قسمت چهارده رمان جالب من دختر نیستم

قسمت چهارده رمان جالب من دختر نیستم

قسمت چهارده رمان جالب من دختر نیستم

قسمت چهارده رمان جالب من دختر نیستم

قسمت چهارده رمان جالب من دختر نیستم

دسته سوم همیشه متفاوت با دیگران می اندیشند و دسته چهارم اصلا نمی اندیشند و این ساقی خانم شما هم جزو دسته اول است من همان روز که آن صحبت کذایی را در مورد بنجل کرد متوجه شدم که یاقی دختری است که هرچه را بیشتر از او دور می کنند بیشتر دوست می دارد برای همین هم مرا می خواست چرا که از ته دلش می دانست من برخلاف نگاههای خریدار مابقی پسرها همیشه اورا طرد می گفتم، پس تو هم اگر فکری کردی در آینده می توانی با ناز کشی وقربان صدقه رفتن او دلش را بربایی سخت در اشتباهی چرا که ساقی چون از ابتدای زندگیش هر آنچه را درخواست کرده در اختیارش بوده خواه ناخواه چنین میلی در باطنش جوانه زده و یک کلام لپ کلام بیشتر فکر کن.”
منصور که می دانستم حرفهای مرا با خود به باد تمسخر گرفته باز هم به من خندید و گفت :” شاهین جان، من دوستش دارم وبا او خیلی زود ازدواج خواهم کرد.”
دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم هیچ وقت این بیت حافظ را از خاطر نبر:

عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر ببار
ز آنکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هـ ـوس

منصور شقیقه ام را بـ ـوسید و گفت :” ممنون که برای عاقبتم مشوشی ولی تو هم بیت بعد از غزل را فراموش نکن که :

دل به رغبت می سپارد جان به چشم مـ ـست یار
گرچه هوشیاران ندادند اختیار خود به کس

آن روز با خودم گفتم منصور کمی که با خود تنها بیندیشد قطعا از این تصمیمش منصرف خواهد شد اما یکی دوروز بعد منصور خوشحال و خرسند به خانه ما آمد و همه را برای عقد و عروسی شب جمعه که در خانه شان برگزار می شد دعوت کرد. از این دعوت هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه منصور و ساقی به توافق رسیده و حداقل منصور به آرزوی دلش می رسید و ناراحت از اینکه هیچ لباس رسمی نداشتم که بتوانم در این مجلس شرکت کنم، حتی چند تا پیراهن و دو سه شلواری هم که داشتم حسابی پوسیده و رنگ ورورفته بود، بهتر دیدم که با شهرزاد مشورت کنم.
نمی دانم شاید او به فن خیاطی وارد بود و می شد برایم کاری کرد. به اتاقش رفتم کنار پنجره نشسته بود و چشمانش هم خیس بود و قرمز، معلوم بود که حسابی گریه کرده.در را که پشت سرم بستم متوجه حضورم شد و زود صورتش را پاک کرد، یک لحظه دلم به حالش فروریخت، نکند ساقی راست می گفت و شهرزاد عاشق منصور بوده حتما برای همین هم گریه می کند، وداع با محبوبش شاید این همه مدت هم که می گفت به ازدواج نمی اندیشددر واقع به ازدواج با کس دیگری جز منصور نمی اندیشیده برای تخمین صحت افکارم خواستم از او بپرسم که آیا منصور را دوست داشته که حرفم را خوردم، دیگر چه فرقی می کرد چه دوستش داشته و چه نداشته منصور قرار است با ساقی وصلت کند و خاطرخواه ساقی شده، چرا بی جهت خواهر بی چاره ام زا به خجالت بیندازم.
همانطور که اگر شرمش نمی شد حتما میان درد دلهایش از منصور و دل باختگی اش هم برایم می گفت،نزدیکش رفتم و موهایش را نـ ـوازش کردم و پرسیدم :” ناراحتی؟”
خنده ای مصنوعی کرد و گفت :” نه خوشحالم، برای همین هم گریه کردم، چقدر خوب شد که منصور و ساقی سروسامان می گیرند.”
با موهایش بازی کردم،چه موهای لخـ ـت و لطیفی داشت. در دسته خرمن موهایش هرچه دست می کشیدم وبالا می بردم باز مثل پر پرندگان به ردیف و مرتب در جای خود می نشستند.
پرسیدم:” حالا برای عروسی این زوج خوشبخت چه می پوشی؟”
شانه هایش را بالا انداخت و گفت :” از لباس های قدیمی شهین خدا بیامرز.”
با ناراحتی گفتم:” شگون ندارد دختر.”
آهی کشید و گفت:” خوب چه کار کنم الان دو سه سالی می شود که حتی برای عید هم خبر از لباس نو نیست، سال به سال دریغ از پارسال.”
خدا می داند در آن لحظه چقدر دلم به حالش سوخت. پرسیدم:” نمی توانی به زری خانم بگویی که به خیاطش بسپارد برای تو هم پیراهنی بدوزد؟”
خنده تلخی از روی کینه و حسرت کرد و گفت :” آخه من به چه جراتی به زن بابام بگویم که برای من هم پیراهن بدوزد؟”
پرسیدم:” خودت خیاطی بلد نیستی؟”
سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت :” من کی فرصت خباطی آموختن دارم؟ وقی از صبح تا شب باید مثل نوکر بی جیره و مواجب در این خانه جان بکنم و تازه عوض دستت درد نکند خشک وخالی باید لنترانی های خانم را بشنوم و دم ندهم”
سرش را بـ ـوسیدم و گفتم :” اشکال ندارد خواهر جون قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری، خر چه داند قیمت نقل و نبات؟این زری خانم هم یک روز از هارت و پورت می افتد، مثل عزیز که از پا افتاده، فواره چون بلند شود سرنگون شود.”
شهرزاد قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین افتاد و گفت :” ظالم همیشه سالم، شاهین جان!”
بهتر بود که اورا تنها می گذاشتم چرا که نه چشم دیدن اشک هایش را داشتم و نه طاقت دیدن افسوس خوردن و ناامیدی اش را، حیف این خواهر زیبا نبود با آن پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی با نمکش حالا که لاغرتر هم شده بود هم قدش بلندتر نشان داده می شد و هم گونه هایش روی صورتش جلوه خاصی پیدا کرده بود.
از اتاق خارج شدم خواستم به اتاق خودم بروم که فرخ با کت و شلوار و جلیقه ای سرمه ای نو با دکمه های طلایی دیدم که با همان کودکی اش شکمش را جلو داده دستهایش را به جیب کرده بود وبر من فخر می فروخت،خندیدم وگفتم:” مبارک باشد.”
او نیز خنده ای کرد واز کنارم ردشد. دیگر طاقت نیاوردم خودم به جهنم ولی شهرزاد حتما می بایست با لباس تازه و نو در این مجلس حاظر می شد، مگر چه فرقی بین فرخ و او بود، باید به پدر می گفتم حرف زدن با زری خانم هیچ فایده ای نداشت، تصمیمم را گرفتم از پله های تالار به تعجیل سرازیر شدم پدر و زری خانم روی استخر را تخـ ـته انداخته و نشسته بودند و گل از گلشان شکفته بود، زینت هم تنباکو را با عرق خیس کرده، و قلیـ ـان و چای برایشان می برد با او همگام شدم، در این پنج سال حتی یک بار هم مـ ـستقیما با پدر صحبت نکرده بودم، اما این عقب نشینی بی جهت به نفع زری خانم تمام شد، هرچند که خود پدر مارا به عقب نشینی وادار ساخته بود اما نمی بایست میدان را خالی کرد، احساس می کردم نسبت به سرنوشت شهرزاد بیش از حد مسئولم. نزدیک آنها که رسیدم سرم را زیر انداختم و سلام کردم اما هیچ کدام جواب سلامم را ندادند، زینت قلیـ ـان چاق شده و سینی چای ،که هر کدام را در یک دستش گرفته بود وسط قالی میان آن دو گذاشت و مرخص شد، می دانستم که منتظرند تا حرفم را بزنم در حالی که صدایم به شکل نامحسوسی می لرزید گفتم:” آقاجون اگر اجازه بدهید من و شهرزاد به مجلس عروسی منصورخان و ساقی خانم نیاییم یعنی که نمی توانیم بیاییم.”
پدر پکی محکم به قلیـ ـان زد و گفت :” چرا نمی توانید؟”
به سرعت گفتم:” لباس مناسبی نداریم نه من و نه شهرزاد، الان خیلی وقت است که… ”
پدر با اشاره دستش از من خواست که ادامه ندهم و من ساکت ماندم آنگاه رو به زری خانم گفت :” خیاط تان کی می آید؟”

-امروز بعداز ظهر
-می گویید که برایشاهین و شهرزاد هم لباس آبرومندانه و سروسنگین دست و پا کند؟
زری خانم پشت چشمی نازک کرد و با نارضایتی گفت:” باشد من که حرفی ندارم.”
خوشحال و خرسند از پیروزی ام به جانب شهرزاد بازگشتم، جریان را برایش گفتم مرا از خوشحالی در آغـ ـوش کشید و محکم بـ ـوسید.
بعدازظهر همان روز خیاط زری خانم،شمسی خانم و شاگردش بتول از راه رسیدند، من و شهرزاد هردو در اتاق خواب بودیم که زری خانم مثل قوم مغول در را وحشیانه باز کرد. هردو از جا پریدیم،نگاهی از حرص و کینه و حسادت به شهرزاد انداخت و گفت:” دیگر وقت نمی شود برای تو پارچه سفارش بدهم باید از تکه پارچه های مانده از قبلم برایت یک چیزی دوخت، یک ربع دیگر هم با آن برادر لولوسر خرمنت بیایید اتاق من شمسی خانم اندازه تان را بگیرد.” و در را محکم پشت سرش بست.
شهزاد با حرص گفت :” هرچند روغن ریخته را خرج امامزاده کرده ولی همین هم غنیمت است”
و دور خودش چرخی زد و گفت :” این وسط تو شانس آوردی داداشی که مجبور است پارچه کت و شلوارت را آماده بخرد.”
و البته همین هم شد لباس مرا آماده از اصفهان برایم سفارش دادند و زری خانم هم از ته پارچه های قبلیش لباس نه زیبا و نه چندان زشت برای شهرزاد ترتیب داد، هرچند که شهرزاد به همان هم کلی راضی شد و بالاخره بعد از شش روز،روز موعود فرا رسید.

فصل ۳۰

عمو وثوق دستور داده بود تمام کوچه باغ را چراغانی کرده بودند. عجب مراسم عروسی شاهانه و مفصلی را برای منصور ترتیب داده بودند که البته حق هم داشت چرا که همین یک پسر را بیشتر نداشت،هم داماد یکی یکدانه بود و هم عروس.از در که داخل می شدی صدای ضرب و تنبک و دست و همهمه در دل لرزه می انداخت، خدا می داند چند نفر دعوتی داشتند، تمام حیاط پر بود از مردهای گردن کلفت کراوات زده و زنان خوش لباس و اکثرا خوش اندامی که همگی غرق بزک بودند. جلوی هر پنج شش نفر هم یک میز بزرگ کروی شکل بود که به روی هر میز یک دختر رقاص با دامن کوتاه و زلفی آویزان در حال قر دادن و رقص بود. روی استخر هم تخـ ـته انداخته بودند و هفت هشت نوازنده به همراه دو خواننده یکی زن، یکی هم مرد که از تهزان آورده بودند، من که نمی شناختمشان ولی می گفتند که خیلی معروف اند به محض ورودمان به مجلس، زری خانم با پدر در حالی که با میهمانان دست می دادند و سلام و احوالپرسی می کردند در میان جمعیت غرق شدند، من ماندم و شهرزاد. هیچ کس را هم به جز صاحبان اصلی این جشن نمی شناختیم که البته هیچ کدام در آن نزدیکی نبودند، ناچارا روی دو صندلی متروکه که در ته حیاط زیر یک چراغ توری پایه بلند نشستیم،هرچقدر شهرزاد اصرار داشت به داخل عمارت برویم و عروس و داماد را ببینیم اما من از او خواستم تا مدتی را همانجا بنشینیم.هرچند که خودم دل در دل نداشتم تا منصور را در لباس دامادی ببینمش، وانگهی به حال خود حسرت خوردم چراکه روزگاری چنین جشنی را در مخیله ام ترتیب داده بودم با همین جلال و شکوه تنها با این تفاوت که من و بنجل عروس و داماد این جشن بودیم،آهی از حسرت کشیدم، مدتی بعد مراسم سیاه بازی روی همان تخـ ـت استخر برگزار شد، توجه عده ی کمی به این تاتر معطوف بود ولی همان عده کمی هم که می دیدند نیششان تا بناگوش باز شده بود.
من نیز برای فرار از اندیشه ها حسرت انگیز و آمال و امیدهای فنا شده ام چهارچشمی به این نمایش مضحک نگاه می کردم تا این که صدای عشوه آمیز دختری مرا به خود آورد :
” بفرمایید آقا؟”
نگاهم را به سمت او جلب کردم،دختر لباسی یقه کوتاه،تنگ و سیاه رنگ به تن داشت و ران های لخـ ـتش چاقش از زیر دامن کوتاهش به زشتی نمایان بود؛ در دستش هم سینی بزرگی از گیلاس های مشـ ـروب بود که به جانبم گرفته بود،دستش را رد کردم و گفتم:
“ممنونم میل ندارم.”

خنده ای به طنازی کرد و گفت :” چرا میل ندارید؟ من اگر به جای شما بودم اشتهایم کاملا باز بود.”
و با چشم وابرو به شهرزاد اشاره کرد، حتما به خیالش نامزدم است باز هم دستش را رد کردم و او این بار به شهرزاد تعارف زد، برای این که او را متوجه گمان اشتباهش بسازم گفتم:
“خواهرم هم میلی ندارد.”
ابروانش را به علامت تعجب بالا گرفت و رفت. حالا نمی دانم از اینکه شهرزاد را خواهر خود خطاب می کردم متعجب شده بود و یااینکه ما تنها میهمانانی بودیم که آن شب لب به مشـ ـروب نزدیم.
بعد از آن من و شهرزاد هردو به داخل عمارت رفتیم، سفره عقد را در تالار پذیرایی گسترده بودند.
منصور و ساقی هم پشت سفره عقد به روی مبل استیل انگلیسی دور نقره ای نشسته بودند،سفره بیش از حد بزرگ و البته زیبا بود.تمامی ظرفهای سفره نقره خالص و در نهایت ظرافت و سلیقه تزیین شده بود.دور تا دور سفره هم شمعدانهای تکی با شمع های بلند سفید رنگی بود که حالتی رویایی به سفره می بخشید،دور ساقی و منصور هم شلوغ تر از آن بود که هم ما آن ها را دقیق ببینیم و یا این که آنها مارا ببینند.
حتی عزیز هم با ویلچرش آنجا بود بدون اینکه به خود زحمت بدهد حتی در عروسی نوه اش لبخندی تصنعی به چهره سرد وخشن خود ببخشد.
بالاخره از لابلای جمعیت خودمان را به عروس و داماد رساندیم،منصور مرا که دید گل از گلش شکفت با او دست دادم و رویش را بـ ـوسیدم و گفتم:” مبارک باشد، انشاءالله که خوشبخت شوید.”
خواستم به ساقی هم تبریک بگویم که متوجه شدم در آغـ ـوش شهرزاد گریه می کند، منصور با صدایی که سعی می کرد ساقی نیز آن را بشنود به شوخی گفت:” نمی دانم این دخترها چرا تا وقتی خانه پدرشان هستنداز صبح تا شب به حسرت شوهر اشک می ریزند اما وقتی هم که سرسفره عقد می نشینند باز هم اشک می ریزند.”
با خنده گفتم:” ناراحت نباش داخل زندگی زناشویی که شوند اشک شوهرشان را در می آورند)) منصور خنده ای کوتاه کرد و گفت: (( ما که به همان هم راضی هستیم، از عروس خانم باشد زهر مار هم که باشد نوش جانمان می کنیم)) در همین موقع احساس کردم کسی از پشت سر گونه ام را بـ ـوسید سرم را که برگرداندم شهلا را دیدم همدیگر را محکم در آغـ ـوش گرفتیم، آخرین باری که دیدمش دو هفته پیش از این بود و همان جا خانه عمو وثوق بود اما چقدر دلم برایش تنگ شده بود شهین حالا کمی قد کشیده بود و برای خودش خانمی شده بود، با مهربانی سلام کرد: (( سلام دایی)) با خوش رویی جواب سلامش را دادم. خداوندا عجب شباهت عجیبی با شهین مادرش داشت مثل یک سیب که از وسط دو نیم کرده باشند و در پی آن نسرین کوچولوی هشت ساله و زیبا گونه ام را بـ ـوسید و سلام کرد،خواهر زاده هایم را نزدیک هفت هشت ماهی می شد که ندیده بودم، چرا که این اواخر شهلا و محمد به تنهایی به این جا می آمدند و شهلا که شهرزاد را می دید با اشتیاق به جانبش شتافت و او را در آغـ ـوش گرفت و بـ ـوسه بارانش کرد: (( الهی قربانت برم آبجی چقدر خوشگل شدی انشالله عروسی خودت)) چند ثانیه بعد محمد به ما نزدیک شد با او نیز دست و روبـ ـوسی کردم قیافه اش با دفعه قبل که دیدمش کلی توفیر کرده بود، باید اعتراف کنم که عینک خیلی به او می آمد پرسیدم: (( از کی عینکی شدی؟)) و او با خنده جواب داد: (( از دیروز)) با دیدن شهلا و خانواده اش کلی جان گرفتم همه به سمت حیاط رفتیم و دور یکی از آن میزهایی که خالی بود نشستیم البته هنوز کاملا بر جا ننشسته بودیم که یکی از آن دختر های رقاصه پا برهـ ـنه و خلخال به
صفحه ۴۶۷
پا با بلوز دامن تنگ مشکی و النگوهای بدلی که همه ساعدش را می پوشاند روی میز آمد. محمد همان ابتدا یک تومان کف دستش گذاشت و گفت که ما را تنها بگذارد دختر هم راضی ما را ترک گفت، شهلا چشم از من بر نمی داشت: (( با زری خانم چه می کنی، با شما می سازد، یا هنوز هم؟…)) خنده ای تلخ کردم و گفتم : (( سوالی که دانی و پرسی خطاست)) بعد از حدود سی، چهل دقیقه ای را که کنار هم بودیم پشت بلندگو همه را دعوت کردند به پشت حیاط برای صرف شام، عجب شام مفصلی بود میزهای غذاخوری بزرگی که همه با تورهای کتان پوشانیده شده بودند سرتاسر کناره های ضلع جنوبی و غربی حیاط را پوشانده بودند، روی میز هم پر بود از شمعدان های بزرگ نقره ای با شمع های فروزان و اما چه غذاهایی! بره بریام شده بدون آن که ساختمان شکل ظاهریش را تغییر داده باشند، مرغ، پلو، جوجه کباب، کباب حسینی، کوبیده، برگ، ته چین، خورشت ماست، خوراک بوقلمون و هزار و یک نوع دسر برای بعد از صرف غذا. تنوع غذاها حق انتخاب را از همه سلب کرده بود و رنگ و لعاب مختلف و بوی مطبوع در هوا انگیخته شدنشان اشتهای آدمی را دو چندان می کرد. بعد از صرف شام مفصل آن شب موسیقی ملایمی توسط گروه نوازنده پخش شد. عروس و داماد یکدیگر را در آغـ ـوش کشیده و در مرکز حیاط می رقصیدند به دور آنها نیز پسر و دخترهای کوچکی که لباس عروس و داماد به تن داشتند و می شود گفت ساقدوش بودند به شمع های شعله وری که در دست داشتند به دور ان ها می چرخیدند. در همین حین زن ها و مردان بسیاری به همین حالت به
صفحه ۴۶۸
رقص مشغول شدند. حتی بعضی از مردها زن های غریبه دیگری را در آغـ ـوش کشیده و می رقصیدند و مردهای این زنان روی صندلی نشسته و در حالی که خون خونشان را می خورد زن هایشان را زیر چشمی در نظر داشتند، من نمی دانم اخر مگر مجبور بودند به خاطر این که مرد غریبه ای را راضی ببینند زن خود را از روی بی میلی به آغـ ـوشش بسپارند که مثلا با هم برقصند؟ واقعا حالا که می بینم دنیا عجب در حال تغییر و پیشرفت است همین چند سال پیش بود که حتی روی عروس را هم به زحمت می گذاشتند داماد ببیند، ولی حالا وضع به کلی فرق کرده هر چند به راحتی می شد حدس زد که نحوه برگزاری این مجلس از روی طبع و سلیقه ساقی نشات گرفته ولی هر چه باشد من همان مراسم عقد و عروسی گذشته را با تمام حال و هوایش به شور و حال وسوسه انگیز این جور مراسم ترجیح می دهم، بعد از آن رقص باله بود و در پایان عروسی نیز ساقی و منصور به منظور تشکر و البته خداحافظی با میهمانان به جمع آن ها پیوستند، من از وقتی که هر دوی ان ها در تیررس نگاهم قرار گرفتند زیر نظرشان داشتم و می دیدم که ساقی افسرده و شاید هم خسته دسته گلش را به صورت سرازیر به یک دست و با دست دیگرس نیز بازوی آن دستش را گرفته بود، اما وقتی به نزدیکی میزی که ما به دورش نشسته بودیم رسیدند وضع به کلی فرق کرد. حالا دیگر با آن دستش که گل بود کناره پیراهنش را همراه با دسته گل گرفته و با دست دیگرش بازوی منصور را می فشرد و حتی با لبخند تصنعی اش سعی می کردازدواجش را به خیال خودش به رخ من بکشد، به راحتی از عکس العمل هایش می شد
صفحه ۴۶۹

فهمید که هنوز هم غرق در اندیشه های ساختگی و رویاهای بچه گانه خودش است. اما تمامی این ساده لوحی ها چیزی از زیبایی بی حد و اندازه اش کم نمی کرد چرا که آن شب در آن لباس عروس که دنباله اش شاید دو متری می شد و به دست دو ساقدوش دخترک بود که به لباس های سپیدشان بال فرشته داشتند، زیبایی اش صد چندان شده بود، موهای طلایی اش را که بالای سرش مثل تاجی درست کرده بودند و آرایش سیاه چشمانش که تلالو مردمک آب شان را دو چندان می کرد سرخاب روی گونه ها و رنگ قرمز روی لبـ ـانش او را مثل فرشته ای زیبا ساخته بود. بسیار زیبا از همان زیبایی های افسانه ای که زن ها در افسانه ها و کتاب ها دارند و مردهای قصه با اسب های سفید بال دار به دنبالشان می آیند، سعی کردم که بیش از آن نگاهش نکنم چرا که می ترسیدم مرا ببیند و دوباره از آب گل آلود ماهی بگیرد. منصور که با ما دست داد و خداحافظی کرد بغض بیخ گلویم را فشرد، نمی دانم چرا؟ ولی چرا می دانم به خاطر این بود که به آرزویش رسیده بود و من به او حسادت می کردم چرا که بر خلاف او آرزوهایم می بایست در وجود خسته و مغز و اعصاب کرخ شده ام خفقان می گرفتند، به هر حال آن شب، وقتی به خانه بازگشتیم و به رختخواب رفتم دقایقی چند را برای هر دویشان دعا کردم، دعا کردم که خوشبخت شوند دعا کردم که همان طور که منصور انتظارش را می کشید روزی ساقی عاشقش شود و یا این عشق در حلاوت زندگی مشترک شان دامن زنند.
فصل سی و یکم
بهار فصل لطافت است، فصل گل و عطر و رایحه و همین خصوصیاتش است که باعث می شود مثل مادری مهربان دلسوز و با مدارا فرزندانش را که ما باشیم خسته و کسل بار آورد، چرا که اکثر صبح ها را تا به ساعت یازده در رختخوابم بودم و بعدازظهرها نیز چرتم ترک نمی شد از آن طرف ساعت نه شب به رختخواب می رفتم، البته اغراق که نکنم خودم را پایبند به مسوولیتی نمی دیدم که این طور ثانیه ها فرصت ها و روزهایم را خروپف می کردم و به هوا می دادم مگر این که بخواهم دو روز در میان حیاط را جارو و یا هفته ای یک بار آب استخر را عوض کنم تا این که یک روز خودم از این همه کسلی و سردرگمی خود خسته و خجل شدم. حالا دیگر منصور هم ازدواج کرده بود و به اصفهان رفته بود و جالب این که مدیریت های یکی از شرکتهای معتبر وابسته به ذوب آهن اصفهان را نیز به چنگ آورده بود، سر و سامان گرفتن منصور و ته قافله بودن خود را که می دیدم بیش از پیش احساس حقارت می کردم تا این که آخرین باری که محمد و شهلا را در خانه عمو وثوق دیدم از محمد خواهش کردم که حداقل چند تایی از کتاب هایش را برای من مدتی به قرض بدهد و او دو هفته بعد از آن، چهار جلد کتاب به نام جنگ و صلح از لئون تولستوی برایم آورد البته حجم زیادش مرا به تنبلی در خواندن واداشت. اما چند صفحه ای از جلد اولش را که خواندم راغب شده و حتی شب ها را تا دیروقت مطالعه می کردم و کمتر از دو هفته هر چهار کتاب را خواندم و یا به قول شهرزاد بلعیدم، بعد از خواندن همین کتاب ها بود که بعد از مدت ها حس کردم احساس خوبی دارم یک احساس خاص، هم غریبه و هم آشنا که وقتی بر آن فائق آمدم دانستم که من هم می توانم قلم بزنم می توانم از قدرت تخیلم استفاده کنم و اندیشه و تخیلات خود را به هم آغشته ساخته و با قلم در قالب کلمات بر آن ها جان ببخشم، می توانستم یک نویسنده باشم کتاب بنویسم و شاید روزگاری معروف می شدم، کسی چه می دانست؟ مگر همین آقای تولستوی وقتی که از شکم مادرش بیرون آمده نویسنده بوده، قطعا نه! بلکه بعدها با کشف استعدادش و بها دادن به آن خودش را در سطح دنیا نامی و مشهور ساخته و به حق که قلم خوبی دارد و شهرتش زاییده لیاقتش است. با همین اندیشه بود که با خود عهد بستم به جای بیکاری، کشتن زمان حال و چشم دوختن به آینده ای که نامعلوم و مبهم است، دست به قلم شوم چرا که خوب که دقیق می شدم در می یافتم که آینده در حقیقت همین زمان حال است، آینده همان فردا و پس فردایی است که من در تکرار و بیهودگی و بی توجه به ساعت هایش آن را سپری می کنم و این حتی وقتی این زمان آینده کذایی هم برسد باز هم به زمان حال تبدیل می شود و من باز هم با چشم دوختن به واژه ای به نام آینده از فرصتهای خود چشم می پوشم، تنها حالاست که وجود دارد چرا که آینده لحظه زمان حال دیگری است. این احظار همچون قطار سریع السیر از مغزم می گذشتند و مرا بیش از پیش آگاه می کردند. یک لحظه احساس کردم خداوند سایه لطف و مرحمتش را شامل حال من ساخته چرا که می توانم افق اندیشه وسیعی داشته باشم، اندیشه ای که از همین حالا شالوده باقی زندگیم را به روی آن بنا می کردم و به راستی که بزرگترین مرحمت خداوندی همان درست اندیشیدن است. این درست بود که من حداقل این چند ساله اخیر را در کمال ناباوری و ناعدالتی از لطف و مهر مادری و البته پدری فارغ شده بودم، عزیزترین خواهرم را جلوی چشمان خود از دست داده بودم و حالا شکنجه شدن خواهر کوچکم را می دیدم ولی با خود می گویم: (( آیا اگر تمامی این مصائب و مشکلات را نداشتم، آیا اگر از ترس نیشترها و کنایه های زری خانم و ترس از وحشت از خانه درندشت تاریک و بی مهر به اتاقم پناه نمی آوردم و بعد برای فرار از تنهایی ام از دامادمان کتاب مطالبه نمی کردم و بعد شیفته داستان و در نهایت به یک نیاز درونی خود که حس نوشتنم بود پی نمی بردم و به جای آن هر روز را مثل اشراف زاده های واقعی حتی صبحانه ام را به روی تخـ ـت خوابم می خوردم و باقی روز را به تفریح و تفرج می پرداختم و شب ها را با شکمی باد کرده و معده ای نفخ کرده به آغـ ـوش خواب می رفتم آیا می توانستم روزی مقل امروزه را در میان تقویم زندگانی ام پیدا کنم. روزی که در آن تنها من به یک انسان هدفمند و امیدوار تبدیل شدم، حالا من پسری هستم اگر چه به قول زری خانم کوسه و بی ریش و دور از هیکل و عضلات مردانه بودم اما دیگر به قول و تعبیر پدر بی عرضه و بی عاقبت نیستم چرا که می خواهم با قلم زدن در نقش زدن خوشبختی ام با خود سهیم باشم، می خواهم برنده باشم و روزگاری را بیافرینم که پدر بر خلاف حال و گذشته به من افتخار کند و دوباره مرا با لفظ شیرین شاهینم صدا کند ولی این وسط تنها یک مشکل خیلی کوچک وجود داشت و آن هم در دسترس نبودن ابزار برای نویسندگی ام بود به جز چند دفترچه قدیمی که تا نیمه پر بودند از مشق های سیاه گذشته و سه چهار برگه سفید که برای طراحی بود چیز دیگری نداشتم. با آن که دل در دل نداشتم تا هرچه زودتر با هدفم در آمیزم آن شب را تنها با اندیشه هایی که در مورد نوشتن داستانهایم و مضمون آن ها می بود به خواب رفتم و فردا انتظار کشیدم تا زن عمو منصور خدمت کارشان را بفرستد به دنبال من و شهرزاد که مثل همیشه بعد از دو هفته به دیدن شهلا و محمد و خواهر زاده هایمان برویم. آن وقت می توانستم از محمد بخواهم برایم یک بسته کاغذ و یا دفتر بیاورد تا این که انتظارم با آمدن محمد به خانه عمو وثوق پایان پذیرفت. اما این بار شهلا همراهش نبود، وقتی پرسیدم که چرا شهلا را نیاورده او گفت: (( سختش بود، یعنی می دانی قرار است تا سه ماه و چند روز دیگر بچه اش را به دنیا بیاورد)) با هیجان پرسیدم: (( مگر آبستن است)) خندید و گفت: (( نمی دانستی! عجب برادری هستی ها)) و دستش را به پشتم زد و گفت: (( بچه ها هم چون نزدیک امتحاناتشان بود نشد که بیایند راستش با تو که رودربایستی ندارم، من خیلی راغب بودم که پیش شهلا می ماندم ۀخر این ماه های آخر باید بیشتر مواظبش باشم اما شهلا اصرار داشت که حتما بیایم و احوال شما را بپرسم، راستی چقدر خوب است که قرار شد از اول خرداد ماه به شما و دکتر وثوق دو خط تلفن بدهند)) با اشتیاق گفتم: (( راستی؟ نمی دانستم)) باز هم خندید و گفت: (( مثل غارنشین ها از همه جا بی خبری پسر، تلفن که داشته باشید، همه چیز عالی و بر وفق مراد می شود، آن وقت هر روز با هم صحبت می کنیم، تلفن واقعا وسیله مفیدی است)) خنده ای کوتا کردم و گفتم: (( راستش تا به حال با تلفن کار نکرده ام، اما باید بگویم حالا که آمدی خیلی عالی شد))
– چطور؟

– راستش می خواهم برایم سه چهار تایی دفتر یادداشت بیاوری یعنی اپر می شود به من قرض بده.
خنده ای از روی کنجکاوی کرد و گفت: (( البته که می آورم اما می توانم بپرسم برای چه می خواهی؟)) سرم را زیر انداختم و گفتم: (( راست می خواهم بنویسم احساس می کنم می توانم یک نویسنده باشم)) دهانش از تعجب وا ماند، با دستانش مرا تشویق کرد و گفت: (( بسیار عالی! البته که چه فکر بکری کردی، اگر یادت باشد من این موضوع، یعنی استعداد تو در نویسندگی را ده سال پیش از این به تو گفتم، یادت می آید، من که هنوز آن انشاء زیبایی را که در قالب شعر نوشته بودی و زندگی یک دختر دهاتی بود را به خوبی به یاد دارم، از همان موقع من به استعداد تو ایمان آوردم، حتی به شهلا هم گفتم)) و بعد گونه مرا محکم بـ ـوسید و گفت: (( راستش من هرچه دارم از تو دارم، زندگیم را شهلا را و بچه هایم را که همه اینها برایم عزیزند، باور کن هر کاری که تا آخر عمرم از دستم برآید برایت می کنم، تو هم سعی خودت را بکن، کافی است که اتکا به نفس داشته باشی همه چیز حل است)) خدا می داند که از شنیدن تشویق ها و حمایت های او از خودم تا چه حد خوشحال و خرسند شدم. درست مثل پرنده سبک باری که به آسمان ها پر می کشد، خداوندا از تو متشکرم، لطفا بر این روزهای پر سپیده من بیفزا که از آن ها کم نکن، هنوز دو روز از درخواست من از محمد نگذشته بود که محمد از تهران پیکی فرستاد و همرا آن سه جلد دفترچه بسیار قشنگ با یک دسته برپه کاغذ به دستم رساند به محض این که دفترچه ها به دستم رسید، معطل نکردم و از همان ساعت شروع به نوشتن در مورد یکی دو تا از داستان هایی که قبلا با ذهنم مشورت کرده بودم. و توانستم نوزده داستان کوتاه آن هم در عرض کمتر از دو ماه بنویسم و در این مدت دو بار دیگر محمد را دیدم و او هر بار برایم دفترچه های یادداشت می آورد و آخرین داستان نوشته شده ام را می خواند و کلی مرا تشویق می کرد و این تشویق ها و حمایت های او روحیه مرا مـ ـستحکم تر از گذشته می ساخت. بعد از آن نوزده داستان چهار داستان دیگر نیز نوشتم با این تفاوت که یک صفحه در میان اشکالی را که مربوط به داستانم می شد طراحی می کردم یعنی یک کتاب داستان مصور و این خیلی زیبا بود تا این که باز هم محمد به خانه عمو وثوق آمد. من به ۀن جا رفتم تا او را ببینم این بار داستان های مصورم را نشانش دادم و او که کم مانده بود از شوق و حیرت پی بیفتد پیشانی ام را بـ ـوسید و گفت: ((شاهین جان من واقعا به تو افتخار می کنم)) من نیز گونه اش را بـ ـوسیدم و تشکر کردم و بعد از آن به حیاط منزل عمو وثوق رفتیم و شروع کردیم به قدم زدن، از او حال شهلا را پرسیدم و محمد گفت نزدیک به یک ماه دیگر فارغ می شود و در مورد خواهرزاده هایم شهین و نسرین نیز اذعان داشت که آن ها بسیار درس خوان و مودب بار آمده اند و محمد و شهلا از هر دوی آن ها کمال رضایت را دارند و شهین دختر بزرگشان هنوز هم نمی داند که شهلا مادر واقعی او نیست و در حقیقت خاله اوست هر چند که میان مادر واقعی اش و شهلا هیچ فاصله ای نمی دیدم چرا که از همان روزی که شهین به دنیا آمده بود و به آغـ ـوش شهلا سپرده بودنش، و شهلا مثل یک مادر واقعی او را بزرگ کرده بود و بعد با هم در مورد پدر صحبت کردیم و محمد بی نهایت از این تغییرات شگرف اخلاقی در پدر اظهار شگفتی می کرد، چرا که می شگفت در اولین برخوردی که روز خواستگاری با پدر داشته آن قدر او را مهربان، صمیمی، با عاطفه و البته صبور و دانا دریافته بود که حالا به هیچ وجه نمی تواند به مقایسه این اتابک خان جدید با آن اتابک خان قدیمی بنشیند، هر چند که در پایان گفته هایش اظهار کرد که گذر زمان شخصیت انسان ها را متحول می سازد و راست می گفت، چرا که پدر نیز دست خوش همین تحول البته از نوع هولناک آن شده بود، خلاصه آن روز آن قدر در مورد خاطرات گذشته و یا آدم های گذشته و قدیمی صحبت کردیم تا این که نوبت به دایه منیژه رسید، به محض آن که اسم دایه منیژه را به زبان راندم محمد با هیجان گفت: (( راستی شاهین جان، خوب شد که گفتی، امروز خبر مهمی برایت داشتم، با اشتیاق پرسیدم: (( چه خبری)) در حالی که هنوز مشتاق بود، خبرش را برایم بازگو کند گفت: (( فکر می کنم این خانم منیژه را پیدا کرده ام، البته فکر می کنم)) از خوشحالی دست هایم را به هم زدم و گفتم : (( فکر می کنی؟ چطور مگه؟)) در حالی که مرا دعوت می کرد کنار حوض بنشینم گفت: (( قضیه اش مفصل است)) و خودش لبه حوض نشست و پاهایش را روی هم انداخت، ولی من از هیجان زیاد نمی توانستم یک جا بنشینم با بی قراری گفتم: انداختم و گفتم: (( هیچ کس))
– هیچ کس؟
– بله.
– پس مش رجب کجا بود؟
– من کسی را ندیدم.
و بعد با صدای بلند فریاد کشید: (( صد دفعه گفتم این مرتیکه مفنگی را بندازیدش بیرون، من برای این خراب شده تقاضای یک نگهبان کرده بودم نه یک سگ خمـ ـار که هردم گورش را گم می کند تا به دود و دمش برسد.)) و بعد باعصبانیت به بیرون رفت. به محض این که از من فاصله گرفت بدو بدو خودم را به انتهای راه رو رساندم آن جا چهار اتاق بود در یکی از آن ه که رویش نوشته شده بود قسمت اداری را زدم و بدون این که منتظر جواب شوم داخل شدم. آن جا تنها یک زن فربه مو مشکی و خنده رو پشت میز نشسته بود، شلام کردم به آرامی جواب سلامم را داد و پرسید: (( کاری داشتی پسرم؟))
– می خواهم با خانم منیژه ترک زاده صحبت کنم.
– منیژه ترک زاده؟ می شناسمش تازه به این جا آمده.
این را که شنیدم نفس عمیقی کشیدم. پس خودش بوده خود دایه منیژه اشتیاقی آمیخته به التهاب همه وجودم را گرفت. پرسیدم: (( اجازه می دهید ببینمش؟)) خنده ای کمـ ـرنگ کرد و گفت: (( چه کارش داری؟)) با لحنی مضطرب و غمگین گفتم: (( قبلا دایه ام بوده، می خواهم ببینمش)) زن از جا بلند شد و چند قدمی به سمت پنجره برداشت و گفت: (( من نمی توانم به شما این اجازه را بدهم!)) با حول و اضطراب هر چه تمام تر گفتم: (( خانم، شما را به خدا قسم، جان هر کس که دوست دارید فقط چند دقیقه، من سال هاست که به دنبال این خانم هستم، اگر دیگر نبینمش بدبخت می شوم.)) و چنان وانمود کردم که مسئله مرگ و زندگی است، حتی برای این که او را بفریبم به ظاهر گریه کردم آن هم در حالی که صورتم را پشت دستهایم پنهان کرده بودم زن مدتی را ساکت و خیره به من ماند و بعد گفت: (( باشد، اما زود حرفهایت را بزن باشد؟)) در حالی که از اشتیاق دل در دل نداشتم، برای آن که نظرش عوض نشود با همان لحن مضطرب جواب دادم: (( باشد)) و بعد از من خواست چند لحظه ای را آن جا منتظر بمانم تا او بازگردد و از دفتر خارج شد سه ، چهار دقیقه بعد با رویی خندان و مهربان داخل شد و از پرستاری که همرا خود آورده بود درخواست کرد مرا راهنمایی کند و من همراه پرستار به راه افتادم. پرستار در اتاق بغـ ـلی به من یک جفت دمپایی یک روپوش سفید و یک عدد ماسک داد و دائما توصیه می کرد که از فاصله دور با دایه منیژه صحبت کنم. من این لباس ها را به تن کردم اما از قیافه آن ماسک خوشم نیامد و آن را تا کردم و در جیبم گذاشتم و بعد داخل اتاقکی شدم و پرستار گفت که پشت در منتظر می ماند، داخل اتاق که شدم ضربان قلـ ـبم شدت گرفت، زنی که پشتش به من و رویش به پنجره بود پرسید: ((دیگر از جانم چه می خواهی؟)) صدایش را شناختم ، خود دایه منیژه بود گفتم: ((سلام)) حتما او هم صدای زیر مرا شناخته بود ولی نه! چرا که رویش را به من کرد و با تردید پرسی: (( شما کی هستید)) سر تا پایش سپید بود یک روسری سیاه رنگ بلند نیز به سر داشت که دقیقا نیمی از صورتش را پوشانده بود اما همان نیمه دیگر صورتش پر بود از چین و چروک بر عکس صدایش که تغییر نکرده بود، اما خودش مثل یک پیرزن هفتاد ساله به نظر می آمد، چشمش را تنگ کرده بود و مرا همچنان با تردید می نگریست معلوم بود که سوی چشمانش را هم از دست داده. می دانستم که وقت زیادی ندارم بهتر دیدم خودم را معرفی کنم. در حالی که صدایم می لرزید گفتم: (( منو نمی شناسید، من شاهینم، دایه منیژه!)) این را که گفتم کمـ ـرش را به دیوار تکیه زد و از پشت سز به روی زمین سر خورد و همان جا نشست و بریده و لرزان گفت: (( یا باب الحوائج، تویی شاهین، باورم نمی شود، فکر می کردم پسر نامرامم آمده)) صدای نفس های محکمش که با دهان می کشید در فضای ساکت اتاق طنین می انداخت، دلم برایش سوخت، نمی دانم چرا یک لحظه دلم خواست که ای کاش می شد او را در آغـ ـوش بگیرم با بی قراری گفتم: ((نمی خواستم ناراحتتان بکنم)) این بار صدای ضجه و ناله ای خفیف نیز در لا به لای نفس های منتقطعش از دهانش بیرون می زد، سرش را مدام به چپ و راست نوسان می داد و با دست هایش به روی زانوانش می زد، دیگر طاقت نیاوردم جلو رفتم تا او را در آغـ ـوش بگیرم، ولی تا مرا دید که به او نزدیک می شوم دو دستش را دراز کرد و با التماس گفت که جلوتر نروم، من هم سرجای اولم برگشتم یک صندلی فلزی زنگ زده همان جا افتاده بود بلندش کردم و رویش نشستم، از ناله کردن دست بردار نشده بود در میان ناله هایش مدام اسم پسرش علی اصغر را صدا می زد، نه طاقت دیدن این صحنه را داشتم و نه به حرف زدن با دایه امیدوار شدم، بنابراین در حالی که سعی می کردم از جاری شدن اشک هایم خودداری کنم، خواستم از اتاق خارج شوم که مرا صدا زد: (( شاهین؟ شاهین نرو)) نفس عمیقی کشیدم و به عقب بازگشتم با صدای نخراشیده آمیخته به ناله اش گفت: ((چقدر بزرگ شدی)) و بعد با صدای بلندی به گریه افتاد چنان محکم بر سرش می کوفت که بر سر سنگ هم بزنی در هم می شکست، من هم عاجز از انجام هر نوع عکس العملی همان جا ایستاده بودم ، کلافه و سرگردان باناراحتی گفتم: (( ما وقت زیادی نداریم، ترو به خدا یک دم آرام بگیرید)) اما او آرام نمی گرفت که هیچ، تازه بر ناله های خود می افزود. به اندازه کافی در این چند ساله از این مراسم شیون و ناله و از این نوع مرثیه خوانی ها دیده بودم. دیگر طاقت نداشتم باز هم خواستم از اتاق خارج شوم که نگذاشت و صدایم کرد و با کلافگی گفتم: (( شما حالتان خوب نیست باشد برای بعد!)) در حالی که آب دماغش را بالا می کشید گفت: (( نه من خوبم! همین حالا بهترین وقت است)) طوری حرف می زد که انگارمی دانست من از او چه می خواهم، همین بر کنجکاوی و اصرار برای ماندنم در آن جا افزود، دوباره به جای اولم بزگشتم و گفتم: (( ببینید دایه جان! من وقت زیادی ندارم که اینجا بمانم از خانه بی خبر بیرون زده ام باید زودتر بازگردم شما را به خدا هر چه که هست و نیست به من بگویید، من مدت ها است که به دنبال شما هستم. باید با شما صحبت کنم. مادر آخرین روز زندگیش از من خواست که حتما شما را ببینم، می گفت شما خیلی چیزها می دانید که باید به من بگویید حرف از راز می زد و شما را افشاگر این رازها می دانست، لطفا هر چه می دانید به من بگویید شما هم مثل مادر من هستید، من نصف بیشتر عمرم را تا به حال در آغـ ـوش شما بودم، شیر شما را خورده ام خواهش می کنم بگویید)) حرف هایم که تمام شد در میان اشک هایش لبخند تلخی زد و گفت: (( مگر مادرت نمرده؟!)) سرم را به علامت تایید تکانی دادم و به زیر افکندم. با لحنی شماتت آمیز گفت: (( پس پشت سر مرده حرف نزن من کجا لیاقت مادرت را داشتم که مرا جای او می گذاری مادرت فرشته بود، معصوم بود خیلی خانم بود، من از چشم خود بدی دیدم که از بهار خانم ندیدم، خدا رحمتش کند. مثل در با ارزش بود و کمیاب)) و دوباره به گریه افتاد این بار من نیز با او گریه کردم چرا که با توصیف خوبی های مادرم جایش را بیش ار پیش برایم خالی و دردناک ساخته بود و بعد همان طور که می گریستم پرسیدم: (( می دانستی که آقا جون دستور داد سنگسارش کنند؟)) سرش را تکان داد و با ناله گفت: (( خبرش رسید، الهی بمیرم برای مظلومیتش، چطور خان توانست این کار را بکند؟ مادرت خیلی خان را دوست داشت،عاشقش بود)) در حالی که هنوز می گریستم جواب دادم: (( به گمانش مادر به او خیانت کرده، مادر را با مرد غریبه ای دیده بودند، همان مردی که تو اعتراف کردی نمی شناختی اش اما مادر می گفت پسر تو بوده)) این را که گفتم سرش را محکم به دیوار کوبید و گفت: (( خدا مرا ببخشد، خودم کردم که لعنت بر خودم باد، خدا از سر تقصیراتم بگذرد.)) این اعتراف را که از دهانش شنیدم ، تمام بدنم یخ شد، انتظار هر جوابی را داشتم به غیر از این، پس یعنی واقعیت داشت؟ خدای من! مادر من واقعا بی گناه بده، می دانستم می دانستم که مادر من معصوم بوده و در سرتاسر وجودم شعله های خشم و نفرت زبانه گرفت، پس مادر راست می گفت این زنیکه بی آبرو در حقش خیانت کرده یک دفعه تمام حس ترحم و دلتنگی ام به حس انزجار و کینه مبدل شد با تما وجود بر سرش فریاد زدم: (( تو یه کثافتی، چطور توانستی به آقا جون دروغ بگویی، خون مادر من گردن توست می فهمی!)) و بعد دایه منیژه در حالی که به نظرم مثل سگ زوزه می کشید گفت: (( من آن موقع نمی توانستم راستش را بگویم، اگر پدرت همه چیز را می فهمید قیامت می کرد، اگر من همان روز م یگفتم که آن مردپسر من بوده پدرت به زور شکنجه هم که شده همه چیز را می فهمید، همه ما را بدبخت می کرد من آن روز سکوت کردم تا مرا رها کنند اما به محض اینکه مرا رها کردند من پنج قران گذاشتم کف دست پسر همسایه و گفتم روی کاغذ بنویسد که به راستی آن مرد غریبه پسر من بوده پایش را هم انگشت زدم و دیگر هم توضیحی ندادم، صبح اول وقت هم پسرک را روانه کردم وقتی که بر گشت گفت نامه ررا رسانده، من هم خیالم راحت شد، همان روز هم اثباب و اثاثیه ام را جمع کردم، رفتم به تهران خانه کوچکی اجاره کردم فکر کردم همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده تا این که همان پسر نمک به حرام برایم خبر آورد که مادرت را…)) و دوباره به گریه افتاد دیگر حالم از او و اشک هایش به هم می خورد در حالی که از شدت ناراحتی و عصبانیت قلـ ـبم تیر می کشید گفتم: (( گیریم که حرفهایت راست باشد اولا که هیچ کاغذی به دست پدر نرسید، ثانیا آمدیم و کاغذت هم به دست آقا جون می رسید تو فکر کردی او این قدر احمق است که از اترافات روز قبل تو بگذرد ، اما محتوای نامه ای را که معلوم نیست از کجا آمده را باور کند! هان؟)) دایه هم چنان می گریست بر سرش بار دیگر فریاد زدم: (( چرا در حق مادرم خیانت کردی؟ پسر تو با مادر من چه کار داشته؟ چرا به آقام نگفتی که آن نره خر پسر خودت بود)) او هم چنان می گریست و هیچ نمی گفت، دلم می خواست با دستهای خودم خفه اش میکردم، تا به حال تا این حد از موجودی منزجر نشده بودم، حتی از زری خانمی که مرا به سلابه کشیده بود، در حالی که با دست هایم برایش خط و نشان می کشیدم گفتم: (( یا همه چیز را صاف و پوست کنده تحویلم می دهی یا همین حالا باز می گردم و با آقاجون بر می گردم آن وقت کاری می کنم که مرغ های آسمان به حالت بنالند، بیچاره می دانی اگر حرف هایی را که الان من از تو شنیدم آقاجون بشنود با تو چه کار می کند. مادرم را که این قدر دوستش داشت به خاطر غلط تو سنگسارش کرده دیگر ببین با تو چه خواهد کرد)) اشک هایش را با
دنباله آستینش پاک کرد و گفت: (( مرا به مرگ تهدید می کنی، به شکنجه های خان؟ شکنجه بدتر از این که تنها مونسم، عمرم، جانم، پسرم علی اصغر به خاطر من هفت بهار را بیشتر ندیده، زیر خاک دفن شده مثل این که نمی بینی خدا خودش جوابم را داده ، شکنجه بدتر از این؟)) و روسری اش را کنار زد و نیمه پنهان صورتش را هویدا ساخت چه منظره وحشتناکی ! یک طرف صورتش کاملا از بین رفته بود، پر بود از زخم های قرمز و قهوه ای ملتهب و ترک خورده، رویم را از او برگرداندم و در حالی که لـ ـبم را به شدت میگزیدم اشک از چشمانم سرازیر شد.
– شاهین جان به فریادم برس، من این دنیا را به هیچ باختم، دیگر تا مرگ یک قدم بیشتر فاصله ندارم، شب ها را تا به صبح از ترس روز قیامت، فشار قبر و نکیر و منکر خواب ندارم و روزها هم از درد خوره ای که به جانم افتاده آسایش ندارم، جگرگوشه ام را از دست دادم. از خانه شما که رفتم روزگار یک دم هم به من مهلت نداد تنها با تازیانه هایش بر تن خسته ام می کوبید، حالا دیگر هرچه که خدا را صدا می کنم فایده ای ندارد، می بینی خداوند چطور بر من پشت کرده، علی اصغر بی گناهم در آتش من سوخت، با این که می دانم نامه اعمالم را دست چپم می گذارند روزی هزار بار دعا می کنم که بمیرم و این قدر زجر نکشم، شاهین جان تو را به ارواح خاک مادرت مرا ببخش من آن قدر ها که فکر می کنی آدم سنگدل و بی شرمی نیستم، من فقط در زندگی چوب حماقتم را خوردم، چوب ساده لوحی، اگر کمی عاقبت اندیش بودم حال و روزم خیلی بهتر از این بود، تو را به صفحه ۴۹۰
ارواح خاک شهین قشم مرا ببخش، می دانی اگر تو مرا ببخشی حداقل در آن دنیا خدا علی اصغر را از من جدا نمی کند، حاضرم در آتش جهنم بسوزم ولی دم دیگر علی اصغرم را ببینم)) با اکراه سرم را به جانبش چرخاندم خدا را شکر نیمه خورده شده صورتش را پوشانده بود چهره ماتم زده و فلک زده اش را که دیدم با تمام کینه ای که به یک باره از او به دل گرفته بودم دلم برایش سوخت. به آرامی گفتم : (( من چه تو را ببخشم و چه نبخشم چه توفیری به حال او خواهد داشت. مادر من می بایست در این مورد تصمیم بگیرد که حالا دستش از دنیا کوتاه شده)) دایه پیشانی اش را به رانوانش چسبانید و گفت: (( اما تو هم می بایست مرا ببخشی، من نباید می گداشتم، سر تو چنین بلایی در آورند، من از شیر خودم به تو داده بودم، انصاف نبود گول شیطان را بخورم، نمی بایست تسلیم می شدم)) با تردید پرسیدم که مگر چه بلایی سر من در آورده اند؟)) چهره اش را که نمی دیدم، تنها صدای شکسته اش که می پرسید: (( مگر خودت نمی دانی؟ من با چه رویی تکرارش کنم؟)) شکسته شکسته گفتم: (( باور کن از این حرف ها که می زنی من هیچ نمی فهمم)) سرش را با اکراه و به آرامی بلند کرد و گفت: ((یعنی هنوز نفهمیدی؟)) پرسیدم: (( چرا می بایست می فهمیدم؟)) دوباره سرش را به زانوانش تکیه داد و شروع کرد به زار زدن، نمی دانستم که این دیگر چه حکایتی است یا او دیوانه بود و یا من، بی گمان دیوانه شده بودم، چرا که هیچ از اعمالش سر در نمی آوردم سه چهار بار صدایش زدم (( دایه منیژه؟)) ولی او همچنان می گریست.

فصل سی و دوم
برای این که هم او را آرام کرده باشم هم خودم به آرامش برسم گفتم: (( تو همه چیز را برایم بگو، هر چیز که به من و مادرم مربوط می شود و من ازآن بی خبرم، در عوض قول می دهم که
از طرف خودم تو را ببخشم، هرچه که باشد)) این را که گفتم یک باره آرام گرفت وحشت زده نگاهم کرد و پرسید: (( قسم بخور)) گفتمبه ارواح خاک مادر و خواهرم و او کمی ساکت و مردد ماند و بعد از این که نفس های به شماره افتاده اش را با طبعش موزون کرد و بعد به گوشه ای نامعلوم زل زد، بعد از مدتی سکوت از ابتدا همه چیز را این گونه بازگو کرد: (( یادم است از گذشته خودم برایت گفته بودم از این آقام به خاطر فقر و نداری مرا به گداعلی داده بود، برایش فرقی هم نمی کرد فقط می خواست یک نان خور از سرش باز شود، گدا علی مرد بی چشم و رویی بود، من زن دومش می شدم، اسم هووی من اختر بود، گدا علی بر عکس هفت پشتش که جملگی گدا بودند این بار او شانس آورده بود و در کارگاه نمد زنی نعمت خوش مرام حمالی می کرد از اختر خانم هم بچه اش نمی شد اما قابله ماهری بود من قابلگی را از آن خدابیامرز یاد گرفتم اوایلش هیچ میل و علاقه ای به گدا علی نداشتم اما نمی دانم چرا چهار ماه بعد از عقدمان که حامله شدم به جای این که مهر من به دل گداعلی بنشیند مهر گدا علی به دل من نشست با این که نه قشنگی داشت و نه پولی داشت و نه حال و روزی روز به روز بیشتر از او خوشم می آمد آن موقع او بیست و چهار ساله بود اختر هم نوزده سال داشت، خدا می داند که چقدر اختر را دوست داشت، خوب گداعلی بیچاره سرش که باد نداشت اختر هم خوشگل بود ظریف بود و سفید خیلی هم مظلوم و آرام بود هرچه باشد، هم از من خوشگل تر بود و هم یازده سال از من کوچکتر بود، خلاصه سوگلی گدا علی بود، گدا علی هیچ تمایلی نسبت به من نداشت و دائم طوری که به گوش اختر برسد به من می گفت که فقط به خاطر این که بچه داشته باشد با من ازدواج کرده وگرنه یک تار موی اختر را به صد تا زن کچل و ترشیده مثل من نمی دهد، من هم کارم شده بود گریه کردن و زاری کردن، آخر خیلی خاطر گدا علی را می خواستم و طاقت نیش و کنایه هاش را نداشتم، خلاصه بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه فارغ شدم، خدابیامرز اختر خودش قابله ام شد، فکر می کردم با حضور بچه دیگر گداعلی حتما به من علاقه مند می شود، اما انگار نه انگار هر روز دریغ از دیروز اسم پسرم را خود گداعلی اسدالله گذاشت. شش ماه گذشت اختر بیچاره عاشق اسدالله بود همه کارهایش را به جز شیر دادن به عهده خودم بود، او فکر می کرد حتی کهنه های اسدالله را می شست( نگارش جمله خیلی غلطه)، یک روز داخل حیاط بودم و رخت می شستم آب طشت خیلی هم یخ بود، آمدم داخل تا آب جوش با خودم ببرم که صدای گداعلی را می شنیدم که به اختر می گفت بچه را که از شیر گرفت می فرستمش عقب کارش، خدا می داند این زن را که می بینم حالم به هم می خورد، خود اختر بیچاره حرفی نداشت و می گفت مگر چه عیبی دارد، هر چه باشد مادر اسدالله است. بیچاره زن بدی هم که نیست اما گداعلی گفت، گفتم که حالم را به هم می زند می خواهم مادر اسدالله تو باشی، از این زنیکه هم خوشم نمی آید، همان موقع طاقت نیاوردم در اتاق را باز کردم و هر چه از دهانم در می آمد نثارش کردم، گفتم مهرم حلال جانم آزاد طلاقم را بده جانم را راحت کن، علی گدا بی مروت در حالی که به خشم من می خندید گفت بچه را که از شیر گرفتی طلاقت می دهم، تحفه، من هم با خودم گفتم داغ بچه را به دلش می گذارم و همان موقع از خانه زدم بیرون، اختر التماس کنان دنبالم راه افتاد اما من محلش ندادم، یک کلام گفتم به مسجد می روم و دیگر به آن خانه بر نمی گردم، خلاصه آن شب کلی برایم واسطه فرستادند که برگردم و حداقل به بچه رحم کنم، اما من گفتم مرغ یک پا دارد، من به آن خانه بر نمی گردم مگر آن که اختر را طلاق دهد اما گداعلی سرسخت تر از این حرف ها بود فردای آن روز آخوند همان مسجد را آورد، خطبه طلاق را بر ما خواند و بعد گداعلی برای همیشه مرا ترک گفت، هیچ وقت فکرش را نمی کردم، به همین راحتی از من بگذرد، می دانستم که دوستم ندارد ام نه تا به این حد هر چه باشد مادر بچه اش بودم بعد ها فهمیدم صدیقه باجی زن همسایه که دو روز زودتر از من فارغ شده بود و دوازدهمین بچه اش را به دنیا آورده بود از شیر خودش به اسدالله می دهد، خلاصه دو روز بیشتر از طلاقم نگذشته بود که اختر به مسجد آمد و گفت که از خانه اتابک خان فرستاده اند برای قابله اختر هم گفته دستش به بچه بند است و مرا معرفی کرده، خدا می داند چقدر بـ ـوسیدمش خلاصه آن روز هر دو در بغـ ـل هم گریه کردیم، من از پشیمانی و او از خوشحالی آن شب را از خوشحالی یک دم چشم بر هم نگذاشتم، خدا می داند چقدر نقشه کشیدم که با پول هایی که به عنوان چشم روشنی و حق دستمزد می گیرم چه کنم، می دانستم که خان خیلی سخاوتمند است از خدا خواستم به من کمک کند تا فکر گداعلی و بدبختی گذشته ام از ذهنم پاک شود، در عوض هر چه چشم روشنی و دستمزدم شد می گذارم برای زیارت آقا امام حسین، فردا صبح اول وقت تمام دارایی ام را که یک چادر نماز گلدار بود به سرم کشیدم و به خانه شما آمدم، خیلی زودتر از موعود مرا خبر کرده بودند فهمیدم که خان خیلی خاطر خانوم را می خواد به من یک اتاق مجزا دادند که در خواب هم نمی دیدم، یک اتاق بزرگ، کف اتاق یک قالی کاشان پهن بود با پرده های کتانی و یک تخـ ـتخواب که تا به حال از آن استفاده نکرده بودم و در نطرم خنده دار می آمد، خلاصه همه چیز داشتم هر چه را که در خواب می دیدم در بیداری نصیبم شده بود، همان موقع با حسرت رو به خدا گفتم ای خدای عزیز ای کاش می شد تا ابد در این نعمت زندگی می کردم، خلاصه یک هفته تمام سیر می خوردم و می خوابیدم، نوکر و کلفت های خانه همگی به من حسادت می کردند و برایم چشم و ابرو می آمدند. آن زمان مادر بزرگت عزیز خانم به تازگی از فرنگ بازگشته بود با یک دختر سیاه سوخته نمی دانم اسمش چه بود! آهان زری خانم بود، خلاصه در آن خانه درندشت تنها کسی که به جز مادر خدابیامرزت که تبسم از لبش نمی افتاد به روی من لبخند می زد همین عزیز بود و این موضوع کلی ذهن مرا به خود مشغول کرده بود، چرا که از گوشه و کنار خانه شنیده بودم این عزیز خانم خیلی زن سگ منشی است و با یک من عسل هم نمی شود خوردش. خیلی بداخلاق و متکبر است، بعد از هفت روز که آن جا بودم یک روز صدای داد و شیون آمد، بعد شستم خبردار شد، عروس و مادر شوهر یعنی مادر تو عزیز با هم جنگشان شده و عزیز به قهر به خانه دکتر وثوق عمویت رفته هنوز چند ساعتی از رفتن عزیز نگدشته بود که یکی از کلفت ها رنگ پریده و وحشت زده به من گفت که عزیز از من خواسته خیلی محتاطانه و بدون این که کسی متوجه شود به خانه دکتر وثوق بروم که کار مهم با من دارد، راستش هم ترسیده بودم و هم می خواستم زودتر به آن جا بروم ببینم چه کاری می تواند با من داشته باشد، خلاصه با هزار ترس و احتیاط از خانه زدم بیرون، عزیز دم در حیاط دکتر وثوق کشیک می داد مرا که دید دستم را محکم کشید و به داخل حیاط و در را بست. رفتارش آن قدر غیر عادی بود که مرا سخت وحشت زده کرده بود و بعد در کمال ناباوری شروع کرد با من درد دل کردن، از دست بهار خانوم می نالید از این که او هیچ گاه به این وصلت راضی نبوده و شوهر خدابیامرزش این لقمه را برای جناب خان گرفته از این که اجاقش کور است و نمی تواند برای پسرش وارثی بیاورد و خلاصه خیلی سریع و بریده حرف می زد. جمله هایش را نصفه رها می کرد مثل آن که حوصله توضیح دادن را
نداشته باشد تا این که یک دم آرام گرفت گره چار قدم را باز کرد و سنجاقی به آن در زیر گلویم زد .با تعجب نگاهش کردم و به رویم خندید و گونه ام را بـ ـوسید داشتم دیوانه می شدم چرا رفتارش تا این حد مشکوک بود من کسی بودم که حتی نوکر و کلفت های خانه خان برایم غمزه و چشم و ابرو می آمدند سایه ام را با تیر نشان می گرفتند و حالا عزیز خاننم عزیز یک شهر مادر جناب اتابک خان و بزرگ خاندان ابتدا به رویم می خندد و بعد برایم درد دل می کند و بعد به چارقدم سنجاق می زند شستم خبردار شده بود که حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است.قبل از این که چیزی بپرسم خودش به حرف آمد و گفت تو قابلمه عروس من هستی من مأموریتی را بر عهده ات می گذارم اگر انجامش دادی که هیچ دستت هم درد نکند مواجبت را ه تمام و کمال می پردازم آن قدر که یک عمر سیر بخوری و بخوابی اما اگر انجام ندهی کاری می کنم که مرغ های آسمان به حالت زار بزنند خودت که خوب مرا می شناسی یک شهر برایم سر و دست می شکنند اشاره کنم جان به تنت بند نمی شود خدا می داند چه حالی شدم قلـ ـبم مثل قلب گنجشک می زد.با ترس و لرز پرسیدم:امر بفرمایید من باید چه کنم؟خوب قیلفه کریه اش را به یاد دارم با آن چشمان غضبناک حریص و قرمزش.به چارقدم چشم دوخت و گفت هر موقع که بهار فارغ شد اگر بچه اش دختر بود که هیچ ولی اگر پسر است این سنجاق را همان موقع که بچه گریه اولش را می کند در ملاجشان می کنی تا با گریه آخرش یک جا شود و خفقان بگیرد اولش باور نکردم گفتم دارد امتحانم می کند حتما می خواهد بداند قابله قابلی هستم یا نه در حالی که به این حرف خود می بالیدم گفتم خانم جان فرمایشات می فرمایید من این سنجاق را به چشم خود می زنم و کور می شوم .اما حتی نزدیک سر نوه شما هم نمی گیرم همان موقع پتکی محکم بر سرم کوبید و گفت زبان دراز هم که هستی اگر آن توله سگی که تو شکم بهار است نوه من بود که من تو را این جا نمی خواندم من این بچه را به نوه گی قبول ندارم اگر پسر باشد می بایست او را بن ببری تا جناب خان از این زنیکه بهار دل بکند و با کس دیگری ازدواج کند که در شأن خانوادگی ماست همان موقع از ترس و وحشت و عاقبت کار به گریه افتادم به پای عزیزخانم به زمین نشستم و به ارواح خاک شوهرش قسمش دادم که مرا از این مأموریت معاف کند اما او لگد محکم به دلم کوبید و گفت همین که گفتم فقط کافیست بشنوم بهار پسر زاییده و پسر هم صحیح و سالم است آن وقت چنان بلایی سرت در می آوردم که روزی صد بار مرگت را از خدا تمنا کنی خودت هم خوب می دانی هم قدرتش را دارم و هم جرأتش را بعد از آن هیچ کس هم نگران لاشه سگ تو نخواهد شد چرا که تو زنده ات هم برای کسی ارزش ندارد چه برسد به مرده ات اما اگر این کار کردی خوب داستانش خیلی توفیر دارد قبلا هم کفتگوی کاری می کنم تا آخر عمرت راضی و سیر بمانی حالا هم زودتر از این جا برو من هم با عجز هر چه تمام تر از جا بلند شدم خواستم از خانه خارج شوم که صدایم کرد و گفت نمی خواستم اذیتت کنم وقتی کارت را خوب انجام دادی تلافی می کنم دیگر شک نداشتم که دیوانه است به سرعت از آن جا خارج شدم از اقبال ناقص من پا به خانه شما گذاشتم یکی از کلفت ها به جانبم دوید که کدام گوری هستی خانم را درد زایمان گرفته فکرش را هم نمی کردم بهار خانوم به این زودی فارغ شود .خلاثه تا آمدم به خود بیایم و برای فرار از تهدید عزیز خانم چاره اندیشی کنم و خاکی بر سرم بریزم خود را در اتاق خانوم دیدم بیچاره بهار خانوم مثل آن که شکم اولش باشد رنگش پریده بود و از درد به خوبی می پیچید به حال خودم نبودم نمی دانم چه مرگم شده بود حتی یک لحظه چشمان قرمز و وحشت انگیز آن پیر عجوزه از کلوی چشمانم پس نمی رفت خودم هم نفهمیدم که چطور همه را از اتاق بیرون کردم و چرا در اتاق را قفل کردم و خدا می داند که آن موقع درد جسمانی مادرت بود و باز هم بگویم که نفهمیدم چطور و چه وقت طول کشید که تو را از رحم مادرت جدا کردم گفتم که هیچ به حال خودم نبودم دیگر فکرش را بکن وقتی که دیدم مذکوری چه حالی به من دست داد نافت را بریدم مادرت نیمه هوش بود هنوز هم ناله می کشید به کمـ ـرت که زدم صدای گریه ات به هوا رفت یک طشت آب داغ از پیش در اتاق گذاشته بودند داخل آب که کردمت آرام گرفتی و پا می زدی یک لحظه دلم برایت غش رفت گفتم دستم بشکند اگر حتی گوشه ناخنم را به تو بشکنم عزیز خانم هم کاری دلش خواست بکند اصلا برای زن بدبخت و آواره ای مثل من مرگ هزار بار بهتر از این زندگی است چه بهتر که بمیرم این بچه پسرخان است میراث خان می خواهد یک عمر در خوشبختی و ناز و نعمت بزرگ شود مرفه زندگی کند عاشق شود جوانی کند اما من منی که نه در خانه پدر جای داشتم و نه در خانه شوهر منی که حتی گداعلی که به لعنت خدا هم نمی ارزد مسخره ام می کند و قبولم ندارد همان بهتر بود که نابود شوم چرا که مرگ این خان زاده مصیبت است و مرگ من غنیمت در همین افکار ودم که ثدای گره ات به هوا رفت پارچه را به دورت پیچیدم مادرت نیمه هوش بود می دانستم که کم کم حالش جا می اید از طرفی هم جمعیتی پشت در منتظر بودند تو را در آغـ ـوش مادرت گذاشتم اما هر چه کردم سیـ ـنه مادرت را نگرفتی بدون آن که معطل کنم درست مثل آن که از قبل به من برا این کار سپرده باشند پستان خودم را به دهانت گذاشتم تو هم ساکت شدی و شروع کردی به مگ زدن .مادرت یکی دو دقیقه بعد به هوش آمد گفتم الان است که جار و جنجال راه بیندازد .پستانم را در زیر پیراهنم قایم کردم اما مادرت بهارخانوم به رویم خندید.خنده معنادار و هراسناک احساس کردم که او هم مثل من می ترسد صدای زن ها پشت در بلند شده بود اما می ترسیدم پا به بیرون بگذارم هر چند که خودم را برای مرگ آماده کرده بودم اما آدمیزاد همین است دیگر دلش را به حرف و باد و هوا خوش می کند پای عمل که می رسد پا به فرار می گذارد همین زور که به چه کنم چه کنم افتاده بودم مادرت پرسید:دختره؟ همین سؤال جرقه ای در ذهنم زد و به خودم تشر زدم که چرا زودتر فکرش را نکرده بودم کافی بود به همه بگویم دختره تا به گوش عزیز برسد دیگر هیچ غلطی نمی کرد حداقل تا شب شبانه هم می زدم بیرون کی به کیه تاریکی یک کلام می گویم دختر است و جان خودم را آزاد می کنم.حالا کسی که نمیآید توی این هیر و ویر شرمگاه بچه را ببیند دوباره مادرت با ناله پرسید : دختره؟ عزمم را جزم کردم همین یک راه تنهاترین و بهترین راه برای فرار بود گفتم بله دختره !آه از نهاد مادرت بلند شد و بعد بلافاصله دست برد به زیر بالشش و سیـ ـنه ریز سنگین را از طلا در آورد درست مثل آن که از قبل حساب همه چیز را کرده باشد به طرفم دراز کرد و گفت بگیر دستش را رد گردم گفتم آخر این همه چشم روشنی ؟ مادرت گفت بگیر اما تو را به عزیزت قسم بگو بچه ام پسر بوده با خودم خنددم عجب حکایتی شده گل بود به چمن نیز آراسته شد دلم برایش سوخت یک لحظه آمدم بگویم که مبارک باشد بچه ات پسره اما ترس از حکم عزیز و وسوسه آن مال گران در دست خانم زبان را سنگین کرد مادرت گریه می کرد و قسمم می داد که تو را پسر جا بزنم بیچاره خبر نداشت حاصل خودش پسر بوده می گفت عزی می خواهد بر سرش هوو بیاورد این چند روزه رفتنی است به فرنگ وقتی که شرش کم شد خودم راستش را می گویم دوباره با خودم گفتم چه فرق می کند من که می خواهم شبانه فرار کنم بگذار همه بفهمند که این بچه پسر است عزیز هم تا بخواهد کاری بکند و بلایی سرم در آورد حداقل تا فردا طول می کشد تا آن موقع هم که من نیستم من که خانه و زندگی ندارم ی روم یک جا که هیچ کس پیدایم نکند تازه اگر عنوان کنم پسر است علاوه بر این سیـ ـنه یز چشم روشنی از خان هم دارم و چشم نداشتم مه آن پیر سگ به وعده اش وفا کند و دستمزدم را بدهد یک کلام گفتم باشد سیـ ـنه ریز را هم از خانم گرفتم و در پستان بندم مخفی اش کردم و بعد خرسند از نقشه ام بچه را قنداق گرفتم و از اتاق زدم بیرون خدا را شکر جناب خان همان موقع به جمع منتظرین پیوست وگرنه به خاطر این همه تأخیر حتما تشر کلفتی به من می زد وبچه را که دادم به خان قنداقش را شل کردم خان بچه را لخـ ـت و عریان دید مثل آن که می خواست مطمئن شود این بار پسردار شده خلاصه همان موقع جملگی صلوات سر دادند و بعد پدرت دو تا سکه طلا کف دستم گذاشت از خوشحالی می خواستم بال در بیاورم با خود گفتم این دست های حقیر تو این چند لحظه چه چیزها که لمس نکرده سیـ ـنه ریز ظلا سکه طلا !چه غلط ها؟ اما مگر فکر عزیز می گذاشت لحظه ای خوش بمانم آن شب را از ترس در اتاق کلفت ها خوابیدم تاریکی شب و تنهایی در اتاق رغبتم را برای فرار کور کرده بود .گفتم تا حالا خبری نشد باشد رای صبح .فردا صبح علی الطلوع هنوز چشم هایم را باز نکرده بودم که خبر رسید بهار خانوم احضارم کردند. به اتاقش رفتم لبه تخـ ـت نشسته بود نگاهش وحشت زده و رنگش مثل گچ سپید شده بود .می دانستم که عذاب وجدان می کشد برا دروغی که صحت ندارد .از خودم بدم آمد نمی بایست فریبش می دادم نمی بایست شیرینی پسردارشدنش را به کامش زهر می کردم .از شرم سرم را پایین انداختم خدا می داند آن روز صبح چقدر گریه کرد از علاقه اش به پدرت گفت می گفت حاضر است تکه تکه شود اما شوهرش را با زن دیگری قسمت نکند واقعا عاشقش بود می گفت خود خان اگر پسردار نمی شد زیاد هم به مزاجش ناسازگار نمی آمد اما این عزیز خانم است که می خواهد به اجبار خان را وادار کند تا خواهر شوهر فرنگیس خانم دخترش را بستاند و می داند که بعد از مدتی که از اقبال بد خانم زری خانم برایش پسر آورد مهر آن زن بر دل خان نشسته و کم کم عزیز او را وادار می کند که طلاق مرا بدهد آن وقت هم دخترهایم را از دست می دهم و هم شوهرم را زار زار می گریست با خودم گفتم که ما زن ها چقدر بدبختیم تا موقعی که جوانیم به پای شهرانمان می سوزیم و می سازیم و بعضا گدایی عشق از آن ها می کنیم بعدش هم که سنی از ما گذشت دختر عروس و پسر داماد کردیم مثل این عزیز خر ندیده حرص این را می خورم که پسرمان را بزرگ کردم لذتش را عروسم برد؟ و به فکر شر و فتنه می افتیم هر چند که این عزیز حسابش ناپاک تر از این حرف هاست . همان موقع کلی به خودم تشر زدم که چرا با مادرت این گونه کردم هر چند چاره ای نبود نه جرأتش را داشتم از جان خود بگذرم و نه می توانستم جان تو را بگیرم ناچارا به مادرت دروغ گفته بودم هر چه دود بود و آتش جهنمی مادربزرگت بود عجب دوره وانفسایی !با هود گفت خوب اگر در محله فقیر فقرا چرک و نداری از شکل و دماغ همه آویزان است در عوض یک دنیا محبت دارند غیرت دارند جوانمردی دارند .تمام دعوا و کنه شان از هم سر این است که چرا فلانی یک پیاله وغن غرض کرد و جوابش را نداد یا چرا فلانی دخترش را به پسر من نداد و دیگری داد و از این حرف ها اما امان از این پول دارها از نسل و تخم ترکه ودشان هم نمی گذرند هنوز نوزاد به خودش جان نگرفته می خواهند جانش را بگیرند از قوم عرب جاهل تر از قوم مغول سگ تر کمـ ـر به قتل اولاد هم می بندند خلاصه دل من پر بود هم از گذشته ام و هم از حالم مادرت که خوب درد دل هاش را با من کرد من هم شروع کردم از سرگذشت خودم گفتم خلاصه کلی با هم عیاق شدیم مادرت همان روز از من درخواست کرد که دایه تو شوم اما من از ترس جانم اول قبول نکردم چرا که می خواستم قبل از آنکه مادرت از هویت تو پی ببرد و عزیز قصد جانم را بکند شرم را کم کنم اما وقتی که مادرت اصرار کرد و گفت که دیگر شیر تو را خورده و نمی شود شیر به شیرت کرد و حق مادری هم بر گردن من افتاد دلم به رحم آمد البته چرا دروغ بگم مادرت یک جفت گوشواره زمرد هم کف دستم گذاشت که همان برای خفقان کافی بود گفتم چشم راضی هم بودم همان روز در خلوت فکر همه جاش را کردم با خود گفتم که جناب خان و همه و همه می دانند و به چشم خود دیده اند که تو پسری در این شکی نیست می ماند مادرت و دروغی که من از ترس جان خودم و خودت به او گفته بودم خوب مادرت هم هر لحظه ممکن بود بفهمد و به احتمال قوی خیلی زود می فهمید اما هر چه باشد هم تا آن موقع من حق السکوت و مال بیشتری از او گرفته بودم و هم وقتی که می فهمید دستش به جایی بند نبود مثلا می خواست چه کند شکایت مرا به خان بکند ؟ البته که هیچ کاری از دستش بر نمی آمد برگ برنده دست خودم بود هنوز از این افکار دست چین کرده خود خارج نشده بودم که یکی از نوکرها به من گفت همراهش بروم گفتم که می بایست بچه را شیر بدهم گفت بچه را به دست زیت بسپارم زینت هم قبلا آن جا کلفت بود نمی دانم شاید هنوز هم باشد خلاصه مرا همراه خود برو از خانه که خارج شدم تازه فهمیدم مرا به جانب عزیز می برد خواستم فرا کنم که بازویم را محکم گرفت و همراه خود کشید آمدم جیغ هوار راه بیندازم که با دست دیگرش جلوی دهانم را گرفت نامروت زورش خیلی زیاد بود خلاصه مرا به ته کوچه باغ بردند آن جا یک حالت خرابه ای و متروک داشت و یکی از نوکرهای شما و یک سبیل کلفت دیگر که تا حالا ندیده بودمش تا جان داشتم کتکم زدند آن قدر که از حال رفتم وقتی بهوش آمدم عزیز مثل جن بالای سرم بود.پای را گذاشت روی قفسه سیـ ـنه ام و فشار داد هر چه التماس کردم فایده نداشت گفت می خواهد همان جا جانم را خلاص کند و دائم با حرص تکرار می کرد گفتم جان آن توله سگ را می گیری حالا خودت دایه اش شده ای و پایش را بیشتر فشار داد می دانستم که ریختن خون من برایش به آسانی آب خوردن است چرا که او از خون نوه اش نمی گذشت آن وقت از خون من بگذرد؟ چه بسد حالا که به خیالش خائن هم شده بودم صدایم که در نمی آمد آن قدر دست و پا زدم تا پایش را برداشت و بعد آن مرتیکه گردن کلفت با یک بیل بزرگ آمد بالای سرم خواست آن را به فرق سرم بکوبد که با التماس به عزیز گفتم صبر کنید شما از هیچ چر خبر ندارید عزیز خانم هم به آن مرتیکه سبیل کلفت دستور داد که صبر کند و بعد من همه چیز را برای عزیز خانم تعریف کردم وقتی فهمید که مادرت به اشتباه فکر می کند دختر زاییده کمی آرام گرفت و گفت برو تا خبرم کند خلاصه بیست و دو روز با ترس و و حشت بر من گذشت تو از صبح خروس خون تا آخر شب در آغـ ـوش من بود خودم هم کارهایت را می کردم هر چه بیشتر می گذشت بیشتر به تو دل می بستم حالا دیگر تو جای خالی پسرم اسدالله که به دست گداعلی و اختر رهایشان کرده بودم را پر ی کردی مادرتدر طول روز خیلی کم تو را در آغـ ـوش می گرفت حال مجرمی را داشت که از رویارویی با جرمش وحشت دارد پدرت هم دیر وقت به خانه می آمد ولی حداقل او چهار پنج دقیقه ای با تو بازی می کرد و تا خنده ات را در نمی آورد دست بردار نبود یک روز در جمع خان مرا صدا زد و گفت قرار شده امروز تو را ختنه کنند از من خواست هر چه مورد نیاز است جمع کنم و با خود به خانه دکتر وثوق بروم از قرار معلوم عزیز خواسته جشن ختنه کنان شاهین آن جا باشد و چون با بهار خانوم در حالت قهر به سر می برد از آمدن به ان جا ممانعت کرده و قرا است مراسم در خانه دکتر وثوق برگزار شود .این ها را که شنیدم بند دلم پاره شد فهمیدم که دوباره عزی نقشه ای تازه در سر می پروراند که می خواهد مرا نه تنها شریک جرم بلکه عاول جرم سازد خواستم بهانه بیاورم گفتم بچه به ماه نکشیده طاقتش کم است اما خان گفت دستور عیز است من هم ناچار و با نارضایتی هر چه تمام تر به فرمان خان به اتاقم بازگشتم همان موقع مادرت با گریه و شیون به اتاق آمد آن قدر حالش دگرگون بود که خدا میداند مدام بر سرش می کوبید و به خودش ناسزا می گفت خوب بیچاره ترسیده بود مدام می گفت در به در شدم آبرویم جلوی شوهرم رفت وای که اگر اتابک خان بفهمد وای که اگر مادرش بفهمد که امروز مه چیز را می فهمند .این چه اقبالی بود با این که من قبلا جریان را از خان شنیده بودم خودم را به نفهمی زدم و خللاصه به خودش تشر می زد یک لحظه هم از کوره در رفت و گفت تو برو به کارت برس من هم بقل از این که اتبک خان خونم رابریزد خودم را می کش مرگ یک بار شیون هم یک بار اما خودم جلویش را گرفتم و گفتم:خیالتان راحت باشد خودم یک جوری قضیه را فیصله می دهم پرسید آخر چطور گتم خیالش راحت باشد خودم یه جوری سر و ته اش را هم می آورم با این کهدلش راضی نبود اما هیچ نگفت من هم سه چار تکه پارچه و حوله و خلاصه هر چه که لازم بود با خودم برداشتم و رفتم پدرت پایین پله ها منتظرم بود با یکدیگر به خانه دکتر وثوق رفتیم همان لحظه که وارد شدم عزیز تو را از آغـ ـوش من گرفت و گفت: چرا این قدر دیر کردی خدا می داند طبیب در به درش چند وقت است که منتظره ؟ تو را که به او سپردم مثل آن بود که تکه ای از بدنم را بریده باشند مثل یخ وا رفتم آن قدر حالم بد بود که زن عمویت برایم آب آوردو جویای حالم شد گفتم از خستگی زیاد است عمو و زن عمو و زری خانم سه چهار تا خانوم و آقای دیگر به همراه سه تا خواهرهایت و پدرت آن جا بودند زن عمویت هم با چای و شیرینی و میوه پذیرایی می کرد کلفت شان هم اسپند دود کرده و دور اتاق تاب می داد من همان جا لبه ایوان نشسته بودم و یارای راه رفتن نداشتم سرم را به دیواری تکیه داده بودم دیوارهمان اتاقی بود که قرار بود ختنه ات کنند می دانستم که عزیز قصد دارد به قصد ختنه کردن سنجاق در ملاجت بکند و بعد بروز دهد بچه از بی طاقتی تلف شد خالم خیلی دگرگون بود بخصوص این که می دیدم عزیز خانم هم در اتاق است تا این که صدای شیون تو بلند شد نفسم بند آمد و زار زار شروع به گریستن که پدرت آمد و به من تشر زد و گفت چته زن چرا گریه می کنی ؟شگون ندارد پسرم مرد شده اما من زار زار گریه می کردم به خیالم که سوزن را تا ته به ملاجت فرو کرده بعد از سه چهار دقیقه ای تو را از اتاق بیرون آوردند الهی بمیرم هم چنان گریه می کردی که م خواستم از دست عزیز بگیرمت اما نگذاشت تا این که پدرت گفت بده به دایه اش شیرش بدهد شاید آرام گرفت و خودش سه چهار بار گونه ات را بـ ـوسید و در گوشت جمله ای را نجوا کرد تو را که در آغـ ـوش گرفتم حالم کمی بهتر شد بخصوص وقتی که دیدم پستانم را به دهن گرفتی و آرام شدی همان موقع شروع کرم کف سرت را با دست جستجو کردم خبری نبود دلم آرام شد. بعد که شیرت را خوردی باز هم گریه افتادی خان با عصبانیت گفت:آرامش کم نمی دانستم چه کنم گفتم شاید گرمش باشد آخر نمی بایست بچه را بعد از ختنه به این سرعت قنداق کرد به اتاق کناری رفتم تا قنداقت را راحت تر ببندم که دیدم عزیز بالای سرم است .چون او چیزی نگفت من هم هیچ نگفتم و قنداقت را باز کردم همان موقع از وحشت خشکم زد باورم نمی شد مثل آن که در خواب بودم نگاه به عزیز که کردم خنده ای موذیانه کرد قیافه اش مثل آدمیزاد نبود مثل کسی شده بود که شیطان روحش را تسخیر کرده یک کلام گفت زودتر ببندش صدایت در بیاید می گویم کار خودت بوده و از اتاق زد بیرون .من همان موقع زار زار به حال بدبختی و آخرت خودم گریستم و زار زدم و خودش این بار با نعره ای بلند به گریه افتاد و آن قدر بلند می گریست که مجبور شدم از ده بار صدایش بزنم تا جوابم را بالخره بشنود.
-دایه منیژه؟

-جان دایه منیژه.
-تو روز ختنه کنان من چه دیدی که وحشت کردی؟
این بار سرش را زیر انداخته بود و آرام ناله می کرد و بعد از مدتی در میان ناله هایش را جوابم را داد:-من شرمم می شود که به زبان بیاورم خودت…
ادامه دارد…

منبع: رمان انلاین

Be the first to comment

پاسخی بگذارید