netangel

سایت خبری، سرگرمی و آموزشی نت آنجل

قسمت پنجم رمان عاشقانه من دختر نیستم

قسمت پنجم رمان عاشقانه من دختر نیستم

قسمت پنجم رمان عاشقانه من دختر نیستم

قسمت پنجم رمان عاشقانه من دختر نیستم

که در اوست.و شهرزاد آه سردی در پی این تعارفات کشید.حتما با خودش فکر تلخ و سوال مبهم همیشگی را مرور میکرد:که چرا مادر تا این حد چاپلوسی دایه را میکند؟!ظهر آن روز بعد از اینکه ناهار را خوردم و برای چرت بعدازظهرم آماده میشدم زن عمو منصوره همراه با منصور سرزده به خانه آمدند و من با دیدن منصور خواب از سرم پرید.مرا که دید مثل همیشه اش لپم را کشید و گفت:چطوری خوشگله!و دوتایی خندیدیم.بعد در حالیکه چشمانش از شیطنت میدرخشید گفت:اخبار جدید را شنیدی؟با کنجکاوی جواب دادم :نه چطور؟و بعد ابروانش را بالا انداخت و گفت:پس برو پیش مادرم و بشنو.زنعمو منصور گوشه پنجدری نشسته بود و در جواب مادرم که میگفت:خوش آمدی صفا آوردی.گفت:بیا بشین بهار جان که کارت دارم.مادر گفت:ای به چشم.و فریاد زد:نادره چای و شیرینی!نادره هم دختر هفده و هجده ساله ای بود که به تازگی برای کمک در آشپزخانه استخدام شده بود.من و منصور هم به پنجدری رفتیم و کمی دورتر از زنعمو چهارزانو نشستیم.زنعمو با تبسم همیشگی اش رو به مادر گفت:دیشب برای اقای دکتر(شوهرش را میگفت)تلگراف آمد بگو از طرف کی؟مادر سوال زنعمو منصوره را تکرار کرد و زنعمو گفت:عزیز خانم میخواهد تشریف بیاورند ایران.مادر انگشتانش را به لپش کوبید و گفت:ای وای روم سیاه کی؟زنعمو منصوره گفت:فردا حرکت میکنند و البته فرنگیس خانم هم هستند.و منصور که از این قسمت ماجرا بی اطلاع بود با ذوق هر چه تمام تر پرسید:عمه فرنگیس هم می آیند؟و زنعمو با فراست گفت:بله پسرم و مثل اینکه قصد دارند برای همیشه اینجا بمانند.این را که گفت مادر در جایش وا رفت و پرسید:تو را به ابولفضل؟و زنعمو منصوره هم گفت:باور کن.مثل اینکه فرنگیس خانم یکماهی میشود که بیوه شده اند حالا چرا خبرش تابحال نرسیده خدا میداند حالا هم به تصمیم عزیز میخواهند به ایران برگردند و برای همیشه اینجا بماند.مادر آهی کشید و گفت:اتابک خان میدانند؟زنعمو شانه هایش را بالا انداخت و گفت:نمیدانم و فکر نمیکنم چون این تلگراف یک ساعت هم نیست که به دست دکتر رسیده و ما هم که جناب اتابک خان را تا این لحظه ندیدیم.نادره با ظرفی از پرتقال و سیب وارد شد جلوی هر کس یک بشقاب میوه خوری چینی گذاشت و بعد به تک تک تعارف کرد.منصور آرام در گوشی پرسید:چرا مادرت اینقدر ناراحت شد؟گفتم:از کجا بدانم خوب کدام عروس را دیدی که از مادرشوهرش خوشش بیاید؟منصور پتکی زد زیر خنده و گفت:مثل پیرزنهای ۹۰ ساله حرف میزنی ها حیف تو دخترم انشالله که مادرشوهرت از نوع مرغوبش باشد منظورم از همان پیرزنهایی که پایشان دم گور است.دستم را به علامت سکوت جلوی دهانم گرفتم و گفتم:مادرم میفهمدها.مادر که از صدای خنده منصور دلخور شده بود رو به ما کرد و گفت:شما خجالت نمیکشید داخل زنها مینشینید.منصور پتکی زد زیر خنده و گفت:چه اشکال دارد زنعمو جان بالاخره روزی که باید قاطی مرغا شویم.که زنعمو منصوره سگرمه اش را درهم کشید و چنان نگاه تیزی را به سمت منصور نشانه رفت که منصور همانطور که دست مرا میکشید هر دویمان را از آنها دور ساخت.

فصل ۱۱
جمعه یک صبح زمستان یعنی دقیقا ۵ روز بعد از مراجعت زنعمو منصوره بخانه ما اخبار زنعمو به واقعیت پیوست و عزیز و عمه فرنگیس همراه تنها فرزندش که دختری بود هم سن و سال خودم به اسم ساقی و خواهرش شوهرش زری خانم از راه رسیدند و یک راست به خانه عمو وثوق رفتند مادر میگفت عزیز قبل از سفرش کلی سفارش کرده که مبادا چشمم به بهار بیفتد و من اور ا بخدا واگزار کرده ام و بس و بهمین خاطر نیز مادر آن روز را بنا به درخواست خود عزیز به استقبالش نرفت و من و دایه میژه نیز بهمراه در خانه ماندیم و به غیر از ما همه و همه رفتند حتی خانه از خدمه خالی بود آنطور که منصور دقیقه به دقیقه گزارش میداد اکثر مردم شهرستان به استقبال عزیز آمده بودند و خدا میداند مردان چقدر گوسفند سر بریدند و زنها چقدر اسپند دود کردند تا عزیز از کوچه باغ گذشت و وارد خانه عمو وثوق شد.اما مراسم استقبال عزیز با قبل خیلی توفیر داشت و پدر از قبل کلی سفارش کرده بود که مبادا اهالی سر و صدا و یا ساز و ناقاره ای سر دهند که علتش هم بخاطر داغدار بودن عمه فرنگیس بود که به تازگی بیوه شده بود. دو سه ساعتی گذشت تا شهلا و و شهرزاد و شهین که با شوهرش برای دست بوس عمه و عزیز آمده بودند به خانه بازگشتنند. اما پدر هنوز هم آن جا بود. مادر امیرخسرو را به تالار پذیرایی دعوت کرد و در حالی که مرتب به او خوش آمد می گفت از زینت و غلام می خواست که برایش چای و قلیان آماده کنند و امیر خسرو مثل همیشه در جواب تعارف قلیان چاق شده همیشگی مادر تشکر می کرد و از مادر می خواست که به جای قلیان به او اجازه بدهد تا چند پتکی سیگار بکشد. نمی دانم مادر با این که می دانست امیرخسرو اهل قلیان نیست چرا هر دفعه به او تعارفش را می کرد. خدا می داند که مادر چقدر به امیر خسرو احترام می گذاشت و هرگاه شهین به اعتراض به او می گفت که امیرخسرو غریبه نیست و دیگر جزیی از آن هاست مادر لبش را می گزید و می گفت: (( دختر جان! به روی باز کسی می روند نه در باز)) مادر به روی صندلی کنار امیرخسرو نشست و من نیز رو به هر دو آن ها نشستم،اما شهین به تالار نیامدومادر به قهرآن دوآگاه شد اما به روی خود نیاورد و با رویی گشاده رو به امیرخسرو گفت :((چه خبر امیر خان؟)) امیرخسرو سرش را به زیر انداخت و گفت: ((قابل عرض)) و بعد از سکوتی کوتاه بین آن دو امیرخسرو کنجکاوانه پرسید:((شما چه طور تشریف نیاوردید؟!)) مادر لبخندی زد و متاثرانه به دروغ گفت: ((دستم بند بود امیر خان، شاهین طفلک سرما خورده،گفتم کنارش در خانه باشم بهتر است وگرنه به هوای من بیرون می آمد و آخر سالیه مریض ترمی شد و از درس و مشقش عقب می افتاد))

امیرخسرو یک کلام گفت: (( کار خوبی کردید)) و بعد هر دو مدتی ساکت ماندند. مادر چای و شیرینی روی میز را به امیرخسرو تعارفی زد و ببخشیدی گفت و سالن را ترک کرد، به محض آن که مادر سالن پذیرایی را ترک کرد امیرخسرو مرا صدا کرد و با صدایی آرام گفت: (( برو به شهین بگو با من میاید خانه یا اینجا می ماند و بعد خودش می آید.)) گفتم چشم و رفتم هر سه خواهرم در اتاق پشتی جمع شده بودند، همراه با دایه منیژه و مادر یک جا نشسته بودند. آرام در گوش شهین پیغام امیرخسرو را نجوا کردم و شهین با صدای بلند گفت: (( بگو برود خودم بعد می آیم)) و اخمهایش را در هم کشید، مادر نگاهی متفکرانه به شهین انداخت و گفت: (( باز هم حرفتان شده؟)) یک دفعه شهین مثل انار ترکید، مادر از جا بلند شد و دستش را به زور گرفت و همراه خودش به تالار برد شهین هرچه تقلا همراهش نرود اما مادر زورش بیشتر از او بود. آخر شهین بیچاره آبستن بود و راه رفتن عادی هم برایش سخت بود، به تالار که رسیدند امیرخسرو سیگاری را که روشن کرده بود در جاسیگاری خاموش کرد و رو به شهین گفت: (( توی این اوضاع وقت چوقولی کردن بود؟)) شهین همانطور که می گریست گفت: (( صدایت را ببر)) مادر رو به امیرخسرو کرد و گفت: (( به خدا قسم اگر شهین حرفی زده باشد، هر چه باشد من مادرم خودم بزرگش کردم می فهمم خوشیش از چیه غمش از کیه )) امیرخسرو رو به مادر کرد و گفت : (( می دونی مادر جان اصلا دلم نمی خواست اختلاف ما جایی درز پیدا کند اما حالا که شما آگاه شدید، به فال نیک میگیریم و من استدعا دارم حالا که می گویید بزرگش کردید و از
نهانش و برونش با خبرید با این خانم محترم صحبت کنید و بپرسید که مشکلش با من چیست ؟ من واقعا خسته ام)) مادر لبش را گزید و پرسید : (( شما از چه خسته اید؟ )) امیرخسرو شمرده شمرده گفت : (( از بهانه جویی های شهین خسته ام )) مادر آهی کشید و گفت : (( درست توضیح بدهید، مشکل تان بابت چیست؟ من مادر هر دوی شما هستم و هر دوی شما به نسبت برای من عزیزید، خواهش می کنم هرچه که هست و نیست بی رو دربایسی به من بگویید تا ببینم چه باید کرد)) امیر خسرو بلافاصله گفت : (( مادر جان لطفا از شهین بپرسید من چه کنم تا ایشان از من راضی باشند و انقدر از من بهانه نگیرند؟)) شهین پوزخندی زد و گفت : ((مرا به خیر تو امیدی نیست شر مرسان)) امیرخسرو با اشاره شهین را به مادر نشان داد و گفت: (( بفرمایید این هم یک گوشه اش)) مادر رو به امیرخسرو با مهربانی و خونسردی هر چه تمام تر گفت: (( پسرم تو بگو شهین از چه بهانه جویی می کند؟)) امیرخسرو چشمانش را به مادرم دوخت و با لحنی ملتسمانه گفت: ((وا… مادر جان من از بس شب تا صبح فکر کردم که من چه کرده ام که این خانم از من به قول خودش احساس تنفرانزجار می کند تا دیگر دستم بشکند و نکنم به جایی نرسیدم)) شهین با گوشه روسری اش اشکهای روی گونه اش را پاک کرد و گفت: (( صد البته، هرکس تنها به قاضی برود راضی بر می گردد)) مادر رو به شهین اخمی کرد و گفت: (( شهین جان لطفا تا من نگفتم شما صحبت نکن)) و بعد به امیرخسرو گفت که ادامه بدهد. امیرخسرو با تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: ((من با ایشان مشکلی ندارم، خانم هست که با من مشکل دارند))
شهین که چشمانش هم از تعجب و هم از عصبانیت گرد و سرخ شده بود با لحنی عصبی گفت: (( واقعا که رویت زیاد است، تو کاری نکرده ای، لابد تو بی گناهی و من گناهکار و مقصرم هان؟))
امیرخسرو ساکت ماند، مادر به آرامی گفت: (( خوب شهین جان شما بگو ناراحتیت از چه حاجت است؟)) دوباره شهین پتکی زد زیر گریه و مثل دختر بچه های چهار ساله میان گریه هایش گفت: (( از آقا بپرسید چرا مرا سه روز در هفته در خانه تنها می گذارد؟)) امیرخسرو غضب آلودانه گفت : (( خوب می گویی چه کنم؟ دفتر مجله تهران را ول کنم به امان خدا، سرکار نروم، خرجی نمی خواهی؟ آخر این حرف منطقی است)) مادر به شهین گفت: (( خوب راست می گوید دخترو کار ایشان ایجاب می کند در خانه نباشد مگر پدر خودت چند ساعت در هفته در خانه است)) شهین بغض آلود گفت: ((من نمی خواهم دور از هم زندگی کنیم)) امیر خسرو خنده ای عصبی کرد و گفت: (( آخر که گفته ما دور از هم زندگی می کنیم من که بخاطر تو گرد و غبار خستگی راه را به تن می خرم تا سه روز آخر هفته را کنارت باشم)) یک دفعه شهین مثل اسپند روی آتش گر گرفت و گفت: (( منت سر من می گذاری، وظیفه ات است که بر می گردی سر خانه و زندگیت ، مسؤولیتش را داری)) امیرخسرو دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: (( باشد حق با شماست)) بعد رو به مادر گفت هرچه به این خانم می گویم اگر سختت است بیا تا برویم تهران و همانجا خانه ای بخریم و اقامت کنیم زیر بار نمی رود، می گوید جانم به اینجا بسته است، هم خدا را می خواهد هم خرما را)) مادر کمی ساکت ماند و بعد گفت: (( والله چه
بگویم، امیرخسرو از جایش بلند شد و گفت: ((من که دیگر حرفی برای گفتن ندارم، به اندازه کافی هم مزاحم شما بودم، اجازه مرخصی می فرمایید؟)) مادر به تکاپو افتاد: (( حالا کجا به این زودی، حداقل برای ناهار اینجا بمانید)) امیرخسرو به گرمی تشکر کرد و گفت که امشب عازم تهران است و بهتر است هر چه زودتر به خانه برود. مادر هم دیگر اصراری نکرد و تا در حیاط او را بدرقه کرد و در بین راه می شنیدم که به امیر خسرو گفت نگران نباشید و شهین چون حامله است و ویار دارد این جور بهانه ها طبیعی است و خود به خود حل می شود و از امیر خسرو خواست که اجازه شهین را بدهد تا سه شنبه شب که او باز می گردد پیش ما بماند و امیرخسرو که هیچ وقت روی حرف مادر حرفی نمی زد گفت: (( خدا شاهد است که من از خدایم می باشد، حتی بارها به او گفته ام اما خودش قبول نمی کند می گوید نگذار پدر و مادر بیچاره ام با دیدن دختر آواره شان حسرت بخورند)) مادر لبش را گزید و گفت: (( چه حرفها میزند این دختر)) به در حیاط که رسیدند امیرخسرو ایستاد و گفت: (( به خدا من حرفی ندارم که او هم با من به تهران بیاید، خودش قبول نمی کند،با همه این اوصاف من تا سه شنبه به همه کارهایم رسیدگی می کنم و سه شنبه را با هزار امید و آرزو به خانه می آیم اما شهین از همان ابتدای ورودم غر میزند تا این که جمعه شود، حتی شب ها رختخوابش را در اتاق بچه می اندازد و می گوید همانطور که در تهران می خوابی اینجا هم بخواب که خواب زده و بخواب نشوی، همه اش طعنه می زند، بی دلیل گریه می کند،دیگر عاجزم کرده نمی دانم به چه سازش برقصم))مادر که
گوشه لبش خنده ای کمرنگ به معنای امید و آرامش نشسته بود گفت: (( شما خودتان را ناراحت نکنید و بسپاریدش اول به خدا و بعد من، کاملا طبیعی است اوایل زندگیتان است و شهین هم حامله است و بهانه گیر، امیدتان به خدا باشد،بچه دار هم که شدید همه چیز به آرامی حل می شود و زندگیتان شیرین و پرمعناتر از قبل می شود، از قدیم گفتند امیر جان، مشکلی نیست که آسان نشود مرد که باید هراسان نشود)) امیرخسرو گفت: ((متشکرم مادر چقدر خوب شد که حداقل امروز شما را دیدم))مادر که امیرخسرو را راضی می دید با خوشحالی گفت: (( زنده باشی، تو هم مثل شاهین برایم عزیز اگر این طور نبود که دخترم را به دستت نمی سپردم)) امیرخسرو تشکر کرد و خواست خداحافظی کند که شهین صدا زد : (( صبر کن)) و همان طور که دست به کمر، سلانه سلانه می آمد به ما نزدیک شد و دسته کلیدی را به طرف امیر خسرو دراز کرد و گفت: (( چطوری می خواستی وارد خانه شوی آقای سردبیر؟)) امیرخسرو خنده ای تلخ کرد و گفت: (( همیشه طعنه، همه جا طعنه)) و بعد نفس عمیقی کشید و به شهین گفت: (( مادر لطف کردن و شما تا من از تهران برگردم این جا می مانید، من هم امشب مثل همیشه عازمم شما امری، فرمایشی یا سفارشی ندارید)) شهین اشک در چشمانش حلقه زد و گفت : (( حالا داشته باشم مگر برایت مهم است!)) امیرخسرو به مادرم نگاهی معنادار انداخت و مادر در جواب نگاهش گفت: ((شهین ناز می کند به دل نگیرید)) شهین همان طور که می گریست گفت: (( مادر جان دلت خوش است ها، گورم کجا بود که کفنم باشد؟)) مادر اخم هایش را در هم کشید، امیرخسرو به
سرعت و عصبانیت خداحافظی کرد و در را پشت سرش بست، مادر بازوی شهین را نیشگون گرفت و گفت: ((آخر تو چه مرگت شده هی به خود سوزن زدن و ناله کردن که نشد کار؟)) شهین در حالی که بی جهت دست مرا می گرفت وهمراه خود می برد گفت: (( چرا دیگر به قول همین زینت خودمان نازکش داری نازکن نداری پاتو رو به قبله دراز کن،دلتان خوش است مادر، من دلم یک پارچه خون است و کارم شده نان در خون زدن و خوردن، آن موقع شما می گویید ناز می کنم یا خود آزارم، خدا شانس بدهد مردیم از بس که لب هر چشمه گرفتیم خشک شد، من که دخترتان هستم، حرفهایم برای شما در قالب شکوه است و عشوه اما حرفهای این امیرخسرو نمک به حرام برایتان حکمت است و حجت)) همهن طور که همراه شهین به سمت ساختمان می رفتیم به عقب برگشتم و مادر را دیدم که او هم با گریه پشت سر ما در حرکت است. آن روز دلم کلی به حال شهین سوخت، خیلی وقت بود که دیگر امیرخسرو را دوست نداشتم هر چه بیشتر اشکهای شهین را می دیدم بیشتر دلم به حال او کباب و در عوض از امیرخسرو منزجر می شدم، برایم مهم نبود حق با شهین بود یا با شوهرش، تنها این مهم بود که هیچ کس حق ندارد اشک عزیزترین و زیباترین و مهربان ترین خواهر دنیا را که برای من شهین بود در آورد. آن روز فقط آرزو کردم که زودتر بزرگ شوم و به قول منصور حال امیرخسرو را جا آورم. ظهر آن روز مادر خورشت فسنجان درست کرده بود که همگی به جز پدر دور هم خوردیم و خیلی هم چسبید. واقعا دست پخت مادر حرف نداشت هرچه بیشتر می خوردی
حریص می شدی، حتی شهین هم که به قول خودش بی اشتها شده بود کلی از غذای آن روز لذت برد. بعد از صرف غذا شهرزاد و شهلا شروع کردند از مهمان های فرنگی مان تعریف کردن و شهین هم به اتاقش رفت و خوابید. شهلا یک دم حرف می زد و به کسی مهلت نمی داد از شکست عمه فرنگیس نسبت به آخرین عکسی که از او دیده بودند و این که زن مهربان و صبوری به نظر می رسیده و یا از عزیز که چه بلوز دامن شیکی به تن داشته و جلوی غریبه ها بدون روسری می گشته و یا ساقی دختر عمه فرنگیس که بی نهایت دختر شیرین، رعنا و زیبایی است و یا زری خانم که به نظر شهلا نسبت به آخرین باری که او را دیده بود چهره اش بهتر و اندامش چاق تر شده بودو این تغییر وزن تاثیر شدیدی در بهتر شدن چهره او داشته و مادر بیچاره به محض این که حرف زری شد رنگ از رخسارش پرید، او اصلا انتظار شنیدن چنین خبر تلخی را نداشت و کاملا برایش غیر منتظره بود. نهایتا دلشوره ای شدید بر او فائق آمد و از بین دخترها بلند شد و بدن آن که چیزی بگوید به اتاقش رفت. دایه منیژه هم نگران از تغییر حالت مادر به دنبالش راه افتاد . من هم طبق عادت به دنبال دایه رفتم اما دایه داخل اتاق خواب مادر که رفت در را پشت سرش و به رویم بست و من همان جا ایستادم اما صدایشان را به راحتی می شنیدم که مادر به دایه گفت : (( ای کاش می مردم و این روز را نمی دیدم )) و دایه با خونسردی در جوابش گفت: (( حالا مگه چه شده؟))
-نکند او هم می خواهد برای همیشه این جا اقامت کند؟
-لابد همین طور است.
-وای نگو منیژه، نگو که آتش می گیرم.
-آخر برای چه؟
-یعنی تو نمی دانی، عامل یک عمر در به دری و بدبختی من، عامل سرخوردگی ام، گناه کار بودنم، کافر شدنم می خواهد یک عمر جلو چشمانم باشد، اصلا نکند عزیز دوباره نقشه ای کشیده باشد؟!
برای مدتی هر دو ساکت ماندند و بعد دایه منیژه به مادر گفت:
– اتابک خان شما را دوست دارند، عزیز هم برای فتنه اش دیگر بهانه ای ندارد، آقا هم یک تار موی گندیده شما را به صدتای اون زنیکه سیاه سوخته نمی دهند، شما بی خود دلواپسی و مواظب باش که این بار نیز مثل گذشته نخواهی تاوانی سنگین و جبران ناپذیری را برای دلواپسی های بی موردت پس بدهی، که من یکی دیگر نیستم، تا همین جایش هم کلی از خود بیزارم.
مادر با صدایی لرزان پرسید:
-تو می گویی من چه کار کنم؟
– از من می شنوید نگران نباش و صبر کن، هنوز دسته گلی را که ده سال پیش به آب دادی درست نکرده ای که بخواهی حیلت جدیدی را در پیش گیری، تازه برو به درگاه خدا دعا کن ، دروغ بزرگت در نیاد که همه مان بدبختیم.
و بعد مادر با صدایی بلند زد زیر گریه و گفت:
-می خواستم همین عید امسال یک جوری واقعیتش را بگویم، و جان خودم و آن بچه و تو را راحت کنم که دوباره عزیز سبز شد و همه چیز به باد رفت.
و بعد دایه پوزخندی زد و گفت:
-فکر می کنی من احمقم، تو اگر می خواستی بگویی که تا حالا گفته بودی خانم جان، بهانه نیاور، خوب رویت هم می شود ها، هی امروز و فردا کردی تا ده سال گذشت، عاقبتت با خدا، من که چشمم آب نمی خورد، اگر هم تا به حال نشاشیدی خوشحال نباش که شب درازه.
و بعد از کمی مکث ادامه داد:
-بیچاره آن شهین در به دری که تو مادرش باشی و بخواهی راه و چاه زندگی را نشانش دهی و مثلا روشنگر راهش شوی چه خوب گفته اند: ((هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک!)) … اصلا به من چه مربوط است از اولش هم بی خود، خودم را قاطی چنین گناه بی کفاره ای کردم، کاش همان موقع یکی می زد توی سرم و عقلم به جا می آمد، آخر کسی نیست به من بگوید بیکار بودی ، اصلا دیگی که واسه من نجوشه، سر سگ توش بجوشه و بعد صدای مادر که لرزان بود و عصبی به گوش رسید که می گفت:
-بس است دیگر ، حالا چقدر می خواهی؟!
و بعد صدای دایه که در جوابش با بی تفاوتی گفت:
-باشد برای بعد، حسابمان باید خیلی شده باشد.
و همان موقع دایه در را باز کرد و چشم هردویمان به هم افتاد من به او می نگریستم و او به من و بعد بدون آن که چیزی بگوید از کنارم رد شد و رفت، داخل اتاق شدم ، مادر لبه تخت نشسته بود و می گریست دست ظریف و سفیدش را در دست گرفتم و بوسیدم مادر بر گریه اش فزونی گرفت و سرم را در میان سینه اش گذاشت و آن را غرق بوسه کرد.

فصل دوازدهم
آن شب عمو وثوق همه را خانه اش دعوت کرد و مادر به اصرار پدر نیز قرار شد در این میهمانی شرکت کند، مادر بیچاره به پدر گفت که او حرفی ندارد که به دست بوس عزیز برود و این خود عزیز است که از قبل موضعش را با او مشخص ساخته و پدر گفت که با عزیز صحبت کرده و او را تا حدی راضی ساخته، تنها مادر باید مواظب باشد که مبادا در جواب نیش و کنایه های عزیز حتی کلمه ای به لب آورد، خلاصه آن شب همگی به خانه عمو وثوق رفتیم، حتی دایه منیژه هم با ما آمد، خانه عمو وثوق همانطور که قبلا هم اشاره کرده بودم درست رو به روی خانه ما بود، به همان بزرگی و شاید هم کمی شیک تر و قشنگتر از خانه ما بود، به آنجا که رسیدیم مادر یک راست به تالار پذیرایی رفت و دست عزیز را بوسید و خوش آمد و خیر مقدم گفت، عزیز چانه مادر را بالا گرفت و گفت : (( چقدر پیر و شکسته شدی، اصلا باورم نمی شود)) مادر که اگر چهره اش به حقیقت شکسته بود دلش از حرف عزیز به یکباره شکست، آرام و محزون به سراغ عمه فرنگیس رفت و دست و روبوسی و از دیدارش اظهار خوشبختی و خوشحالی کرد و در عوض از ته دل مرگ همسرش را به تسلیت گفت و در پایان تعارفاتش به او گفت: «ان شاءالله که هر چی خاک اون خدا بیامرزه عمر شما باشه» و بعد رو به دختری که کنار عمه فرنگیس بود گفت: «ماشاءالله چه دختری» و او را در آغوش گرفت و سه چهار بار بوسیدش من هم با ترس و لرزی که نمی دانم از کجا نشأت گرفته بود، از تعریف هایی که قبلاٌ از عزیز شنیده بودم، بوده و یا از خجالتی که غرقش بودم می بود، جلو رفتم با عزیز دست دادم که عزیز مرا به طرف خوود کشید و محکم لپ هایم را بوسید و گفت: «چقدر بزرگ شدی» و بعد در حالی که با عمه فرنگیس دست بوسی می کردم رو به او گفت: «آخرین باری که دیدمش نوزاد بود» از همان لحظه عاشق عمه فرنگیس شدم نمی دانم بخاطر چشمان پاک و مهربانش بود یا گونه های نرمش، ولی هر چه که بود از این که عمه ای مثل او داشتم کلی خرسند شدم، سلقی دخترش هم دختری بود به قول دایه دلبند و شیرین. موهایش بلوند بود و بلند، چشمانش آبی و یا شاید هم طوسی و صورت گرد و پوست سپید و بینی ظریفی داشت. خودش هم بی نهایت اندام ظریف و خوش حالتی داشت. وقتی با او دست دادم متوجه شدم که چه دستان نرمی دارد درست مثل پنبه، او هم درخت خون گرمی بود و مدام لبخند می زد بعد از این که با او دست دادم و خوش آمد گفتم دیگر او را ندیدم چون خواهرانم مخصوصاٌ شهرزاد کلی با او گرم گرفته و به گوشه غربی تالار رفتند و با هم اختلاط می کردند، آن شب عزیز با مادر یک کلمه هم حرف نزد، در عوض مادر غرق صحبت با عمه فرنگیس بود، عمه فرنگیس بلوز و دامن مشکی با گل سینه ای طلایی گوشه بلوزش بود که جلوه خاصی برایم داشت. در بین صحبت هایش که گه گاهی دستمال مچاله شده داخلش مشتش را به گوشه چشمش می کشید و اشکهایش را پاک می کرد و من می فهمیدم که در مورد مرگ شوهرش صحبت می کند و آن طور که مادر به من گفت عمه فرنگیس عاشقانه شوهرش را دوست می داشته و شوهرش نیز عاشق او و دخترش بوده و آخرین شبی را که آن ها با هم گذرانده بودند مرد بیچاره تا نیمه های صبح بیدار بوده و خوابش نمی بره، عمه فرنگیس می گفت از بس که انسان پاک و عادلی بوده مرگش نیز به او الهام شده بود و آن شب به عمه فرنگیس مرتباٌ سفارش می کرده که اگه اتفاقی برایش افتاد او و دخترش به همراه خواهرش و عزیز به ایران بازگردندتا بی کس و غریب در غرب نمانند و عمه فرنگیس حرف های او ر جدی نمی گرفته ولی فردا صبح اول وقت آن خدا بیامرز با ماشینش تصادف کرده و از بین می رود. عمه فرنگیس به مادر گفته بود که دیگر هیچ مردی نمی تواند حتی گوشه ای از جای خالی او را برایش پر کند و او در این مدت که شوهرش را از دست داده با خیالش و خاطراتش چنان سرگرم است که نیمی از مصیبت از دست دادن و نبودنش را خود به خود برایش جبران می کند، خوب که به چهره اش دقت کردم او را جوان دریافتم، اندامش چهارشانه بود، حالت چشم و بینی اش عیناٌ مثل عمو و پدر بود و در یک جمع به راحتی می شد تشخیص داد که خواهرشان است. موهایش یک دست مشکی بود که به سادگی آن ها را بسته بود چهره اش کاملاٌ معمولی بود اما بی نهایت جذاب و دوست داشتنی، اما در کنارش مادر چقدر شکسته به نظر می رسید عزیز راست می گفت مادر خیلی پیر شده بود، صورتش پر از خطو چین بود گوشه چشمانش به پایین متمایل شده بود و دیگر چشمان سبز زیبایش براق و گیرا نبود خلاصه غرق در تفکراتم بودم که منصور محکم به شانه ام کوبید و گفت: «تو چرا مثل دخترهایی که دنبال شوهر می گردند آرام کز کرده ای یه گوشه» به رویش خندیدم و به هم سلام کردیم و شروع کردیم از درس و مدرسه گفتن و نزدیک بودن عید و اینکه تعطیلات نوروزی و در پی آن درس های سنگین چه لذتی را در بر دارد. آن شب هم به قول دایه به خیر و خوشی گذشت. فردای آن روز پدر و عمو وثوق امارتی را که یک کوچه بالاتر باغ ما بود و از آن یک شاهزاده قاجاری بود که چند ماهی می شد به انگلیس رفته و خانه اش را برای فروش سپرده بود، خریداری کردند که همه پول آن را به اصرار خود عمه فرنگیس تقبل کرد قرار شد یک روز از هفته مادر و عمه فرنگیس و زن عمو منصوره به اصفهان بروند و باری خانه اسباب و اثاثیه بخرند و تا وقتی هم که تکلیف خانه شان مشخص نشده عمع فرنگیس و ساقی و عزیز همانجا خانه عمو وثوق ماندند و فردای آن روز هم، من انشاء داشتم و باید بنا به درخواست آقای پورعالی همراه بزرگتری به مدرسه می رفتم که شهلا با کمال میل قبول کرد که همراه من به مدرسه بیاید. خیالم که از بابت آمدنش راحت شد به تختم رفتم و دراز کشیدم تا اینکه دایه آمد مثل همیشه جایش را پایین تختم انداخت. حدود دو سالی می شد که دیگر پایین تختم می خوابید شهرزاد همیشه مخالف اعمال دایه منیژه بود و می گفت که چرا او مثل سگ همیشه پاسبانی ام را می ککند اما جرأت نداشت این حرف را جلوی دایه به مادر بزند که حسابی تنبیه می شد. فردا صبح شهلا با من به مدرسه آمد و به درخواست آقای پورعالی تا آخر کلاس انشاء را با ما بود و البته خیلی هم راضی به نظر می رسید بعد از پایان کلاس وقتی همه بچه ها از کلاس خارج شدند آقای پورعالی کلی از همراهی شهلا تا پایان کلاس تشکر کرد و مصاحبت با او را باعث بسی افتخار دانست و خلاصه کلی ابراز خرسندی و غرور کرد، که البته حق هم داشت، هر چه بود شهلا بنا به درخواست او آن جا آمده بود و هر چه باشد شهلا دختر اتابک خان بود یک شهر از او حساب می بردند، پدرم با پولهایش می توانست همه مردم شهرمان را روزی صدبار بخرد و دوباره آزاد کند. خلاصه از برخورد آقای پورعالی کاملاٌ هویدا بود که او اصلاٌ انتظار نداشت درخواستش در خانواده ما اینقدر مهم جلوه کند، که حتی شهلا همراه من آن روز به مدرسه بیاید و حتی با کمال میل تا پایان ساعت انشاء در بین بچه ها بنشیند و از این بابت نیز ابراز اشتیاق وافری داشته باشد، آقای پورعالی آن روز کلی از من برای شهلا تعریف کرد و به شهلا گفت که استعداد من خارق العاده و غیر قابل انکار است و برای پسر بچه ای به سن و سال من چنین قدرت درک و تفکیکی قابل تحسین است، شهلا هم مدام در بین جملات تحسین انگیز آقای پورعالی تشکر می کرد، او با لبخند و تکان دادن سرش صحبت های آقای پورعالی را تایید می کرد. من هم کمی دورتر از آن دو ایستاده بودم و در عین حال که بسیار خوشحال بودم، از این همه تعریف خجالت می کشیدم . در پایان آقای پورعالی از شهلا درخواست کردکه تا می توانند مرا تشویق کنند چون او خیلی براین امر راسخ بود که پتانسیل عظیمی از استعداد نویسندگی و شاعری در من نهفته است که باید به اوج احیا خود برسد و شهلا بازهم با فروتنی هرچه تمامتر از او تشکر کرد و به گفته خودش اینکه دبیران متعهد و نکته سنجی چون او در آموزش و پرورش در حال خدمتند را باعث آسودگی خیال و تضمین آینده دانش آموزان دانست و با صدای بلند آرزو کرد که ای کاش بقیه آموزگاران به مهربانی و کاردانی شما باشند و بعد آقای پور عالی کمی مکث کرد و با فراست هرچه تمامتر گفت : ای کاش همه خانم های ایرانی نیز به متشخصی و نجیب زادگی و زیبایی شما بودند و البته این آخری را با کمی تردید بیان کرد شهین در حالی که از کلاس خارج می شد گفت: جسارت شیرینی دارید و آقای پور عالی در حالی که می خندید تا کمر خم شد و رو به شهلا تعظیم کرد و بدین ترتیب از هم خداحافظی کردند. آن شب همه خانه ما دعوت بودند یعنی هم خانواده عمو وثوق و هم عمه فرنگیس و ساقی و زری خانم و عزیز .بحث از درس و مدرسه ساقی شروع شد که عمه فرنگیس قصد دارد همچو پاریس برای او معلم خانگی استخدام کند و نسبت به این چندروزه که او از درسش عقب افتاده کلی نگران و دلواپس است تا این موضوع بحث توسط شهلا به انشا من و تعاریف و تمجیدهای وافری که آقای پورعالی از من داشته منحرف شد و پدر با شنیدن این اوصاف از دهان شهلا قبل از همه مشتاق و کنجکاو شده بود تا انشا من و یا شاید شعرمن آن شب در حضور همه خوانده شود خدا می داند چقدر خجالت کشیدم اما شهلا خودش دفتر انشا مرا آورد و با اصرار از من خواست که آن را بخوانم و خلاصه این که پدر یکی از نگاههای بانفوذ و مشمئز کننده اش به من انداخت که من ا زترس خجالتم از یادم رفت و با صدای بلند مشغول خواندن انشا خودم شدم. وقتی که خواندنم پایان گرفت همه مرا تشویق کردند و آفرین گفتند چدر دستش را به سمتم دراز کرد به آغوشش رفتم و او مرا بوسید با همان جمله معروفش پیر شوی شاهینم و بعد از بوسه پدر عزیز نیز هوس کرد که مرا ببوسد و بعد به ترتیب همه مرا بوسیدند بجز ساقی و منصور بدجنسی که به گونه های سرخ شده ام می خندیدو زیر چشمی مرا می پایید. دیگر آن شب تا قبل از شام همه شروع کردند در مورد زن و جایگاهش و دغدغه هایش صحبت کردند عمو وثوق در حالی که پرتقالش را پوست می گرفت اظهار داشت که خوشبخانه موقعیت و جایگاه زن روزبه روز در جامعه ما بهتر می شود ولی عمه فرنگیس تاکید داشت که دوول مختلف از زنان ما بهره برداری متفاوتی به نفع خودشان داشته اند و پدر که به نظر خودش خیلی مطمئن بود با جدیت گفت: مشکل زنان ایرانی این است که اعتماد به نفس ندارند که ندارند و بعد شهین در جواب پدر گفت: البته فراموش نشود که این اعتماد به نفس کذایی توسط مردان سلب می شود آن ها اول اعتماد به نفس خانم ها را می گیرند و بعد هم جانشان را و همه خندیدند. عمووثوق سری تکان داد و گفت : انسان اگر جایگاه خودش رانشناسد و از قدر و منزلت خود غافل باشد حالا چه زن و چه مرد اصلا نمی تواند اعتماد به نفس داشته باشد که حالا کسی هم به فرض آن اعتماد به نفس را سلب کند عزیز هم به مسخره خنده ای کرد و گفت : زن ها از همان بدو تولدشان برروی کره زمین بدبخت بودند عمو وثوق بدون توجه به حرف عزیز ادامه داد و خداوند جایگاه ویژه و ارزنده ای را برای زنان قائل فرموده اند و شهین با لحنی متاثرانه گفت: جایگاهی که همیشه خالی باشد چه فایده ای دارد عمووثق با اعتراض گفت : این خود شما هستید که به روی آن قدم نمی گذارید وگرنه آن جایگاه متعلق به شماست در این بین عمه فرنگیس نیز به زبان در آمد و گفت: داداش این حرف ها که شما می زنید فقط در قالب کلمات زیباست و پدر خنده ای تلخ کرد شهلا گفت : ارزش زن وقتی جلوه می کند که قدر آن ها شناخته شود در این که زن ها موجودات باارزشی هستند شکی نیست اما وقتی هیچ چشمی نیست که به جای دیده حقارت به دیده حقیقت به آن ها بنگرد چه فایده دارد درست مثل شمعی که برای عده ای کور روشن کرده باشند نور می دهد و می سوزد تا آب شود ولی کسی نیست که ببیند همه رنج ها و مشقات زن در قالب آن کلمه نامروتانه جای می گیرد . وظیفه حصاری شده که زن اسیر و زندانی آن است اگر قالی می بافد و هنر می آفریند وظیفه اش است اگر بچه دار می شود وظیفه اش است اگر از صبح تا شب در خانه مثل کنیزی تنها کار می کند بازهم وظیفه اش است اما مردان به روی همان قالی راه می روند لذت همان بچه را می برند و در محیط تمیز خانه سر سفره غذای همیشه آماده می نشینند بدون آن که حتی زبان خود را بچرخانند و تشکری کنند هرچند خشک و هرچه قدر خالی در اجتماع هم که تکلیفشان معلوم است یک روز باید کوتاه بپوشند روز دیگر بلند یک روز با چادر یک روز با چارقد یک روز با روبنده روز دیگر با کلاه انگلیسی همیشه باید فرمانبر باشد چه در خانه چه در بیرون خانه در خانه باید آن چه باشد که با طبع شوهرش سازگار باشد و در اجتماع باید ان طور جلوه کند که با طبع دولتمردان و سیاست کثیفشان جور در آید مثل آفتاب چرستی که هرکجا می رود برای نجات جان خودش و ادامه زندگیش هم که شده رنگ عوض می کند هرکجا سبز بود سبز می شود و هرکجا قرمز بود قرمز می شود در این که خداوند فرموده زن از ارزش و جایگاه بالایی برخوردار است شکی نیست اما مشکل اینجاست که یک زن ایرانی چه موقع توانسته و یا می تواند خودش باشد تا در حین بودنش ارزش واقعی و منزلتش متجلی گردد. مصداق حرفهایم هم همان سلیمه نه ساله ای که همکلاسی شاهین بود همان دختر بیچاره ای که به خاطر فقر و دربه دری همچو کالایی مادرش اورابه مردی هم سن پدرش واگذار کرد و خدا می داند عاقبتش چه خواهد بود.
عمو وثوق با صدای بلند چند بار به شهلا احسنت گفت و ادامه داد: شهلا جان من صحبت های شما را تا حد زیادی قبول می کنم اما باید قبول کنی عموجان بعضی از خانم ها هستند که دیگر کاری به شوهر و جامعه ندارند و با دست خود و بدون بهانه ای ارزش خود را زیر سوال می برند مثلا من بارها در خیابان با زن هایی روبه رو شده ام که چنان آرایش غلیظ و لباس های زننده و یا حتی رفتار غیر متعارف داشته اند که هر بیننده ای را از خود زده می کرد مطمئنا نه شوهرشان از آنها چنین چیزی می خواسته نه جامعه و نه پدر و مادرش پس تکلیف آنها چه می شود؟
شهلا بلافاصله جواب داد: :حرف شما صحیح است اما کمی که ظریف می شویم می بینیم از آن جا که پایمال شدن حق و ارزش زنان ما عمری طولانی دارد در نتیجه فرمول کذایی آفتاب پرست بودن و یا خود فراموشی زن نسل به نسل گشته از مادر به دختر و از دختر به فرزند دختران از خانواده هایشان یاد می گیرند که هرچه زیباتر باشند بیشتر مورد پذیرش و احترام قرار می گیرند به آن ها می آموزند که موفقیت آن ها در گرو ازدواج آن هاست حال هر دختری شوهرش ثروتمندتر و با قدرت تر باشد موفق تر است به آن ها می آموزند باید به مردها وابسته و محتاج باشند در حالی که به پسران از همان کودکی آموزش داده می شود آزاد باشند و برای به دست آوردن آزادیشان تلاش کنند قوی باشند از قدرت خود بهره برند به هیچ کس وابسته نباشد به آن ها می آموزند که حق انتخاب دارند می توانند در آینده سیاستمدار باشند یا یک دبیر و یا عطار آن ها خود به خواستگاری می روند و این آنها هستند که همسر و یا همسران آینده شان را انتخاب می کنند می توانند بدوند فریاد بزنند جیغ بکشند شنا کنند و حتی به مادران خود از همان سه سالگی دستور بدهند چون آن ها جنس مذکرند وهر چه باشد مادرشان زن است همان زن بیچاره ای که آفریده شده تا مرد درزیر سایه اش لم دهد و بخسبد.
حرف های شهلا که تمام شد مادر و ساقی و عمه فرنگیس و عزیز و شهرزاد و شهین او را به باد تشویق گرفتند. عمو وثوق و پدر هم می خندیدند صدای کف زدن که قطع شد عمو وثوق به پدر گفت: در خانه شما یکی از دیگری هنرمندتر و مستعدتر است من که به شما حسودیم می شود اما از همه این حرف ها که بگذریم بی رودربایستی بهار خانوم از همه شما هنرمند تر است چرا که تنها آدمی است که زبان دل ما را می فهمد.
مادر در حالیکه با رضایت می خندید گفت: دکتر فرمایشات می فرمائید زبان دل شما را که همه می فهمند چون فقط یک جمله می گوید و آن هم این است که من گشنمه و همه با صدای بلند بجز عزیز خندیدند.مادر از جایش بلند شد و با دستش به میز غذاخوری گوشه سالن اشاره کرد و گفت:غذا خیلی وقت است که آماده است من منتظرم بودم تا صحبت های شهلا جان تمام شود حالا همگی بفرمائید به صرف شام.
آن شب را تا به صبح یکدم هم نخوابیدم . رویای نویسندگی خواب را از چشمانم ربوده بود آیا به حقیقت نوشته های من شایسته این همه تمجید و تشویق بود و یا به قول آقای پورعالی من در آینده می توانستم یک نویسنده زبده باشم؟ مرور این سوال ها با همه ابهامشان برایم شیرین بود از این که روزی پدر مادر و دایه منیژه با افتخار و رضایت کافی به من نگاه کنند من را به وجد می آورد اما ماجرای انشا کذایی من و دیدار آقای پور عالی با شهلا همینجا بسته نشد آقای پورعالی هفته بعد باز هم از من خواست که با همراه قبلم یعنی شهلا به مدرسه بروم و رفتن مجدد من با شهلا به مدرسه همانا و دیدارهای پی در پی آن ها در هفته همانا با این تفاوت که این بار شهلا ساعات آخر مدرسه را در کنار در طویل مدرسه به انتظار می ایستاد و به محض آن که زنگ آخر به صدا در می آمد و توده بچه های قد و نیم قد از در مدرسه بیرون می پاشیدند شهلا مرا بین آن همه پسر بچه های سرتراشیده پیدا می کرد و چند دقیقه ای با هم به انتظار می ایستادیم تا این که آقای پورعالی با تبسم شیرین همیشگی که به لب داشت در کنارمان حاضر می شد و ما را تا سرکوچه باغمان همرامی می کرد و همیشه هر سه ما حالت خاص خود را داشتیم . منی که مردد بودم از رابطه ای که بین خواهرم و دبیر انشا خود می دیدم با آن همه حرف های سنگین و بحث های اجتماعی و گاهی نیز سیاسی که من اصلا سر در نمی آوردم بدون کوچکترین کلمه که بخواهد رد مورد احساس عشق و یا هر عامل دیگری که باعث شده آن ها تا این حد با هم همراه باشند بین آن دو رد و بدل شود تا این که شاید تطابقی باشد بین آنچه را که می دیدم و آن چه که می اندیشیدم شاید که از کلاف سردرگمی که به دور خود پیچیده بودم خود را رها می ساختم . شهلا هم که همیشه هراسان بود و حراف نه از اضطرابش می کاهید و نه رشته سخن از دستش در می رفت اما هرچه که به خانه نزدیکتر می شدیم اضطراب چشمان مشکی زیبایش دوچندان می شد که البته حق هم داشت اگر کسی از اهل خانه یا فامیل اورا می دید به قول خودش فاتحه او خوانده بود و آقای پورعالی همیشه شنونده بود و همراه با یک پله وی یا صد البته و یا احسنت سخنان شهلا را تایید و تصدیق می کرد و با بوی ادکلن بی نهایت خوش پوش ماراتاسرکوچه باغ با کمال میل همراهی می کرد. وقتی هم که از هم جدا می شدیم او سرکوچه می ایستاد و رفتن مارا نگاه می کرد هر از گاهی نیز شهلا با اکراه به عقب باز می گشت و پشت سرش را نگاه می کرد و بعد به یکباره می چرخید . در حالی که گونه هایش مثل آتش سرخ و سوزان می شد کیف دستی اش را به سینه اش می فشرد و لب پائینش را گاز می گرفت و من می فهمیدم که او دلباخته آقای پورعالی شده است.
یادم می آید آخرین باری که در طی آن سال آن دو از یکدیگر خداحافظی کردند در چند قدمی خانه بودیم که از شهلا پرسیدم شهلا تو چرا هیچ وقت از من نمی خواهی که مبادا از همراهی آقای پور عالی با ما و یا صحبت کردن شما با یکدیگر در خانه حرفی بزنم.
و شهلا خم شد گونه مرا بوسید و گفت :آخر داداشی من به عقل و زبون تو به اندازه چشم های خودم اعتماد دارم من مثل یک مرد روت حساب می کنم نه یک پیرزن دهن لق و هردو خندان واردخانه شدیم مادر و شهین هردو در حیاط بودند مادر چشم غره ای به شهلا رفت و گفت: من توراعقب شاهین می فرستم که زودتر بیاید اما انگار برعکس می شود شهلا بی توجه به کنایه مادر گفت: توی این سرما مگه می شود راه رفت؟ شما هم حرف ها می زنیدها و بعد در حالی که دست پیش را می گرفت تا پس نیفتد گفت: همه اش تقصیر خودتان است اگر می گذاشتید پدر اتومبیل بخرد راحت بودیم. مادر به شهین در حالی که همراه ما به طرف عمارت می آمد گفت: همین یک کارمان مانده مردم اینجا هنوز با اسب و کالسکه هم غریبند چه برسد که ماراسوار اتومبیل ببینند و شهین در حالی که از ته دل می خندید می گفت: کافیست یکبار اینجا کسی اتومبیل ببیند آن وقت تا صبح خوابش نمی برد شهلا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت بالاخره که باید یاد بگیرند مادر آهی کوتاه کشید و گفت : تا ریشه در آب هست امید ثمری هست آن ها هم به موقعش یاد می گیرند صبر داشته باش . شهلا با نارضایتی گفت اصلا اگر اینجا اینقدر عقب افتاده است چرا ماباید اینجا زندگی کنیم؟مادر در حالی که بر صدایش فزونی می گرفت گفت: اینجا با این طبیعت دل انگیز و آب و هوای مستانه اش بهتر است یا شهر که پر است از دغدغه و هم همه؟ شهلا در حالی که در ورودی عمارت را برای ورود باز می کرد گفت: آخر مادر جان اگر قرار بود اینقدر که شما به طبیعت متعصب و حساسید بقیه انسان ها هم می بودند الان باید همه ما به جای این خانه در غار زندگی می کردیم ! و خلاصه پایان از این گفتگوی پرکشمکش با چشم غره ای از شهین که به شهلا اخطار می داد ساکت بماند و گفتن ضرب المثل معروف نه قم خوبه نه کاشون لعنت به هردوتاشون بحث نیز خاتمه پذیرفت.

فصل سیزدهم

با آن که چهارروز دیگر بیشتر به عیده نمانده بود و پیشاپیش بوی غالیه و عبیر و سنجد به مشام ما می رسید اما ما آن سال مراسم چهارشنبه سوری سال تحویل و سیزده بدر نداشتیم چرا که به قول پدر عزادار بودیم و باید به عمه فرنگیس و ساقی با این سکوت خود احترام می گذاشتیم خانواده عمو وثوق نیز به تقلید از ما و رسومات خانوادگی که بین خودمان بود آن سال را عید نگرفتند و اصرارها و تعارفات عمه فرنگیس در پی این که به خاطر ما بچه ها هم که شده پدر و عمو مراسم سال نو را جشن بگیرند بی نتیجه ماند و این موضوع برای من و شهلا زیاد توفیری هم نداشت . می دانستم که شهلا دوست دارد هرچه زودتر این سیزده روز بگذرد حال به چه شکل برایش چه فرق می کرد. از طرفی عاشق بود با دلی رها و خوش و به قول خودش کجا خوش است ؟ آن جا که دل خوش است آن سال سیزده روز عید را در خانه ماندیم نه کسی غریبه و از اقوام دور و دوستان به عادات همه ساله به خانه ما آمدند و نه ما به خانه کسی رفتیم اما من نه دلفگار بودم و نه زیاد هم احساس تنهایی می کردم چرا که اکثر روزها عزیز وعمه فرنگیس همراه با ساقی و زری و گاهی نیز عمو وثوق و زن عمو منصوره به منزل ما می امدند.
منصور هم که دیگر برایم مثل برادر شده بود و همه بیشتر به بودنش در خانه مان عادت کرده بودند تا نبودنش،
اما انچه که در طی آن سیزده روز بر ما بسیار تلخ گذشت،تنهایی شهین بود،امیر خسرو حدود یک ماهی می شد
که از تهران بازنگشته بود و این عکس العمل او همه را مردد و مشوش ساخته بود و بدتر از همه حال شهین بیچاره
که دیگر به نوبت زایمانش نزدیک شده بود اما به انتظار دیدار شوهرش ،پدر بچه اش،چشمش به در خشکید و خبری
نشد.ما هم در غم او شریک بودیم اما به صورت پنهانی،شهین در شرایطی نبود که از غیبت غیر منتظره امیر خسرو
حتی کلمه ای به میان اید و برعکس باید همه چیز را عادی جلوه میدادیم و به شهین چنان وانمودیم که بی دلیل نگران است
و امیر خسرو به زودی باز خواهد گشت.عزیز هم نمیدانم روز هفتم عید بود و یا هشتم که مادر را در سرداب تنها پیدا کرد
و به بهانه شهین مثل همیشه او را به زیر رگبار طعنه هایش گرفت:
_این دختره،شوهرش کدوم گوریه؟
مادر که از چشمان زل و صدای نخراشیده عزیز نفسش به شماره افتاده بود گفت:
_والله خدمتتون عرض کردم که،امیر خان تهران شاغلندو…
_خوبه ،خوبه این هارو میدونم ،میخوام بدونم تو که مادرشی و ناسلامتی خانم این خونه ای چطور دختر حاملت افتاده گوشه
خونه و یک ماه نوه مو زابراه کرده اما جنابعالی عین خیالتونم نیست؟!
مادر سرش را پایین انداخت و بریده گفت:
_والله چی بگم؟
عزیز پوزخندی زد و گفت:
_حناق!
و بعد از کمی مکث ادامه داد:
_شنیدم خیلی وقته با هم اختلاف و مشاجره دارند،اخرین باری هم که اون پسر ناقص العقل مزلف این جا بوده به قهر رفته
اما اتابک خان به کل از این اوصاف بی خبره.
مادر چنگی به لپش کشید و گفت:
_ای وای،خاک عالم،روم سیاه تورو به خدا نگید که اقا جریانو فهمیدند!
عزیز اب دهانش را با غیض به زمین انداخت و گفت:
_تف،تف به زنی که از شوهرش پنهانکاری می کنه،تف به ذاتت دختر.
مادر که از ترس لرزه بر حنجره اش افتاده بود با لحنی ملتمسانه گفت:
_خدا مرا نبخشد اگر قصدم پنهانکاری بود.فقط میخواستم اقا نفهمند،مگر این که خدای ناکرده از حرص و عصبانیت یا بلایی
سر خودشان اید یا این که شهین رو ترش کنند و برای این دختر حامله خوبیت نداشت،به جان شاهینم قسم که مشاجره شان
انقدر جدی نبود که بخواهد منجر به قهر یک ماهه امیرخسرو باشد،تا حایی که درخاطر دارم او را راضی و امیدوار تا در خانه بدرقه
کردم،حتی از من خواست تا سه چهار روزی که کارش در تهران طول می کشد شهین نزد ما بماند.
عزیز در حالی که با تمسخر به مادر می نگریست گفت:
_تو اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی،خبر نداری یا خودت را بی خبر نشان دادی؟زن اتابک خان و این همه بی درایتی و
بی نزاکتی و بی سیاستی،یعنی انقدر جاهل بودی که نفهمیدی شهین را به چه علت به دستت سپرد،بیچاره مال را به صاحبش
پس داد و در رفت.
مادر با شنیدن این حرف زانوانش سست شد،همانجا به روی زمین نشست و در حالی که قطرات اشک بی اختیار از گوشه چشمش
می افتاد مات و مبهوت پرسید:
_شما مطمئنید؟
عزیز در حالی که از دور با کف دستش به جانب سر مادر می کوبید گفت:
_خاک عالم بر سرت!که نه زن شدی برای پسرم !نه خانم شدی برای خانه ات نه مادر شدی برای بچه ات و نه عروس شدی برای من
مفلوک.
و بعد در حالی که زیر لب غرولند می کرد از پله های سرداب بالا رفت و مادر یک ساعتی را همانجا نشست و در تنهایی به حال خودش
و شهین زار زار گریست تا این که شب شد و پدر،مادر را به پنجدری که در ان نشسته بود احضار کرد و مادر با چشمان پف کرده و خسته از
گریه اش بی حال و رنگ پریده و ناتوان تر از آن که بخواهد یا بتواند به خاطر شکایات و دعوا و فریادهای پدر نیز اشکی بریزد و یا ناله ای سر
دهد چند دقیقه ای با پدر تنها ماند و عزیز خرسند از فریاد های بلند پدر که بر تن سنگ های خانه هم رعشه می انداخت ،به خانه عمه
فرنگیس بازگشت.
این اولین دعوایی بود که عزیز بعد از ورودش به ایران راه انداخته بود و به قول دایه منیژه«این رشته سر دراز داشت»آن سال ،هیچ سال
خوبی نبود مادر می گفت:از همان موقع که پدرت گفت امسال سفره هفت سین نیندازیم فهمیدم سال بی شگونی در پیش است.
روز سیزدهم هم که پدر با عمو به بیشه رفته بودند ،پدر از اسبش که با دیدن اتومبیل در کنار جاده رم کرده بود از کمر به زمین خورد و همه
جای بدنش کوفته شد.دایه منیژه می گفت نحسی سیزده بود ولی مادر برایش مهم نبود که چرا و به چه علت این اتفاق افتاده،تنها مثل
پروانه ای به در پدر پر می کشید و پرستاری اش میکرد،عزیز می گفت درد کوفتگی بدتر از شکستگی است و من دلم به حال پدر و ناله
هایش می سوخت.این اولین باری بود که صدای ناله اش را می شنیدم از همان روز نیز نسبت به اسب وحشت غریبی پیدا کردم و پایم
را نزدیک اسطبل هم نمی گذاشتم و گه گاهی که برای خرید و گردش به اجبار با کالسکه می رفتیم نیز دائما دلم اشوب بود و غش میرفت
عزیز بر خلاف حدس دایه منیژه که فکر می کرد اگر نزدیک ما خانه بگیرد هر روز انجا اتراق می کند خیلی کم به خانه مان می امد،اما هر دفه
که می امد محال بود حتی اگر شده با نیشی و یا نیشتری دل مادر را نیازارد و رفع زحمت کند،عزیز در خانه ما هیچ هواخواهی نداشت ،
همه ما کم و بیش به فتنه انگیزی زبان تیز و اخلاق ناپسندش اگاه بودیم و مجرب.اما پدر بی نهایت از او جانبداری می کرد.
دایه منیژه می گفت که عزیز برای پسر هایش مهره مار دارد چون هم پدر خاطرش را خیلی می خواست و هم عمو وثوق و بقیه مخصوصا
هم زن عمو منصوره و مادر تنها از روی ترس و احترام بود که روی حرفش حرف نمی زدند و از وجودش ابراز خرسندی و یا افتخار می کردند.
فصل چهاردهم

عید آن سال هم تمام شد اما پدر در رختخواب بود و از امیرخسرو هیچ خبری نشد، شهین هیچ گریه نمی کرد خیلی خونسرد بود. شهلا می ترسید که مجنون شده باشد، دایه منیژه می گفت: » اشک هایم تمام شده»
مادر می گفت: « ناراحتی و اشکهایش را در خفا هویدا می کند.» و پدر هم به سبک و سیاست خودش چنان وانمود می کرد که انگار هیچ از موضوع نمی داند، اما شهین عاقلتر از این بود که معنی سنگینی نگاه های مادر و یا نگاه های ترحم انگیز ما و یا سکوت پدر را نشناسد. در این میان نیز شهلا از این مصیبت خانوادگی بی نصیب نماند چرا که خانه نشین شدن پدر به علت بیماری اش باعث شد که شهلا نتواند چهارشنبه ها به دنبال من به مدرسه بیاید و در راه برگشت با آقای پورعالی هم به تبع از غیبت های شهلا کلی دمق شده بود، هفته دومی که بعد از تعطیلات به کلاس انشاء آخر دفتر انشاء من شعری بدین مضمون نوشت:

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید
عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

دارم امید برین اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم باز آید

آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می طلبم تا به سرم باز آید

و بعد از من خواست که آن را به شهلا نشان دهم، خدا می داند که شهلا بعد از خواندن این شعذ چقدر خوشحال شد.اشک در چشمانش حلقه زده بود اما می خندید انگشت ظریف اشارتش را دائم روی خطوط می کشید انگار که آن ها را نوازش می کرد و بعد از من خواست تا آن صفحه از دفترچه را جدا کند و من یک کلام گفتم باشد و او مثل رعدی صفحه را از دفترم شکافت و اتاقم را ترک کرد. دایه که همزمان با خروج شهلا داخل اتاق شدم با زیرکی پرسید:
این دختر چش شده این چند روزه؟ من هم شانه هایم را به علامت بی خبری بالا انداختم و سرجایم دراز کشیدم. شب بعد شهلا از من خواست که شعری در دفترچه انشای من بنویسد و من خودم فهمیدم که می بایست این شعر را آقای پورعالی بخواند.

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس

آقای پورعالی هنگام خواندن شعر شهلا دستِ کمی از خود شهلا نداشت فقط هنگامی که بیت اخر را خواند زیر لب متفکرانه زمزمه کرد: کلبه گدایی؟
و بعد پوزخندی زد، دستی به سرم کشید و گفت: « اجازه میدی این کاغذ را از دفتر جدا کنم؟ »
سرم را به علامت رضایت تکان دادم و بعد از این که صفحه را جدا کرد کنار بینی قلمی اش برد و آن را بوسید، همه کلاس او را نگاه می کردند اما برایش مهم نبود و بعد از من پرسید: « شااهین خان اجازه میدهی یه شعر آخر دفتر بنویسم؟ » با لحن ساده بچه گانه خودم گفتم: « آقا می شود جای دیگری بنویسید؟ » آقای پورعالی بلافاصله رسید: « چطور؟ »
من هم با لحنی مظلومانه گفتم : « آخر شهلا هم می خواهد…»
هنوز جمله ام تمام نشده بود که او انگشتش را جلوی دماغش گرفت و هیس ممتدی گفت، بیچاره گونه هایش از خجالت سرخ شده وبد و من تازه یادم افتاد که نباید این قدر راحت صحبت کنم. پس خیلی آرام گفتم: « آخر شهلا هم می خواهد صفحه شعر شما را از دفترم جدا کند و آن وقت دفتر من لخت می شود.»
آقای پورعالی با صدای بلندی شروع گرد به خندیدن و قهقهه سر دادن و بچه های کلاس همگی بی خبر از موضوع به خنده های آقای پورعالی می خندیدند و بعد او شعرش را روی صفحه کوچکی که از دفترچه یادداشتش جدا کرده بود نوشت:

دیگر زشاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گل به شکرانه ان که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور

از مست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبت نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خردمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور

و خدا را شکر که شهلا بعد از خواندن شعر زیبای آقای پورعالی جوابی برای آن ننوشت چون می دانست که پدر حالش رو به بهبودی کامل است و از فردا به سرکار خویش خواهد رفت و او یک هفته ئیگر می توانست آقای پورعالی را شخصا ببیند. خدا می داند چقدر انتظار سختی کشید تا یک هفته گذشت و شهلا رأس ساعت دوازده ظهر کنار در مدرسه به انتظار ایستاد، آقای پورعالی وقتی که صفحه خالی دفترچه انشاء مرا دید و خبری از شعر حافظ و سخن عشق ندید سگرمه اش در هم رفت و دمق شد اما وقتی آرام در گوشش نجوا کردم که شهلا امروز خودش خواهد آمد گل از گلش شکفت و ره به بچه ها گفت: « بچه ها کی بیست مفتی می خواد؟ »
همه بچه ها دستشان رفت بالا: « آقا ما » آقای پورعالی نیشش تا بناگوش باز شد و در پاسخ به همهمه شورانگیز بچه ها از اولین اسم لیست تا نفر آخر را بیست داد و گفت: « حالا به این شرط که ساکت باشید آزادید که تا اخر ساعت هرکاری که دلتان خواست جز حرف زدن کنید.»
و بعد همان طور که روی صندلی نشسته بود سرش را به دیوار تکیه داد و پاهایش را دراز کرد و چشم به سقف دوخت.
زنگ که به صدا درآمد دل آقای پورعالی نیز با در حیاط مدرسه گشوده شد، سیل بچه ها از کلاس خارج شدند من هم در میان آن ها شادمانه می دویدم که صدایی محکم را که اسمم را فریاد می زد شنیدم سرم را به جانب صدا چرخاندم آقای ناظم بود، نزدیک بود ازترس خودم را خیس کنم چه کارم داشت؟
نمی دانستم با اکراه جلو رفتم و مودبانه گفتم: « سلام آقا »
آقای ناظم اشاره کرد نزدیکش بروم و رفتم و بعد نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: « اون خانمی که چند بار سال گذشته و امروز…» قبل از اینکه حرفش تمام شود شادمان از پرسش ساده اش جواب دادم: « خواهرمه آقا »
ناظم ابروانش را بالا گرفت و گفت: « که این طور »
و بعد از مدتی مکث ادامه داد : « شما با آقای پورعالی نسبتی دارید؟ »
یک لحظه مردد ماندم اما هم خواهرم را خیلی دوست داشتم و هم آقای پورعالی را. می دانستم پرسش آقای ناظم هم بی دلیل نیست و ممکن است آن ها به دردسر بیفتند، کافی بود آقای ناظم از روی خود شیرینی هم که شده بود به پدرم اشاره ای از این موضوع می کرد، حتی فکرش هم برای من رعشه انگیز شده بود قبل از آن که سکوتم به طول بیانجامد و شک آقای ناظم را برانگیزد با زیرکی گفتم:« نامزد خواهرم هستند»
آقای ناظم که از جواب من متعجب شده بود گفت: « واقعاً؟ »
با اعتماد به نفس گفتم بله آقا
حق داشت تعجب کند اما اجازه فضولی نداشت ولی من می ترسیدم و باید ارضایش می کردم، خودش هم می دانست که کنجکاوی اش بی ثمر بوده و تیرش به سنگ خورده، پس برای آنکه بخواهد موضوع گفتگویمان را صمیمی و عادی جلوه دهد از من با مهربانی و لبخند پرسید: « شاهین جان باز هم خواهر داری، اصلا چند تا خواهر برادرید؟ » من مطمئن بودم که او می داند، همۀ شهرمی دانستند اما باید پاسخگو می بودم، این قانون مدرسه است،گفتم که تک پسرم و سه خواهر دارم که خواهر بزرگم شهین ازدواج کرده و بعد برای آن که خودم را بیش از حد ساده نشان دهم تا این که آفای ناظم از سادگی من پی به صداقتم ببرد و از جانب دروغ بزرگم او را مطمئن سازم به حالت درد دل گفتم:”اما شهین الان کنار شوهرش نیست، اصلا شوهرش غیبش زده خواهر من هم حامله است یادم است، روز خواستگاری به خواهرم گفت مثل یک فرمانده از خانواده اش محافظت می کند حتی به من گفت سرباز کوچولو و من را هوس انداخت در آینده به ارتش رضا خوان بروم” آقای ناظم دستی به سرم کشید و گفت:” عجب حکایتی شاید هم…” و بعد بقیه حرفش را خورد و من حدس زدم می خواهد بیش از این دخالت به خرج ندهد که فکر خوبی هم کرده بود،اما وقتی که به من اجازه مرخصی داد نمی دانم چرا مرا یک لحظه صدا کرد و گفت:”برادر من الان یازده ساله که در ارتش رضا خان می باشند،تو اگه می خواهی بروی در ارتش باید بیشتر از این ها قوی باشی، خیلی ظریفی پسر.” روی حرفش اصلا فکر نکردم چون از روزی که از امیرخسرو متنفر شده بودم از ارتش و سپاه و خلاصه از نظام منزجر شده بودم وقتی از حیاط مدرسه خارج می شدم حیاط،خلوت خلوت بود اکثر بچه ها به خانه هایشان رفته بودند فقط کلاس پنمی ها که منصور هم جزو آن ها بود در مدرسه بودند آنها ساعت یک تعطیل می شدند به خاطر این که برای درس حساب و محاسبه شان کلاس جبرانی داشتند و اکثر روزها دیر تر از موعد تعطیل می شدند. دم در که رسیدم شهلا زیر سایه لاغر درختی ایستاده بود، از همیشه زیباتر و خوش لباس تر به سمتش رفتم و دستش را بوسیدم و از داشتن چنین خواهر خوش جمالی جلوی چند هم کلاسی هایم به قول خودمانی پز دادم، شهلا شال آبی رنگی روی سرش انداخته بود با دامنی چین دار و ترک و بلند وکتی سرمه ای همرنگ دامنش، و دستکش های چرم مشکی که عزیز برایش به سوغات آورده بود را به دست داشت یک کیف فرانسوی چرم را هم که سوغات عمه فرنگیس بود از شانه اش آویزان بود کمی هم سرخاب زده بود که مطمئن بودم دور از چشم مادر آن را زده تا این که قامت افراشته آقای پورعالی رو به رویمان ظاهر شد و او تعظیم کوتاهی کرد و دست شهلا را بوسید،مسئله داشت جدی می شد هر دو کمی هول کرده بودند از قدم هایشان مشخص بود انگار تازه یکدیگر را می دیدند هر کس می خواست به دیگری یزی بگوید اما رویش نمی شد و دوباره بحثشان کشیده شد به سیاست و جامعه و انگار نه انگار که آن دو نفر همان هایی بودند که به خاطر نسیب و تشبت هایی(شعرهای لطف عاشقانه) که برای هم می فرستادند دفترچه ام تکه و پاره شده بود واقعا که انسان چه موجود مرموزی است.وقتی هر دویشان خسته از حرف های کهنه و فروکش عقده هایشان ساکت ماندند از فرصت استفاده کردم و جریان آقاین ناظم و اظهارات خود را گفتم.خدا می داند که چقدر سه نفری خندیدیم، از این که آنها را راضی و شادمان می دیدم کلی خرسند شدم،اما شهلا با شنیدن حرف های آخرم اخم هایش درهم رفت. لبش را به دندان گرفت و رو ترش کرد، حق داشت آقای پورعالی با لحنی مهربان و صمیمی به من گفت: «شاهین جان تو دیگه مردی شدی، باید بدانی که هیچ وقت مسائل خصوصی زندگیتو نباید برای غریبه ای فاش کنی. مخصوصاً حرف کس دیگه ای رو، شاید طرف غائب راضی نباشد و هزاران چیز دیگر.» سرم را پایین گرفتم، شهلا که می دید خنده ام منجر به گریه می شود گفت: «اشکالی ندارد عزیزم.» دستش را گرفتم، از داشتن او به عنوان یک حامی، یک خواهر مهربان و دوست داشتنی لذت بردم، شهلا برای آن که موضوع را برای آقای پورعالی روشن کند تا مبادا آقای پورعالی برداشت بدی از غیبت امیرخسرو داشته باشد همه چیز را برای او توضیح داد، آقای پورعالی متفکرانه پرسید: «حالا مطمئنید که سالمند؟» شهلا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «امروز قرار است مادر و شهین به خانه بزرگ مهربانو مادر امیرخسرو بروند و تکلیف را روشن کنند.» آقای پورعالی گفت: «خیلی خوب است، حیف خواهر شماست شهرت جناب اتابک خان زبانزد عام و خاص است چطور چنین مرد نالایقی توانسته…» شهلا از آقای پورعالی خواست که ادامه ندهد. معلوم بود که از ادامه بحث احساس سرخوردگی می کند، آقای پور عالی با حالت متأثرانه گفت: «من معذرت می خواهم.» و بعد از مدتی که هر سه متفکرانه غرق در سکوت بودیم او گفت: «راستی! من هفته دیگر قصد عزیمت به تهران را دارم اگر بتوانید مشخصات این آقا را به من بدهید مطمئناً قضیه اش را برایتان پیگیری خواهم کرد، هر چند که می دانم این کار از نظر شما فضولی و یا بی ادبی جلوه کند، اما من با کمال میل می خواهم به شما و خواهر شما کمکی کنم. من از کمک کردن لذت می برم.» شهلا با حالتی تردیدآمیز گفت: «شما از روی ترحم…» آقای پورعالی نگذاشت حرف شهلا تمام شود و معترضانه رو به شهلا گفت: «ترحم؟» و خنده ای مسخره کرد و ادامه داد: «شاید دلم به حال آن مردک بسوزد اما چنین جسارتی در خودم سراغ ندارم که به حال شما و یا چه فرقی می کند خانواده بسیار والای شما چنین حسی داشته باشم حتی فکر کردن به تصور شما مرا به خنده وامی دارد اگر هم چنین پیشنهادی به شما دادم قصدم تنها مساعدت بود لذا این که شما تأکید داشتید جناب اتابک خان کوچک ترین اطلاعی از این موضوع ندارند و این مسئله باید توسط یک مرد پیگیری شود آیا شما مرا در حد غلام خودتان هم قبول ندارید؟» گونه های شهلا سرخ شد، دستپاچه گفت: «بیش از این ما را شرمنده نکنید.» و بعد آقای پورعالی دفترچه کوچکی از جیب کتش درآورد مشخصات کامل امیرخسرو را از شهلا پرسید و یادداشت کرد، آن روز دلم عجیب گرفته بود احساس خطر می کردم، اما نمی دانستم چرا؟ به رهگذرانی که با تعجب به ما می نگریستند، برعکس همیشه که برایم عادی بود این بار برایم وحشت انگیز شده بود، نمی دانستم که حضور مجدد شهلا با آقای پورعالی در شهر نشان شجاعتش بود و یا حماقتش، نمی دانستم مردم متعجب از رابطه آن دو هستند یا مثل همیشه با حسرت و یا کنجکاوی به لباس های شهلا نگاه می کنند، چرا که پوشش ما کاملاً با بقیه شهرستان توفیر داشت، با این که رضاشاه چادر و پبچه زن ها را قدغن
کرده بود اما اکثر زن های شهرستان با چادر پیچه ظاهر می شدند و به جز عده محدود دیگری که آن ها لباس های محلی و شال و چارقدهای بلند خود را می پوشاندند اکثریت مردان نیز لباس های مثل پیراهن های یقه حسنی و شلوار دبیث ، کلاه غدی کوتاه ، پستک مخمل و شلوارهای گشاد به تن داشتند و خیلی کم پیش می آمد به جز کارمندان رسمی ادارات ، معدودی که در شهر بود مردی را بینی که با کت و شلوار و یا شوار ساده اس در گذر باشد ، امید داشتم که دلشوره ام بی مورد باشد. یه سر کوچه باغ که رسیدیم لحظه وداع همیشگی سر رسید آقای پورعالی دست شهلا را بوسید و گفت :« همانطور که گفتم هفته دیگر در تهران هستم و سرکار نمی روم » شهلا سعی کرد بی تفاوت باشد و خونسرد ، گفت :« باشد ، بابت همه چیز متشکرم » آقای پورعالی تا کمر خم شد و بعد بریده بریده گفت :« دلم برایتان تنگ می شود » گونه های فراخ شهلا یک باره مثل آتش سرخ و سوزان شد ، دستپاچه شد آیا چه باید به او جواب می داد؟ نمی دانست پس برای این که مغلطه بکند به گربه ای که جوجه کوچکی را به دندان گرفته بود و می دوید اشاره کرد و خندید و همه ما در جوابش خندیدیم و بعد از آقای پورعالی جدا شدیم ، خدا می داند شهلا آن روز چقدر خوشحال بود ، روی پاهایش بند نمی شد انگار که خداوند کلید بهشت را در جیبش نهاده باشد ، اما به خانه که رسیدیم وضع فرق کرد. دایه به محض دیدن ما سگرمه هایش را درهم کشید و مادر را صدا زد ، مادر به محض این که در کنار ما حاضر شد یک سیلی محکم به صورت شهلا زد و خواست دومی را هم بزند که دایه نگذاشت ، شهلا شکه شده بود و فقط در دلش دعا می کرد مادر به خاطر آن چه که او در گمانش است او را نزده باشد ولی متأسفانه قضیه غیر از آن نبود. مادر آن قدر عصبانی بود که برای اولین بار از چهره اش وحشت کردم و خود را از او دور کردم ، مادر به اتاقش رفت و از شهلا خواست به همراهش برود مدتی هر دو در اتاق ماندند ، دایه مرا به مطبخ برد و همان جا ناهارم را خوردم وقتی از دایه پرسیدم که چه شده با عصبانیت گفت :« به تو مربوط نیست! » خیلی وقت بود که اخلاقش نسبت به من سرد شده بود ، مدام برویم رو ترش می کرد ، شده بود مثل سگی که او را به نگهبانی من گماشته باشند ، فقط چهارچشمی زیر نظرم داشت ، احساس می کردم از من دلزده و یا خسته است اما چرا ؟ او که شغلش بود ، او که مرا شیر داده بود و در آغوش خودش می خواباند ؟ بغض گلویم را گرفت ظرف غذایم را پس زدم خواستم از مطبخ خارج شود که با همان لحن عصبی اش گفت :« شعور تشکر هم نداری ، به سگ هم که نان می دهی دست آخر دمش را برایت تکان می دهد» به آرامی گفتم :« دستت درد نکند » بعد چشمم به دو نفر از خدمه های مطبخ مان افتاد که منگ و مات ما را می نگریستند. حق هم داشتند چه کسی جرأت داشت در حق شاهین یک یکدانه اتابک خان بزرگ چنین راحت جسارت کند؟! از آن جا خارج شدم و به اتاق شهلا رفتم. دایه مثل همیشه پشت سرم بود دلم می خواست موهاش را یکی یکی بکنم. از دست قایم باشک بازی هایش خسته شده بودم. وارد اتاق شهلا شدم ، گوشه اتاق نشسته بود و زانوانش را در آغوش گرفته بود ، کنارش نشستم و یواشکی پرسیدم :« مادر فهمیده؟ » سرش را تکان داد و با عجز گفتم :« به خدا من نگفتم ، به جان آقا! » آرام گفت :« می دانم » یک لحظه چشمم به النگوهای طلایی در دستش افتاد ، دلم غش رفت. با خود آرزو کردم که ای کاش دختر بودم و می توانستم النگو داشته باشم ، خودم را دختری لال و دلربا با دیبه و دیباج رنگی فرض کردم و چشم و دلم به حال رویایم خمار شد. دایه که می دانستم پشت در بود با تظاهر وارد شد و دست شهلا را گرفت و با لحنی دلسوز گفت :« دردت به جانم ، هرچه بود که گذشت جوانی کردی و بی تجربگی ، حالا به جای قمبرک زدن بیا برویم که ناهارت آماده است ، نه نگو که خورشت ماست است و می دانم چقدر دوست داری. » شهلا دستش را بیرون کشید و گفت :« نه حوصله دارم و نه اشتها ، راحتم بگذار. » دایه با زرنگی گفت :« این که غصه ندارد ، بیا برویم غذایت را بخور ، خودم مادرت را راضی می کنم. » شهلا مثل اسپند روی آتش از جا پرید و دایه را محکم بوسید :« دایه ، جان من راست می گویید؟ » دایه خندید و گفت :« تو فرشته ای به خدا » دایه قری به خودش داد و گفت :« اول این که تا وقتی موضع قطعی نشده شهرزاد چیزی نفهمد چرا که هنوز چشم و گوش بسته است و ممکن است از خطای تو بخواهد تجربه کند. دو این که همین حالا دست و رویت را می شویی و ناهارت را می خوری. » شهلا با خوشحالی پرسید :« الان شهرزاد کجاست؟ » دایه درحالی که دست شهرزاد را گرفته همراه خودش می برد گفت :« معلم دارد ، سر درسش است » و هر دو از اتاق خارج شدند.
من که هنوز حال و هوای رویای دختر بودنم در سرم بود تا تنور را داغ دیدم به سرعت در اتاق شهلا را بستم و سراغ کمد لباسهایش رفتم ، خیالم از بابت همه چیز راحت بود. آن روز اولین فرصتی بود که با خود تنهای تنها بودم ، شهین که حتماً خواب بود یا مثل همیشه کنار استخر باغ نشسته و غرق در اندیشه و انتظار ، و مادر هم که آشفته تر از آن بود که سراغ مرا بگیرد ، شهرزاد هم که معلم داشت ، از آن جا که پدر هیچ کدام از خواهرانم را به مدرسه نفرستاده بود همه آن ها را با معلم سرخانه تحصیل می کردند علت آن که مرا به مدرسه می فرستادند تنها به صرف اجتماعی شدنم و به قول خودش مرد بار آمدنم بود ، خلاصه آن که سرمست و شادمان لباس های شهلا را یکی از دیگری برانداز کردم. اما آن لباس تافته صورتی با گل های زرد رنگش را که از همه زیباتر بود روی لباس هایم به تن کردم دو تا کلاف های کاموایی شهلا را به جای سینه در بلوزم جا دادم و بعد از جلوی آینه ماتیک و سرخاب فرانسوی را که سوغات عمه فرنگیس بود به صورتم زدم و کلی جلوی آینه ادا و اصول درآوردم با این که لباس کلی برایم گشاد و دراز بود ، اما احساس کردم خیلی زیبا شده ام کلی به دور خود چرخ زدم دستم را به عقب می کشیدم و در تصور خود این گونه می اندیشیدم که خرمنی از موهایم را پس زده ام. در کشوی میز توالتش نیز ده بیست النگوی مسی بدلی پیدا کردم ، خدا می داند که دیگر چقدر ذوق زده شدم. آن ها را هم در دست کردم و کلی به عکس خودم در آینه پز دادم ، گاهی لبه تخت می نشستم و ادای دختران دم بختی را که خواستگار برایشان آمده در می آوردم ، گاهی با خود می رقصیدم و مدتی نیز به عکس خود در آینه خیره می ماندم تا این که صدای قدم هایی که به اتاق نزدیک می شدند مرا از حال خود خارج ساخت و به سرعت خود را در کمد دیواری اتاق که همان کمد شهلا بود جا دادم و بعد از مدتی صدای باز شدن در و بعد صدای مادر را شنیدم که می گفت : آخر دخترم برای خودت می گویم ، می دانی اگر پدرت می فهمید سرت را در همان پاشویه استخر از بیخ می برید.
شهلا : چقدر بگویم که معذرت می خواهم.
دایه : راست می گوید حالا که دیگر از کارش پشیمان شده ، باید به فکر چاره بود ، یک شهر او را با یارو دیده اند. حرف هاست که یک کلاغ و چهل کلاغ می شود از قدیم گفته اند در دروازه را می توان بست اما در دهان مردم را نه!
مادر : دیگر حق نداری حتی پایت را از خانه بیرون بگذاری ، فهمیدی؟
شهلا : مادر! جان آقا قسم ، فقط یک بار دیگر ، قول می دهم که در جمع نباشیم و مثل همیشه با شاهین بروم.
مادر : خجالت بکش دختر ، قباحت دارد ، یک بار دیگر ، برای گند کاری هایت چانه می زنی ، کم آبروی خانواده مان را بردی ، دست بردار نیستی.
شهلا : قصد جسارت نداشتم گفتم حداقل به او بگویم که اجازه خواستگاری رسمی دارد.
مادر : او اگر واقعاً دلش پیش تو گیر باشد خودش خواهد آمد اجازه هم خواهد گرفت ، تا ببینیم که اصلاً شایسته هست یا نه فقط تویی که تعریفش را می کنی؟
شهلا : آخر مادر …
مادر : همین که گفتم.
دایه : شهلا خانم به حرف مادرت گوش کن. هیچ کس جز پدر و مادر صلاح فرزند خودش را نمی فهمد. بی چاره شهین را ببین با تمام سر به راهی اش با آن همه توجهی که پدر و مادرت نسبت به ازدواجشان داشتند ، چطور با چشم خیس و پای خسته و شکم باد کرده اش از صبح تا غروب انتظار پوچ می کشد ، تازه آن شهین که بدون اجازه مادرت آب نخورد چه برسد به تو که می خواهی خودسرانه با آتش بازی کنی.
شهلا : همه این ها را می دانم. راستش حق با شماست ، معذرت می خواهم.
مادر : خدا را شکر کن که به موقع خبردار شدیم ، مصلحت خدا بود اگر پدرت می فهمید روزگارت سیاه بود.
شهلا : مادر شما خیلی مهربانید.
مادر : در عوض تو خیلی سر به هوایی ، آن شب که در جمع این قدر توانا ظاهر شدی و من برای اولین بار به قدرت بیان و فراست عقلت ایمان آوردم ، هیچ وقت تصور چنین حماقتی را که پشت مرا این طور بلرزاند نمی کردم ، خیلی به تو امیدوار بودم.
دایه : راست گفته اند که ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل ها.
شهلا : دایه ؟ شما هم که یکی به در می زنید یکی به دیوار.
مادر : راست می گوید ، دختر تو هنوز نمی دانی عقل مردم به چشمشان است. آن هم در این شهرستان که همه ، هم را می شناسند چه برسد به ما که مثل گاو پیشانی سفید هستیم.
شهلا : چقدر بگویم ببخشید – غلط کردم ، تکرار نمی شود.
و بعد صدای خارج شدن آن ها را از اتاق شنیدم. نفس راحتی کشیدم و در کمد را باز کردم اما همین که بیرون جستم چهره متعجب دایه که با دهان بازش مرا می نگریست جلویم ظاهر شد. تا مرا دید مثل آن که کک در تنبونش افتاده باشد به هول و ولا افتاد و دائماً بر سرش می زد و می گفت:« خدا عاقبت به خیرم کند، خدا به دور، یا امیرالمومنین، یا ام البنین. »
آن روز آنقدر ترسیدم که در جا خودم را خیس کردم. دایه با وحشت لباس ها را از تنم در می آورد و لا به لای کارش یکی محکم بر سرم می کوفت. من هم به گریه افتادم، مثل یک دختر می گریستم. شاید اگر آن روز می دانستم که حقیقتاً مرد نیستم دیگر از گریه ام خجالت نمی کشیدم و با صدای بلند گریه می کردم تا مادرم به دادم برسد، آخر گناه من چه بود؟ من اگر من نمی دانستم که مرد نیستم، دایه که می دانست اما چرا می زد؟ احساس خطر می کرده از معصیتی که به مصیبت می انجامد، مصیبتی که شریک جرمش بود. جرمی که تاوانش از اعدام هم سنگین تر بود. وقتی که لباس هایم را درآورد دستمالی از جیب پیراهنش درآورد، به زبانش می کشید و بعد به صورتم زد تا آثار سرخاب را از صورتم محو کند و این بار مرتب قربان صدقه ام می رفت، به حال خودش نبود، انگار دیوانه شده بود. می گفت:« شاهین جان! دردت به جانم! مبادا دیگر دست به لباس خواهرهایت بزنی ها، خدا به تیر غیب گرفتارت کند که می دانم آخر مرا ذلیل می کنی، دفعه آخرت باشد ها! اگر دفعه دیگر دیدمت با شلاق سیاهت می کنم. خداوند پسری را که در لباس دختر باشد لعنت می کند، فرشتگان به رویت تف می اندازند، بختک شب به رویت می تپد، می فهمی؟ »
در حالی که مثل باران می گریستم می گفتم:« چشم. »
– چشم و حناق، به خودت رحم نداری به مادرت رحم کن، دایه.
و بعد مرا در آغوش گرفت، در آغوشش که رفتم بر گریه ام فزونی گرفتم، مثل گنجشکی زخمی که در باران گیر افتاده باشد در آغوشش می لرزیدم و می گریستم. او نیز سه چهار قطره ای اشک ریخت و بعد با وحشت از اتاق خارج شد، من به همراهش رفتم و در راه پله ها شهرزاد در حالی که می خندید بوسه ای از گونه ام ربود و بعد گفت:« چرا گونه ات شور بود؟ باز هم گریه؟! »
بدون آن که جوابش را بدهم به همراه دایه رفتم، دایه اتاق به اتاق می گشت، فهمیدم به دنبال مادر است. دستم را به دامنش گرفتم و با التماس گفتم:« دایه ترا به خدا، ترا به امام حسین به مادر نگو غلط کردم، به خدا دیگر تکرار نمی کنم، دایه جان، دایه جان غلط کردم، ببخش. » اما دایه به حرف هایم توجه نداشت. چشمش که در مطبخ به مادر افتاد به داخل رفت و در را پشت سرش و روی من بست و بعد از چند ثانیه هر دو آن ها از مطبخ خارج شدند و به اتاق خواب مادر رفتند. باز هم من پشت در ماندم و برای آن که بفهمم آیا دایه جان جریان را به مادر خواهم گفت گوشم را به در چسباندم.
دایه: خواستم بگویم که من تا چند صباحی دیگر بیشتر این جا نیستم، حسابت را همین دو سه روزه با من صاف کن، تا زحمت را کم کنم.
مادر: چرا حرف نمی زنی، آخر بگو چه شده؟ جان به سرم کردی، اصلاً امروز در این خانه چه خبر است؟
دایه: آشی است که خودت پختی.
مادر: چی شده؟
دایه: دیگر چه می خواستی بشود؟ معصیتی که کردی یادت رفته، خداوند دارد تاوانش را از تو می گیرد، از قدیم گفتند چوب خدا صدا نداره، اگه بزنه دوا نداره.
مادر : بس کن دیگر، خسته شدم از این کنایه ها که از صبح تا شام به نافم می بندی، بگو چی شده جانم را راحت کن.
دایه : چیزی نشده فقط من دیگر این جا ماندنی نیستم. بَسَم است. الان ده سال است که می کشم خسته شده ام، روز به روز هم اوضاع بدتر می شود دلت می خواهد بدانی امروز در کمد اتاق شهلا چه دیدم؟
مادر : چه دیدی؟
دایه : شاهین را در پوشش دخترانه همراه با آرایش و زلم زیمبو.
مادر : همین؟ تو که جان مرا به لبم رساندی.
دایه : به همین راحتی، من که تا هفت پشت در قبر لرزید تا آن بچه را دیدم آن وقت تو این قدر راحتی؟ هیچ فکرش را کردی کم کم به ماهیتش پی می برد. الاغ نیست همین پارسال بود که بالغ شد خودم راه و رسم قاعدگی را برایش باز کردم. بیچاره چقدر ترسیده بود فکر می کرد دور از جانش مرض ناعلاجی گرفته.
مادر : الهی به قربانت بروم پس چرا به من نگفتی.
دایه : قربان صدقه ام بی خود نخور ، این حرف ها واسه قاطی تنبون نمی شه. هرچی حساب کتاب داریم بکن ، می خواهم بروم به اصفهان برای خودم خانه ای بخرم و خیاطی کنم از چندرغاز خودم زندگی کنم. دیگر حوصله این سگ بازی ها را ندارم تو هم ببین می خواهی با آن طفل معصوم چه کنی. اگر جرأتش را داری که همه چیز را برای خان هویدا کن. اگر نداری همه چیز را روی کاغذ بنویس و جانت را آزاد کن ،مرگ بهتر از این زندگی است، از چاله در آمدی و در چاه افتادی، امید نجاتی هم نیست. توبه ای هم جز مرگ جوابت را نخواهد داد، از ما گفتن بود، دیگر خود دانی، این آشی بود که خود برای خودت پختی. من که می روم چون دیگر پایم این جا بند نمی شود، خداوند به تو فرصت به اندازه داد، دید عمل نکردی مصیبت است که از در و دیوار می بارد، آن از مریض شدن خان، آن هم از در به دری شهین، بچه ای که به دنیا نیامده یتیم است، امروز هم که خبر ننگ معاشقه ی دختر چهارده ساله ات را با غریبه ها دادند و آن هم از شاهین که با پوشیدن لباس های شهلا همچو ستاره ای شوم به رویمان چشمک زد، یعنی که منتظر مصیبتی دگر باشید، خدا خواست که عقلم به جای آمد، اوضاع قمر در عقربه، قوز بالا قوزه، دیگر توی این خانه نفرین شده ی جنی جای من نیست. من می روم، عیسی به دین خود و موسی به دین خود. دیگر خودت دانی و خودت، این امام زاده کور
می کنه که شفا نمی ده.
مادر: می دانم که عصبانی هستی، اما به من رحم کن، رفتن تو مصداق مردن من است اگر به مرگ من راضی هستی برو.
دایه: حرف ها می زنی ها، من خودم می گویم جانت را بده روحت را آزاد کن، آخر من که هیچ خودت تا کی تاب می آوری، خسته شدم از بس که با تو حرف زدم، نصیحت کردم اما دیگر چه فایده دارد که آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت، آن قدر عقب رفتی تا از آن طرف پشت بام افتادی، تا اینجایش را هم همراهیت کردم، مثل گل از شاهین مراقبت کردم و نگذاشتم آب از آب تکان بخورد اما دیگر نمی توانم بسم است.
مادر: اگر می خواهی از این جا بروی برو اما حالا نه، حداقل بگذار تکلیف شهین روشن شود برای شهلا هم…
دایه: باشد، باشد تا آخر امسال بمانم خوب است.
مادر: الهی که جانم فدایتان شود، عالی است، هرچه بخواهی نصیبت می کنم، یک عمر دعایت می کنم.
دایه: مرا به خیر تو امید نیست. شر مرسان.
مادر: جبران می کنم، جریان شاهین را هم به موقعش حل می کنم، فعلاً دلم برای شهین آشوب است.
دایه: خلاصه از ما گفتن بود، باز هم مثل همیشه آخرش که شد دلم برایت سوخت، دیگر خودت می دانی من تا آخر امسال هم این جا می مانم بیشتر فکر کن زندگیت را چطوری نگهداری.
مادر: ای به چشم خدا از بزرگی کمت نکند.
دایه: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست / آن چه البته به جایی نرسد فریاد است.
مادر: بیا این انگشتر را بگیر، یادگار مادر خدابیامرم است اما تو هم مثل مادرمی پیش تو باشد راضی ترم.
دایه: این باشد پیش خودت طلا به چه کارم آید اگر داری نقد بده نداری بنویس پای حساب، طلا برایم مشکل ساز است، توی چشم است آن النگویی که آن دفعه به من داده بودی به چشم زینت آمد یک پشت چشمی نازک کرد ورپریده که خدا می دونه بعدشم با کنایه گفت: خدا بیشتر بدهد خود خانم هم همچنین النگویی به دست ندارند، ماندم چه بگم گفتم: امامزاده است و همین یک قندیل، برام به ارث رسیده، قری داد و رفت و در گوش غلام پچ پچ کرد، حال چه گفت خدا داند، خوب شد یادم آمد جلوی این نوکربوکرها هم نمی خواد منو زیاد بزرگ کنی، هم به ضرر خودته، هم واسه خودم سخته فکر می کنند من جاسوسی، چیزی ام، حوصله دردسر ندارم.
مادر: ای به چشم.
دایه: حالا چیزی داری یا می نویسی پا حساب.
مادر: باشد پای حساب.
دایه: الان هم یکی دو ساعتی استراحت کن، تا عصری برویم خانه بزرگمهرخانم ببینم تکلیف این دختر بدبخت چیه؟
مادر: خدا عمرت بده، راستی با کی بریم؟
دایه: من و تو و شهین و شاهین.
مادر: آمدن شاهین خوبیت نداره، مجلس حل مشکل، باید بزرگ ها باشند.
دایه: نمی شه که تنهاش بذارم، آن هم در این موقعیت که به حال خودش نیست… راستی از آقا واسه امروز اجازه گرفتی؟
مادر: بله اصلاً دستور خود اتابک خانه، اما شهین نمی دونه.
دایه: پس فعلاً خداحافظ، برو بگیر بخواب.
مادر: به سلامت.

ادامه دارد…

 

منبع: رمان انلاین

پاسخی بگذارید