادر نشسته بود و حتی سر سوزنی در چهره اش تغییر پیدا نمی شد زری نیز بر رورویش کمی بهتر شده بود که بد ترنهو پدر تنها کمی بر سپیدی موهای خاکستری بالای شقیقه اش افزوده شده بود . او نیز کنار عمو وثوقبالای اتاق نشسته بود و چپق می کشیدند عمو وثوق مثل همیشه خونگرم و خنده رو بر خلاف سنش جوان و بشاش بود
نگاهم که به او افتاد یاد منصور افتادم خیلی کم پیش می آمد در طی روز او را نبینم اما امروز اصلا با او برخورد نداشتم و احساس کردم دلم برایش تنگ شده هر کس مشغول به کار خود بود که زینت وارد اتاق شد و خبر آمدن تقی میرزا را داد.
مادر عزیز و زری اتاق را ترک گفتند پدر به زینت گفت قلیان را چاق کند و زینت را مرخص کرد تقی میرزا دو سالی میشد که مشاور پدر شده بود پدر کمتر از گذشته به وارسی روستاها زمین ها و رعیت هایش می رفت و بیشتر کارها بر دوش تقی میرزا افتاده بود که البته پول خوبی هم از بابت آن میگرفت تقی میرزا رعیت زاده ای بو د که این چند ساله زرنگی و جنبش های پررنگ از خود نشان داده بود و پدر او را به انتخاب خود مشاور خواند او مردی فربه اندام با بینی آویزان چشمان قهوه ای تیره پوستی خشک و خشن و
سوختخ و پیشانی کوتاه و قدی بلند که از روزی که به این سمت منصوب شده بود به جای شلوار گشاد شلوار راه راه خاکستری و پیراهن سفید و جلیقه مشکی به تن می کرد و به جای آن کلاه نمدی بلندش کلاه دوری به سر می گذاشت
اوروسی های پلاستیکیش را دور انداخته و بجای آن کفش سفید ورنی-مشکی به پا می کرد . وقتی به داخل

دو دستی با من عمو وثوق و پدر دست داد من کنار پدر و او رو به روی ما نشستپدر پکی به چپق دسته خاتمش زد و گفت((چه خبر میرزا))در جواب گفت سلامتی و خاموش ماند و بعد سر به زیر افکند و با انگشت اشارتش با گلهای قالی بازی کرد.
این عادت همیشگی اش بود پدر صدایش را در گلو صاف کرد و گفت (( از شاه جدیدمان چه خبر؟))میرزا به مسخره خنده ای کردو گفت فعلا همه چیز در حد شایعه است. آن روز ها کمتر کسی میشد که حرف سیاسی نزند سال ۱۳۲۱ بود و ایران همچنان در اوج تنش سیاسیخودش هشت ماه پیشاز این در شهریور ماه پارسالرضا خان بعد از ۱۶ سال سلطنت توسط متفقین از حک.مت بر کنار شد و فرزندش محمد زضا را به جای او به سلطنت شاهنشاهی منصوب کرده بودند پدر پتکی دیگر به چپقش زدو گفتفکر نکنم لیاقت پدرش را داشته باشد رضا خان مثل ندارد حتی پسرش نمی تواند جای او را پر کند پدر تعصب شدیدی روی رضا خان داشت
روزی که خبر خلع سلطنت او به گوشش رسید دو روز دوشب از فرط ناراحتی لب به غذانزد به تعصب پدر حق میدهم چون هر چه داشت از رضا شاه بود روزی که خبر خلع رضا شاه را دادند پدر خیلی ترسید من ترسش را به وضوح احساس می کردم
و می دانستم از بابت اراضی و املاکش است که میترسد از او پس بگیرند حالا چند ماهی بود که از آن واقعه می گذشت خبری هم نشده بود و تشویش خاطر پدر از بین زفته بودزینت با قلیان چاق شده وارد اتاق شد و آن را جلوی میرزا گذاشت و بعد سینی چای را دم در از دست غلام گرفت تعارف کرد میرزا
قلیان را تعارفی زدو بعد پتکی به آنزدو دود های آن را از سوراخ بینی اش بیرون داد عمو وثوق قندی گوشه دهانش گذاشتجرعه ای چای نوشید و سپس گفت هر جور بگویی از چرچیل و انگلیس بر می آید انگلیس مثل روباه حقه باز و دورو است یک روز پادشاهی رضاشاه رابه رسمیت اعلام می کنند و روز دیگر خودشان سلطنت را از او می گیرند من نمیدانم این اجنبیها چرا دستشان را از مملکت ما کوتاه نمی کنند پدر استکان کمر باریک چایش را در دست گرفت و گفت اینها شایعه است اجنبی ها کجادر مملکت ما دخالت می کنند ما به اشتباه عادت داریم که اشتباهات خودمان را به گردن همسایه ها بیاندازیم که این شایعه ها در زمان دولت قجر تشبیه شد که مال مردم را خوردن و گذاشتن به پای اجنبیه ها بی عرضه های بی لیاقت؟ اما حال و اوضاع ما خیلی بهتر دولتش خرجش با دخلش برابری می کند دیگه ما همه واسه خودمان کسی هستیم چشم غریبه ها کور شد راه آهن داریم همین راه آهن چقدر عقیده زیبا و کار آمدی بود که او عملیش کرد عمو وثوق بی اختیار اندیشه اش را بر زبان راند که هزینه اش از جیب مبارکش نبود از مردم بیچاره کم گذاشت پدر آخرین جرعه چایش را نوشید و گفت شما از کجا مطمعنید وزیر دارایی در بار بودید
یا مشاور حقوقی شاه؟ عمو لبخند تلخی زدو گفت شما به چه علت از اجنبی ها حمایت میکنیدچه سودی از آنها دیدید جز این که دول ما را مثل عروسکهای
خیمه شب بازی به رقص دلخواه خود دراوردند نکند یادتان رفته سربازان انگلیسی و روسی را که مست می کردند و در کوچه و خیابانها دست روی ناموس مردم می گذاشتند اینجا مملکت خودمان است اما اگر در راه یک گماشته اجنبی را دیدیم تا به کمر باید جلویش تعظیم کنیم و…پدر در حالی که با صدای بلند می گفت بس است دکتر این خرده فرمایشات شما در مخیله من راه ندارد
خودت را خسته نکن … عمو وثوق شانه هایش را بالا انداخت و گفت حرف حق تلخ و حرف حساب بی جواب است
پدر اخمهایش را در هم کشید و برای آنکه بی اعتنایی خود را به برادرش نشان دهد رو به تقی میرزا کردو گفت لیست دخل و خرجت را در بیاور تا بیکاریم یک حساب سرانگشتی بکنیم.تقی میرزا دست در جیب جلیقه اش برد و کاغذ سفیدی را که هزارو یک تا خورده بود باز کردو نزدیک پدر رفت نزدیک پنجره رفتم و دیدم که منصورو زن عمو به خانه امان آمده اند با عجله آنها را ترک گفتم و در
حیاط به منصور پیوستم. منصور مرا که دید از دور دست تکان داد زن عمو که عاشق بچه ها بود بلافاصله نسرین دختر شهلا را در آغوش کشید و به جمع آنها پیوست شهلا ما را صدا زد که هندوانه می خوریم منصور با خنده گفت نه دختر عمو هنوز چرت ظهرم را نرفته ام و می ترسم کار دستم دهد و بعد در حالی که دستش را روی شانهام گذاشته بود به انتهای حیاط رفتیم منصور پیراهن و شلوار شیکی به تن کرده بود گفتم عقور به خیر خندیدو گفت مگر خودم آدم نیستم برای خودم شیک کرده ام یا ضرب المثل اروپایی می گویدانسانی که با خودش تنها باشد انسان نیست به خنده گفتم:حرف های گنده گنده می زنی با خنده گفت: ما هر چه در توانمان باشد بروز می دهیم مثل شما نیستیم که تنها از نصف حنجره امان استفاده کنیم مثل همیشه از طعنه اش دلگیر نشدم برعکس از شو خیهایش لذت بردم در این چند سال اخیر بیشتر از همیشه به او نزدیکتر شده بودم و این موضوع موجب عادتم نیز شده بودهر روزباید هر طور شده یکدیگر را می دیدیم منصور دستهایش را در جیب کرد و گفت : راستش تو تنها کسی هستی که تا به حال به خاطر شوخیهایم از دستم گله مند نشده ای و همیشه میخندی خیلی رویت زیاد است اگر کمرت هم به باریکی صدایت باشد تابستان سالهای آینده با تو ازدواج کنم از حرفش به قهقه خندیدم او هم خندیدو گفت راستی چقدر خوب میشد که به جای پسر عمو شاهین مثلا دختر عمو شیرین می شدی با همین روی زیادت آن وقت این قدر به خودم زحمت نمی دادم که برای گرفتن دیپلم انگیزه پیدا کنم و هر شب خواب عروسمان را می دیدمآن وقت یک روز گرم تابستانی که بخاطر شکم جنابعالی که در گذشته زیادی ته دیگ میل کرده بودید بارانی هم است با هم ازدواج می کردیم و بعد از شش ماه تو حامله میشدی؟
چرا به این زودی؟
خوب به خاطر این که تو پدر سوخته می خواهی با توله هایت جا پایت را در خانه شوهر ت که من باشم سفت کنی جاپایت که

سفت می شد می افتادی به جانم خرجی بده برجی بده کجا بودی؟کجانبودی؟چرا دستت خالیه ؟
چرا دستت پره؟خلاصهآن قدر غر می زدی که من مجبور می شدم بروم و زنی دیگر اختیار کنم چشمت که به هوو می افتاد یک روز به جانم می افتادی و سیر کتکم میزدی روز بعد هم آن زن بیچاره را روز سوم هم دست از پا دراز تر گوشه اتاق تسلیم می شدی و دیگر تا آخر عمرت خفقان می گرفتی و تازه آمدن رقیب به میدان خانه تو را حریص تر می کرد کهخودت را بیشتر در دلم جا کنی و به امید این آرزو هر روز بیشتر از دیروز دست به سرو گوشم می زدی و خلاصه لی لی به لالایم می گذاشتی اما از آن جایی که طبق عادتی کهن و اصیل و دیرینه نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار دیگر زحمت هایت نتیجه ای نمیداد و من با زن دومم صفا می کردم و تو هم شروع می کردی به حرص خوردن هی حرص میخوردی هی خوراک هی حرص و هی خوراک دست آخر هم این قدر چاق می شدی که از حرص و حسادت و معده ورم کرده چاقت می پوکیدی و یا به قول ننه سکینه زن مشت اصغر باغبون خودمان می پو کیتی و الفاتحه…..آن وقت خیلی راحت از شرت خلاص می شدم بدون آنکه مهری بدهم و یا خسارت بپردازم و بعد یک مراسم آبرو مندانه برایت می گرفتم و شبختمت بین مردم خرما پخش می کردم و اگر همسر عزیز دومم اجازه میداد لای خرماهایت مغز گردو هم می گذاشتم تا خیالم راحت باشه که دینم را ادا کردم و بعد خسته از این همه حرف که یکریز و پشت سر هم زده بود

عجولانه نفس عمیقی کشید و گفت وای مردم راست است که زندگی سخته ها؟محکم به پشتش کوبیدم و گفتم ((صد سال اولش سخت است غصه نخور )) بوسه ای بر گونه ام زد و گفت ولی جان مادرت این قدر ته دیگ نخور برای خودت می گویم اگر می دیدی شب عروسی چطور سرمه هایت از چشمانت آویزان شده بود مثل از ما بهترون شده بودی زهرم شد من که از دیوانه بازیهایش هم شرمم گرفته بود و هم خنده ام بازویش را فشردم و گفتم منصور تو رو خدا یک ذره جدی باش منصور سلام نظامی داد و گفت چشم قربان با دلخوری گفتم اه تو که ول نمی کنی می خواهم با تو حرف بزنم منصور از حالت شوخی خارج شد و گفت پس بیا یک جا بنشینیم من خسته شدم به روی کوتاه ترین پله ایوان نشستیم منصور چشم به من دوخت و گفت : خوب تعریف کن ببینم چه شده
با ناراحتی گفتم از خودم حالم بهم می خورد منصور با تعجب پرسید آخر چرا؟؟
چرا ندارد باید امروز را میدیدی عباس مالکی و هژیر دخیل زاده چطور مرا مسخره می کردند
غلط کرده اند کجایت مسخره است که مسخره ات می کردند
سرم را زیر انداختم و گفتم:
صدایم را عباس به من می گفت آقا خانم هژیر هم صدایم را تقلید می کرد و بچه های کلاس همگی می خندیدند
منصور کمی ساکت ماند پس گفت
چیز عجیبی که نیست خروسک است همه پسرها وقتی پا به بلوغ می گذارند صدایشان خروسک می شود
با لجاجت مشتم را به زانوم کوبیدم و گفتم:
نخیر این یکی خروسک نیست اصلا از کودکی من صدایم با پسر بچه ها توفیر داشت درست مثل قیافه ام با این که پانزده سال دارم اما شکل پیرمردها هستم
فکر کنم بیخود احساساتی شده ای
-تو دلت برایم میسوزد مگر نه؟
-مندلم برای کسی نمی سوزد چون اگر قرار باشد دل من برای این چیزها ی کودکانه و ساده بسوزد که دو روزه دود میشد و به هوا میرفت .آن وقت اگر دور از جان تو دو روز دیگر در کوچه یا گذری دختری عاشق سینه چاک مان میشد جوابش را چه می دادم میگفتم ببخشید خانم دلم را دود کرده ام از دماغم دادم بیرون خدا روزیتان را جای دیگر حواله بدهد با آن که سعی میکردم خودم را جدی نشان بدهم آخر نتوانستم خنده ام دریچه لبم را گشود و پرکشید و بعد هر دو با صدای بلند خندیدیم و بعد منصور مثل آن که چیزی یادش افتاده باشد یک باره ساکت شد و با کنجکاوی و لحنی دلسوزانه گفت:
نکند شاهین تو از شوخی های من ناراحت می شوی و به روی خودت نمی آوری؟؟
با تعارف گفتم این چه حرفیه اصلا این طور نیست راستش دلم خیلی می خواست به جای پسر دختر می شدم منصور متفکرانه گفت : فکر می کنم به خاطر این که تو در میان سه خواهرت بزرگ شدی وبرادر نداشته ای و همیشه دختر بوده که دورت بوده این فکر از تو نشات گرفته،اما من که هیچگاه،تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم حتی برای لحظه ای دختر باشم،دختر ها موجودات ضعیف و ظاهر بینی هستند اما ما پسرها مظهر قدرت و اراده ایم،ما می توانیم به رویاهایمان برسیم اما آنها تنها می توانند به رویاهایشان بیندیشند.
با بی تفاوتی گفتم:اما دختر ها خیلی زیبا هستند.آنها کشش خارق العاده ای دارند مثل آهن ربا می مانند من از دلبندی و دلبری دختر ها لذت میبرم و به آنها حسادت میکنم.
منصور با صدای بلند خندید و گفت:عجب الاغی هستیا،تو که الان وضعیتت بهتره،هم پسری و هم خوشگل،خودت را در آینه نگاه کن با آن پوست سفید یک دستت،موهای براق مشکی،بینی قلمی و چشمان خمار سیاهت،حتی اندامت بیشتر شبیه دختر های بالغ است تا پسر های پانزده ساله،نگاهی به دستهایت بکن مثل دست های یک دوک انگلیسی لطیف و ظریف است پسر! چقدر خودت را دست کم گرفتی،البته این را هم بگویم ها من هیچ وقت دلم نمی خواست زیبا باشم من دوست دارم چهره ام مردانه باشد،زمخت و خشن.
دستانم را زیر چانه ام زدم و گفتم:اما با تمام این اوصاف من دوست داشتم،دختر می شدم،وای اگر دختر بودم چقدر عالی می شد.
منصور جستی زد و روبه رویم ایستاد و با شیطنت گفت:خوب این که غصه ندارد عزیزم،تو که مثل دختر ها خوشگل هستی، یک اسم دخترانه هم رویت میگذاریم و خودم هم دنده م نرم با تو ازدواج می کنم.
این را گفت از خنده ریسه رفتم،اما منصور دست بردار نبود و خیلی جدی می گفت:اسمت هم همان شیرین که گفتم بهتر است با اسم خواهرانت هم مطابقت دارد و زن عمو ناراحت نمی شود.
من هم به مسخره قری به خود دادم و گفتم: حالا شیرین را دوست داری یا نه ؟
منصور در حالی که جهودبازی در می آورد شروع کرد به خواندن:
آسمون به اون گپی گوشه اش نوشته
هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته
ای شیرین جونوم آی شیرین عمرم
گر بخواهی بوسم ندی به زور بستونم
و بعد همانطور که به خواندنش ادامه میداد نگاهش به سمتی خیره ماند و صدایش تحلیل رفت و خاموش شد. سرم را به جانبی که منصور ماتش زده بود چرخاندم و عمه فرنگیس و ساقی را دیدم که از در باغ داخل شدند.منصور بی اختیار با صدای بلند اندشید که :بالاخره آمد.
به جانبش رفتم و در گوشش گفتم:ای جلب ،پس همچین برای خودت شیک نکرده بودی،منصور خجالت زده دستش را پشت سرش کشید و هیچ نگفت با کنجکاوی گفتم: حساب مهمان های ما را از کجا داری فضول باشی؟
و بعد ساقی دوان دوان به جانب ما شتافت و همانطور که می دوید از دور به ما سلام کرد،منصور اخم هایش را در هم کرد و گفت: ساقی خانم این چه طرزش است؟
ساقی در حالی که از سوال منصور شکه شده بود لبخند روی لبش ماسید و بهت زده پرسید:چه می گویی؟!
منصور با عصبانیت گفت:همه جا سر لخت میگردی؟ این جا تهران نیست.
ساقی که تازه منظور منصور را ملتفت شده بود با عصبانیت گفت:اینجا تهران نیست تو هم پدر مادر من نیستی که برایم حکم کنی.
من نیز مانده بودم که چه بگویم تا این بحث خاتمه پیدا کند اما منصور دست بردار نبود در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود گفت:من با عمه حرف دارم.
ساقی شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت :خوب داشته باش.
منصور راهش را به طرف عمه فرنگیس که به جمع شهین و شهرزاد و فرشته پیوسته بود کج کرد و رفت ، ساقی با آن چشمان آسمانیش به من خیره شد و گفت:این پسر چش شده امروز؟
آهی کشیدم و با خونسردی گتم: نمیدانم تا همین الان هم داشت می گفت و میخندید. ساقی به خنده گفت:به گمانم دیوانه است .
از این جسارتش خوشم نیامد به جوابش که نخندیدم ،خودش این موضوع را فهمید و خنده اش را کوتاه کرد و دوباره با چشمان آبیش به من خیره شد،موهای طلاییش که تا سر شانه هایش کوتاهشان کرده بود زیر نور آفتاب می درخشید. پیراهن گلدار صورتی به تن کرده بود که بی نظیر بود. هر چه کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم بالاخره با اشتیاق به او گفتم :یک دور بچرخ. با تردید پرسید: چه کنم؟
با تعجیل گفتم :بچرخ. او نیز به آرامی به دور خودش چرخی زد و با کلمات مقطع گفت :چاق شده ام؟
گفتم :نه همینطوری گفتم
و بعد سمتی رفتم که منصور انجا بود و دورا دور دیدمش که با عمه فرنگیس اختلاط می کرد.ساقی نیز همراه من راه افتاد به آن ها که رسیدیم عمه نگاه مظلومانه اش زا به ساقی انداخت و گفت:دخترم ،منصور جان می گویند، بیرون از خانه یک چارقد روی سرت بینداز.
ساقی با عصبانیت هر چه تمام تر گفت : مادر من پانزده سال سن دارم و به صلاح خویش موقوفم.
منصور به مسخره خنده ای کرد و گفت: آخر مگر ما بیشتر از یک کوچه فاصله داریم.
زن عمو لبخندی شیرین به ساقی زد و گفت:پسرم غیرتی است ،راست هم می گوید عزیزم تو جوانی و زیبا در خانه شما هم که مردی نیست خدای نا کرده از حرف های مردم امل هم که بگزریم ،اگر کسی به شما نظر سویی انداخت،یک عمر پشیمانی بار می آید.
ساقی که با این جمله شهلا که میدانست به گوش من و منصور هم رسیده کینه اش از بین رفت و رو به منصور گفت: از حالا که اینقدر غیرت داری، سبیل هایت که پشت لبت سبز شوند چه خاکی بر سرم کنم؟و همگی با صدای بلند خندیدیم.
منصور هم خندید و گفت: آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته
ساقی به وجد آمد و گفت:گفتی آش، یاد آش امروز افتادم پس زن عمو کجاست؟ مگر قرار نیست دور هم آش درست کنیم؟
شهلا گفت: الان که زوده ،نخود و لوبیا که اماده است رشته ها را هم که بریدند سبزیش هم خورد شده و شسته است،فقط مانده پختنش که کاری ندارد، یکی دو ساعت دیگر بار می گذاریم
من با بی حوصلگی گفتم:آخر کدام ادم عاقلی در این هوای گرم هوس آش می کند؟
منصور گفت: شما نخور ،بهتر ،سهمت را خودم می خورم
ساقی ابلهانه گفت :اگر شاهین نخورد من هم نمیخورم
زن عمو منصوره لبش را پنهانی گزید اما عمه فرنگیس بی تفاوت بود منصور برای ان که مغلطه کند گفت:آش های زن عمو بهار خوردن داره ها ،به خصوص وقتی سرکه رویش بریزی با پیاز داغ و نعنا داغ کاسه را هورتی بکشی بالا
ساقی به مسخره گفت:بپا نسوزی
منصور با لحن معنی دار گفت: شما مرا نسوزان آش ما را نمیسوزاند.
بالاخره بعد از ظهر ان روز در حیاط اتش درست کردیم و مادر دیگ مسی بزرگ اش را رویش گذاشت
همه ما در گوشه غربی حیاط جمع شده بودیم ،پدر از دور بالای ایوان ایستاده بود و ما را نگاه می کرد
مادر هر از گاهی نگاه دلواپس خود را بر او می دوخت که عزیز پشت سرش ایستاده بود و در گوشش پچ پچ می کرد و مادر از همان لحظه فهمید که دسیسه ای دیگر در کار است و عزیز که انگار به چانه اش تخم مرغ زده باشند یک ریز در گوش پدر وردی می خواند که مادر را از سرش خبری نبود
بعد از یکی دو ساعت آش آماده شد همگی به ایوان رفتیم و پشت سفره طویلی که خدمه گسترده بودند نشستیم و مادر خودش پیاله هایمان را از اش پر کرد و دستمان داد
منصور که به قول خودش عاشق اش رشته بود دائما به به و چه چه می کرد و در جواب پدر که به شوخی می گفت :منصور یک دم ارام بگیر . می گفت که نمی تواند.
اش ان روز با ان هوای نسبتا گرم خیلی مزه داد و چسبید و دریغ و درد آن روز نمی دانستم که این آخرین آشی است که از دست پخت مادر خواهم خورد
آش را که خوردیم بالافاصله زینت بساط چای و نبات را اورد و مزه اش را به کاممان کامل کرد و بعد از خوردن چای هر کس به کار خود مشغول شد
عمو وثوق و زن عمو و منصوره با تشکر فراوان و اظهار اینکه آن عصر جمعه را به خوشی در کنارمان سر کردند به خانه شان باز گشتند
عزیز و پدر که سه چهار روزی می شد به قول مادر با هم گرم گرفته بودند و خدا می دانست که عزیز این بار چه خوابی برای ان ها دیده است به پنجدری رفتند و در را هم بستند.
شهلا هم که به تازگی از فرشته خامه دوزی را یاد گرفته بود
با بچه هایشان داخل عمارت رفتند و به خامه دوزی مشغول شدند.
عمه فرنگیس نیز که به قول خودش از بس که اش خورده بود شکمش نفخ کرده بود دستانش را به پشت کمرش حلقه کرد و رفت تا در حیاط پیاده روی کند
اما ساقی همانجا کنار مادر لبه ایوان نشست
مادر دستش را دور گردن ساقی انداخت و گفت:الهی به فدایت بشوم،چرا اینقدر آش کم خوردی؟
ساقی ه تعارف گفت :من که خوب خوردم دستتان درد نکند
مادر شقیقه اش را بوسید و گفت :نوش جان
و من مثل ان که تازه چیزی یادم امده باشد گفتم :راستی مادر جای دایه منیژه خالی یادش بخیر چقدرآش دوست داشت .
مادر لبخند کوتاه و غمناک زد و گفت :بله عزیزم راست می گویی جایش خیلی خالی بود ای کاش هیچ وقت از این جا نمی رفت.
ساقی با کنجکاوی پرسید: زن دایی این منیژه خانم چرا بعد از این همه مدت رفتند ؟
مادر گفت خیلی پیش از این می خواست برود ،خودم هر سال به بهانه ای امانش نمی دادم چون زن کاردان و زیرکی بود وقتی اینجا بود تشویش خاطری نداشتم کارها روی غلطک می افتاد ،زن با فراست و با تجربه ای بود ،اما دوسال پیش هر چه کردم حریفش نشدم عاقبت رفت
اخرین باری که دیدمش یک سال پیش از این بود
حرف مادر را بریدم و با اشتیاق پرسیدم:جدی میگویی مادر؟ پس من کجا بودم؟
مادر کمی اندیشید و گفت: تو مدرسه بودی
با اشتیاقی امیخته با کنجکاوی پرسیدم: پس چرا زود تر نگفتید… نگفت کجاست و چه میکند؟
مادر با چشمان سبزش که دیگر بی فروغ شده بود و غمی غریب لای انها خانه کرده بود گفت: می گفت دوباره با شوهر سابقش ازدواج کرده و در اصفهان خانه استیجاری دارند بچه دار هم شده بود و در کل از زندگیش راضی بود میگفت شوهرش مهربان و این بار خاطر خواهش شده است ادرس خانه را هم داد،می گفت گزرمان به اصفهان افتاد او را بی نصیب نگذاریم، بیچاره خیلی تعارف می کرد احوال تو را هم خیلی جویا شد مدام قربان صدقه ات میرفت اما نتوانست بیش از این منتظرت بماند همش میگفت: شوهرش بدش می آیدعلی گدا چشم به راه است، اخرش هم با گریه و زاری بدرقه اش کردم،رفت و دیگر هم نیامد
و بعد به گوشه ای خیره ماند ، من نیز در خاطرات کودکیم غرق شدم دایه را خوب به یاد داشتم هیچ گاه نفهمیدم آیا او مرا از ته قلبش دوست میداشت یا نه؟ راز محبتش را درک نکردم که آیا دروغ بود یا حق؟ گاهی قربان صدقه ام میرفت و گاهی تشرم میزد ان هم نه از ان تشر های مادرانه وقتی بر سرم فریاد می کشید یا نشگونم می گرفت ویا به صورتم سیلی می زد چشمانش مثل مادری نبود که از روی محبت امیخته به ترس مرا رنجانده باشد بلکه چشمانش مثل گرگ نیز بود و سیاه و در اوج سیاهی می درخشید
حتی تصورش هم من را مشوش می ساخت.
مادر از لبه ایوان بلند شد و به دیوار عمارت تکیه داد و نشست.زینت برای مادر قلیان چاق کرده و چای قند پهلویی اورد.
مادر از روی تفنن پکی به قلیان زد و دوباره به گوشه ای نا معلوم خیره شد غرق در فکر و خیال یک ان احساس کردم که چقدر دوستش دارم،با تمام وجود می پرستیدمش اگر ساقی آنجا نبود به آغوشش می رفتم و صورتش را غرق بوسه می کردم. اما از ساقی خجالت می کشیدم.
از زینت خواستم دفتر طراحی و قلمم را برایم بیاورد
غلام با اب پاش بزرگ فلزیش از استخر اب می گرفت و به پای درخت ها میریخت . بوی مطبوع خاک نمناک در هوا متصاعد بود و نسیم ارامی بوی گلها را در هوا متصاعد می ساخت.
زینت بعد از مدت کوتاهی قلم و دفترم را اورد،ساقی دفتر را از من گرفت و طرح هایی را که همه را به شیوه سیاه قلم کشیده بودم با دقت نگاه کرد .
سه چهار سالی می شد که نا خوداگاه به سمت نقاشی و طراحی کشیده شده بودم بدون انکه فنش را از کسی یا استادی اموخته باشم ،کاملا ذاتی بود به خاطر همین گاهی اوقات شور ان در سرم می افتاد و شاید یک شب تا صبح نیز مرا آرام نمی گذاشت و گاهی مثل آب روی خاکستر این میل درون من ناخوداگاه سرد و خاموش می شد
آن روز از همان روز هایی بود که دلم میخواست نقش بیافرینم،آن هم نقش مادرم را ،مادری را که از اعماق وجودم می پرستیدمش،شلنگ قلیان به دستش مثل ادمی شده بود که شیطان روحش را تسخیر کرده باشد ، مات و بهت زده به گوشه ای خیره مانده بود می دانستم غرق در اندیشه و خاطراتش است ولی نمی دانستم خاطراتش به قدری سهمگین و درناک است که حتی مرورشان اورا بهت زده ساخته و اعصاب و روحش را این گونه کرخ کرده .
مادر عادت داشت که وقتی می اندیشید به گوشه ای خیره می ماند شاید هم با این کار می خواست افکارش پراکنده نشود.
ساقی دفتر را به دستم باز پس داد و در حالی که برایم کف میزد گفت: شاهین تو خارق العاده ای تو یک روز بزرگترین نقاش دنیا خواهی شد.
حرفش را به شوخی گرفتم چرا که خودم از طرح هایم انقدر راضی نبودم ، خیلی ها مثل او مرا تشویق کرده و احسنت گفته بودند اما من تفننی می کشیدم و چندان برایم مهم نیود.
آنگاه قلم در دست گرفتم و شروع به نقش آفرینی چهره زیبای مادرم کردم با همان حالت که پایش را در آغوش گرفته و نشسته بود با دامان حریر و ساتن سرخ رنگش و بلوز کبود و چارقد سرخ ابیش که زیر چانه اش سنجاق زده بود،موهایش فرق وسط و تا اواسط گونه هایش آویزان بود و گوشه هایش خیلی مرتب به داخل چارقد فرو رفته بود ،دست چپش به روی رانش بود و دست راستش حایل به زانویش بود که شلنگ قلیان را با ان گرفته بود در انگشت اشارتش انگشتر زمردی به دست داشت و در مچ چپش النگویی به پهنای پنج تا شش سانتی متری دیده میشد.
بیست دقیقه بیشتر طول نکشید تا تصویر مادر را کامل کشیدم، ساقی در تمام این مدت از کنارم تکان نخورده بود و چشمانش را به دستم دوخته بود وقتی تمام شد با صدای بلندی گفت :ماشالله زن دایی ببین پسر نابغه ات چه کرده؟
مادر که از فریاد ساقی به خودش آمده بود گفت:چه شده؟
هر دو به جانبش شتافتیم و بعد نقاشی را نشان مادر دادم .
مادر از گوشه چشمش اشک شوقی لرزان غلطید و صورتم را غرق بوسه کرد
عمه فرنگیس که از حرکات ما کنجکاو شده بود به ساقی چشمکی زد و گفت:چه خبره؟
ساقی دفترم را از دستم قاپید و نشان مادرش داد، عمه فرنگیس هم یک ریز شروع کرد احسنت و ماشالله بار من کردن.
ادامه دارد…

منبع: رمان انلاین

Be the first to comment

پاسخی بگذارید