قسمت چهارم رمان خواندنی من دختر نیستم

قسمت چهارم رمان خواندنی من دختر نیستم

قسمت چهارم رمان خواندنی من دختر نیستم

پیش‌نویس خودکار

با اعتراض گفتم :
“مگه شهین عروسه ؟”
دایه با شور گفت :”عروس که میشه دایه ؟”
وبعد سه نفری به اتاق گوشواره رفتیم اما دلم بد جور گرفته بود انگار قضیه جدی بود دلم نمیخواست شهین عروسی کند واز پیش ما برود با دلخوری گوشه ی دامنش را کشیدم وگفتم :”اگه عروس شدی از اینجا میری ؟”
شهین خم شد وبا مهربانی گونه ام رابوسید وگفت :”نمیدونم “دایه بهمخده تکیه زد ومرا در اغوش گرفت وگفت :”اره عزیزم هر دختری که عروس میشه میره که بره خونه ی شوهر ”
با دلخوری گفتم :”حالا نمیشه پیش ما بمونند “شهین با خنده ای مصنوعی گفت :”اوه ه ه ه ه ه حالا کو تا عروسی خونه عروس بزن وبکوب خونه ی دوماد هیچی !”
دایه با فراست گفت :”انشاالله که هر دو جا بزن وبکوب راه بیفته که چشم هر چی حسوده کور شه !”شهین سرش را زیر انداخت وبا شیطنت گفت :”حالا هر کس ندونه میگه این دختر چقدر شوهریه ” دایه با صدای بلند خندید چونه ی دایه را گرفتم وصورتش را از شهین متوجه ی خود ساختم وبا بغض گفتم :”اگه ابجی شهین بره من میمیرم “اینو گفتم وزدم زیر گریه شهین یک دفعه شیرجه زد طرفم ومرا از اغوش دایه به اغوش خودش در اورد و لپ های خیسم را غرق بوسه کرد :”خدا نکنه عزیزم من که نمیرم بمیرم “در میان اشک هایم گفتم :”تو رو خدا شوهر نکن “بوسه ای محکم به پیشانیم زد وگفت :”تو چرا مثل دخترا یک ریز گریه میکنی ؟”مرد که گریه نمیکنه این حرف را که زد به غیرتم برخورد بغضم راخوردم و اشک هایم را با استین کتم پاک کرده وکمی ارام گرفتم که صدای مادرم بلند شد “شهین جان “شهین مرا زمین گذاشت گلویش را صاف کرد و به پنجدری رفت من نیز به همراهش رفتم همه خانم ها بلند شده بودند چشم مادرداماد که به من افتاد صدایش را ریز کرد وبا ترحم گفت :”چی شده پسرم چرا گریه کردی ؟”مادر که تازه متوجه من شده بود لبش را گزید وگفت شاهین جان چی شده مادر ززیر لب گفتم :هیچی ! که شهین گفت :از اینکه شما برای خواستگاری تشریف اوردید ترسیده !خواهر داماد گفت :پس ناراحت است مادر داماد جلو امد ومرا با محبت بوسید وگفت تقصیر تو نیست پسرم تقصیر این خواهر مهربان ودوست داشتنی شماست که همه واهمه از دست دادنش را دارند اما قول میدهم عروس خودم که شد هر روز خودم دستش را بگیرم وبیارم اینجا تا تو هم از الطاف این فرشته بی نصیب نمانی مادر با مهربانی گفت :مرحمت دارید خلاصه من ومادر وشهین تا در تالار خانم ها را بدرقه کردیم مردا جلوتر از خانم ها خانه را ترک کرده بودند ودیگر نزدیک در باغ بودند خلاصه در پس ان همه تعارف قربان صدقه وخوش وبش خانواده ی داماد انجا را ترک گفتند مادر بلافاصله وارد اتاق گوشواره شد خوشحال بود وراضی دایه از اون شادمان تر مادر مرتبا خدا را شکر میگفت مثل اینکه خیلی زیاد چشمش را گرفته بودند شهین جلوی مادر مظلوم شده بود وحتی به اکراه نفس میکشید دایه دست مادر را در دست گرفت وگفت :خوب خانم از داماد بگویید برورویش که خوب بود
مادر ابروانش را به علامت تعجب بالا گرفت وگفت :برو رویش را از کجا دیدید ؟
دایه چشمکی زد وگفت :از لای در عروس خانم هم دیدند ..مادر با ناخن لپش را خراشید وگفت ای وای خاک بر سرم این چه کاری بود شهین نخودی خندید دایه با بد جنسی به مادر گفت :ماشاالله خانم شما خوب خوشکل شدید ها
مادر با خنده اش تشکر کرد وبحث عوض شد مادر دائما شهین را نگاه میکرد انگار تا بحال او را ندیده بچرخ بچرخ وشهین هم میچرخید واز قربان صدقه ها وتعاریف مادر لذت میبرد دایه دوباره انگشت به دهان از مادر پرسید :داماد چکاره بود خانم ؟مادر با رضایت گفت :مگرنه نمیدانی توی اصفهان زرگره شهین قند توی دلش اب شد وبا ذوق گفت :پس بگو چرا هر کدام به اندازه یک دکان زرگری طلا به خودشان اویزان کرده بودند .. هنوز حرف شهین تمام نشده بود که شهلا وشهرزاد به داخل اتاق دویدند ودور شهین را گرفتند ومرتبا میپرسیدند چی شد پسند کردند ؟ قبول شدی ؟ وما شیطنت میخندیدند دایه هم مرتبا میگفت :دلشان هم بخواد عروس نگو بگو دسته ی گل شهرزاد با بدجنسی گفت پس دایه جان اگر ابجی شهین خیلی سر است پس زود عجله نکنید خواستگار زیاد است دایه با خنده گفت : فی الواقع میترسم داماد بیاد وشبانه شهین را بدزد شهلا در حالی که از حرف نزده اش ریسه میرفت گفت : “پس راست است که دزد ناشی به کاهدون میزنه “دایه دستش را به کمرش زد وگفت بسه بسه ادم که به خواهرش حسودی نمیکنه وبعد دید که قیافه ی دختر ها ناراحت شد چشمکی زد وگفت شوخی کردم خانم ها.. شهرزاد خندید وبه مادر گفت :”مادر من خودم شخصا قول میدهم تا اخر عمرم شوهر نکنم “دایه منیژه با قهقه خندید وگفت :شهرزاد جون مگه اینکه یه چیزی نذر کنی که شوهر گیرت بیاد شهرزاد دستش را به شوخی به کمرش زد وگفت چطور مگه ؟دایه در حالی هنوز میخندید گفت : اخه با این قیافه ی تو . شهرزاد پرسید مگه چمه ؟ دایه که همیشه جوابش در استینش بود گفت : هیچی فقط دهن داری یه گاله ،لقمه داری نواله ،چشم ها داری نخود چی ، ابرو نداری هیچی .. همه زدند زیر خنده اما شهرزاد بی صدا ماند اشک در چشمانش لرزید وبدو بدو انجا را ترک کرد من که بعد از جریان دوسال پیش شهرزاد علاقه شدیدی نسبت به او پیدا کرده بودم ودیگر طاقت ناراحتیش را نداشتم مشتی به ران دایه کوبیدم وگفتم خیلی بدی .. وبه دنبال شهرزاد انجا را ترک گفتم مادر خودش را به بیراهه زد وگفت شهلا جان بیا بریم به مطبخ وکمک کن شهلا به قصد جلوی دایه گفت : مادر دایه منیزه حق نداشت اینقدر سنگین با شهرزاد صحبت کند دایه بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کرد مادر دست شهلا را فشار داد “نمیتونی دندون به دهن بگیری دختر ” شهلا با تعجب پرسید : مامان شما از دایه حساب میبرید مادر با عصبانیت گفت :خجالت بکش
واتاق را ترک گفت که شهلا با صدای بلند که به گوشش برسد گفت :”من واقعا برای خودم متاسفم …
آن روز با تمام شیرینی های آمیخته با تلخی اش سپرس شد، دو روز بعد خانواده داماد ما را به باغشان دعوت کردند تا قرار عقد و عروسی را بگذاریم، چه باغی، فردوس برین بود، حتی برگ های درختانش جلای خاصی داشتند.صدای جوی آبی که از کنار مرغ و گل های سوری و درختان چنار ردمی شد با صدای گنجشکان آمیخته شده بود و زیباترین اصوات طبیعت را به ارمغان می آورد، چقدر دلم آن روزبرای منصور تنگ شده بود، دلم می خولست منصور هم آنجا بود و لابلای درختان عریض و رشید قایم باشک بازی می کردیم، یادش بخیر،هیجان قایم باشک بازی را به دنیایی نمی فروختم.بخصوص وقتی که منصور باید چشم می گذاشت و من در پستویی پنهان می شدم و هنگامی و هنگامی که او به من نزدیک می شد و من تمام طپش هایش را دوست می داشتم.خلاصه باغ زیبای فردوس العین خانواده دامادی که نامش امیر خسرو است همه را غافل گیر کرده بود. روی ایوان عریض و مروین باغ که دو طرفش را ستون های سنگین مروی استوار بود، بساط هندوانه و قلیان پهن بود، خوب که از شیطنت های کودکانه ام فارغ شدم،به جمع آنها پیوستم.شهین گوشه ی ایوان کزکرده بود و خواهر های داماد با نگاههایی که به نظر راضی می آمد او را می نگریستند.بعد از مدتی و اندکی که گذشت ، مادر داماد، که نام او همهمان روز برایم هویدا شد و بزرگمهر بود رو به پدرم گفت:اگر اجازه بفرمایید، امیر خسرو و شهین خانم، یک دوری در باغ بزنند، هم هوایی تازه کنند و هم اگر عرض مطلبی دارند ادا کنند!. پدر دستش را به روی چشمش گذاشت و گفت: اجازه ی دختر ما هم دست شماست!.و بعد با موافقت بزرگان خانواده، شهین و امیر خسرواز پله های ایوان به قصد گردش در باغ پایین آمدند که مادر رو به من گفت:پسرم شما هم با ایشان بروید. و پدر نگاهی سنگین بهمن انداخت که فهمیدم انتظار جواب مبت دارد. من هم به دنبالشان رفتم،آنها جلوتر می رفتند و من پشت سرشان، کمی جلوتر که رفتند امیر خسرو برگشت دستی به شانه ام زد و گفت:
-خوشم آمد، پسر تابعی هستی، درست مثل یک سرباز وظیفه شناس.
از این حرفش خوشم نیامد.هیچ وقت دلم نمی خواست یک سرباز باشم.ولی از روی ادب لبخند زدم.سر راحت الطبع و صریحی بو.اخلاقش را پسند کردم،این را هماز حرف هایی که برای خواهرم می زد فهمیدم.آنها با فاصله ی کمی در کنار هم قدم می زدند. شهین سر به زیر بود و امیرخسرو مستقیما به جلو می نگریست.شهین دامن بلند ترکه ای به تنداشتبا بلوزی سفید رنگ وکلاه لبه دار قهوه ای هم رنگ دامنش و امیرخسرو شلوار طوسی رنگ و پیراهن بدون بقه سفید رنگ که باعث تناسب پوششی جالبی بین آنها شده بود.شهین با آنکه قد نسبتا بلندی داشت، در کنار امیرخسرو که راه می رفتچقدر کوتاه به نظر می رسید.من هم در فاصله ی کمی در پشت سرشان قدم بر می داشتم.فاصله ی من با آن دو آن قدر کم بود که هر لحظه مواظب بودم که مبادا پشت پایشان را لگد کنم.مدتی هر دوساکت بودند تا اینکه امیرخسرو باب صحبت را با طرح پرسشی از شهین آغاز کرد:ممکنه شما زندگی را در قالب یک تشبیه بیان کنید؟شهین سوال امیرخسرو را به آرامی با خود نجوا کرد و گفت:تشبیه که نه! اما مطمئنم زیبترین وکامل ترین بخش زندگی همان زدگی زناشویی است! اکیرخسرو سرش را به علامت تایید تکان داد و شهین با اکراه پرسید:شما تشبیه خاصی اززندگی مد نظرتوناست؟ امیرخسرو دستی به موهای براق مشکی منظمش کشید و گفت:البته..اما… و شهین با زیرکیگفت: اما چی؟ امیرخسرو با خوشرویی گفت:اما با مزاج و طبع لطیف خانمانه ی شما کمی ناسازگاز ایت. شهیا ابروانشرا به علامت تعجب بالا برد و امیر خسرو ادامه داد: طبع شما سخت لطیف است و عرض بنده سخت ثقیل. شهین با فراست گفت:اما من مایلم عقیده و نظر شخصی تان را بفهمم. امیرخسرودر حینی که راه می رفت رو به شهین تعظیم کوتاهی کردو گفت: دستور خانم کاملا وارد است! و بعد گلویش را صاف کرد و گفت:در نظر من زندگی زناشویی مثل یک میدان وسیع نبرد است و زوجی که به تازگی با هم ازدواج می کننددر حقیقت به طور ناخواسته وارد این میدان جنگ شوند.” و بعد سرش را به جانب شهین چرخاند تا عکس العملش را ببیند و وقتی لبخند کمرنگ شهین را دید قوت قلب گرفت و ادامه داد :” حتما ً شما خوب می دانید در این میدان دشمن مورد نظر کیست؟”
شهین به سرعت گفت:” خوب مشکلات.”
امیرخسرو با مهربانی خندید و گفت:” بله، درسته، مشکلات، سوءتفاهم ها، حرف ها،نقل ها و گاهی نیز همین عریضه ها و …” و بعد مکثی کرد و گفت :” و تازه اینجاست که داستان جالب می شود و اگر زن و شوهر بتوانند با کمک هم که همان اتحاد است با مشکلات بجنگند تا مادامی که بر آنها فائق آیند، طعم شیرین پیروزی و افتخار وسربلندی را از همه وجودشان خواهند چشید و لذت خواهند برد ولی اگر در خانواده خبری از اتحاد نباشد و هرکس تنهایی و تک روی افاقه کند تکلیفش روشن خواهد بود یعنی دشمن تکلیفش را روشن می کند،خوب حتما خوب می دانید که یک لشکر ۱۰۰نفره متحد، متعهد، منضبط، شجاع و وفادار خیلی کاری تر و پیروز تر از یک لشکر ۵۰۰۰۰۰ نفره بی نظم و ترتیب و بی تعهد و ترسو خواهد بود، در مورد خانواده نیز همین مثل کاملا ً صادق است. خانواده هایی که به اشتباه تعداد زیاد فرزندان خود دلیل بر استحکام ثانویه زندگی خود را دارند سخت در اشتباهند. این تعداد سربازان نیست که مشخص کننده درصد پیروزی است بلکه آن به کارگیری سربازان مبارز و متعهد صادق و وفادار است و بس، در این میان نیز ناگفته نماند وجود یک نیروی امداد غیبی می تواند حتی غیر ممکن ترین ها را ممکن سازد و سهم عظیمی در یک پیروزی داشته باشد و البته آن نیروی عشق است. درست می گویم خانم؟”
شهین درحالی که به نظر می رسید کاملا شیفته نظرات امیرخسرو شده با شوق خاصی گفت:
” بله! البته.”
امیرخسرو دوباره با مهربانی خندید و گفت :” دلم می خواهد اگر شما افتخار دادید و با من وارد میدان نبرد شدید این نیروی شگفت انگیز را از من دریغ نکنید، چراکه اعتقاد دارم عشق زائیده زن است، چون زن لطیف، احساساتی در عین حال حساس می باشد و عشق مظهر لطافت، احساسات و ظرافت می باشد. یک در زن در زندگی می بایست که عشق را عرضه کند و یک مرد به پاس حرمت عشق،از حریم خانواده اش دفاع کند و استقلال و افتخار و ثروت را برای خانواده اش به ارمغان بیاورد.”
شهین با حالتی متفکرانه پرسید :” مگر نه اینکه عشق باید دوطرفه باشد!”
و امیرخسرو بلافاصله جواب داد :” البته که همینطور است، من هم غیر از این عرض نکردم شما عشق را متولد می کنید و من آن را پرورش می دهم، شما هرروز صبح را با تولد عشقی تازه برایم آغاز می کنید و من می بایست در پرورش و بلوغ آن عشق بکوشم و این امر باعث می شود در جنگ همیشه پیروز باشیم و مشکلات را هرچند سخت به زانو درآوریم.”
وبعد کمی مکث کرد و گفت :” اگر اهل تاریخ باشید خوب می دانید قدرت نیز از عشق تولد می پذیرد، همان عشقی که ناپلئون از قدرت عشق همسرش ژوزفین و گاهی نیز بزرگترین شکست ها از یک شکست عشقی نشأت می گرفت مثل پادشاه بابل که عاشق آناهیتا خواهرزن کوروش کبیر (خواهر آبستن) شد و هنگامی که آناهیتا به درخواست ازدواج او جواب رد داد، با کوروش به جنگ برخاست تا اورا از آن خود کند و کوروش کبیر هم اورا شکست داد و به این ترتیب حکومت ۲۰۰۰ ساله بابل منقرض شد.”
شهین با هیجان پرسید:” واقعا ً؟!”
و امیرخسرو با جدیت جواب داد :” البته.” و بعد از مدتی که هردو ساکت بودند ادامه داد :” دلم می خواهد روزی صاحب فرزندانی بشوم که مثل سربازان کوروش غیور و نترس باشند، سپاه یلان سپاه وفادار به کوروش بود که لباسهای فلزی به تن داشتند و هیچ کدام در هیچ جنگی و حتی در بدترین شرایط یک قدم به عقب نمی رفتند و همیشه تا آخرین نفس می جنگیدند و پیشروی می کردند و البته شکست ناپذیر هم بودند،”
شهین با صدایی تقریبا ً بلند خندید و پرسید:” پس بفرمایید یک ایل بچه می خواهید؟”
و امیرخسرو با جدیت گفت :” فرقی نمی کند یک ایل یا یک نفر، سرباز اگز با فراست و با جرأت و آگاه باشد همیشه فرمانده را سرافراز می کند حتی به هنگام مرگ سربازی که وفادار و متعهد باشد آینده اش آنقدر روشن خواهد بود که خود فرمانده هزاران سرباز شود، درست مثل ناپلئون بناپارت که در آغاز سربازی ساده بود با پوتین های پاره اما بعد مبدل شد به مقتدرترین ابرقدرت دنیا! او کسی بود که از شکست نمی هراسید و می گفت :” آنقدر شکست خورده ام تا شیوه شکست دادن دشمن را آموختم.” کسی که اینقدر ذهن مثبت و خلاقی داشته باشد حتما ً موفقیت بی نظیری اورا خواهد طلبید.”
به اینجا که رسیدند امیرخسرو دستش را به روبرو دراز کرد و من تازه متوجه آلاچیق فوق العاده زیبایی شدم که در صد قدمی ما بود. شهین با هیجان گفت :” خیلی قشنگه.”
و امیرخسرو رو به من و شهین در حالی که کمی کمرش را به احترام خم کرده بود گفت :” بفرمایید.”
و بعد هر سه نفری وارد آلاچیق شدیم، من و شهین چند دقیقه ای به اطراف نگریستیم، دلم می خواست امیرخسرو دوباره صحبت کند. از حرفهایش لذت می بردم و تا حدی آنها را درک می کردم امیرخسرو پای راستش را روی ران چپش انداخت و به شهین گفت :” ایده های من از زندگی خیلی خشن است اینطور نیست؟”
و شهین دستپاچه جواب داد:” نه، نه اصلا ً اتفاقا ً خیلی هم جالب و شنیدنی است،من را به فکر واداشته و به نظر من هرحرفی که باعث تفکر انسان شود حرف باارزش و ماندگاری است.”
امیرخسرو با خوشخالی گفت:” متشکرم، شنونده باید آگاه باشد که هست.”
شهین دوباره گفت:” ایده های نو و جالبی دارید.”
امیر خسرو سرش را تکان داد و گفت:” البته که ایده باید نو باشد، ایده باید به روز باشد تا خودش را نشان دهد منظورم این است که جواب دهد من برای گذشته و سنت ارزش فوق العاده ای قائلم اما به زندگی امروزی به ایده هایی به نرخ روز بی نهایت اهمیت می دهم. دیگر زمانه عوض شده، پیشرفت علم زبانزد است، زندگی که فقط خوردن وخوابیدن نیست، زندگی بیان اندیشه هاست، به کارگیری خلاقیت هاست، برقراری تفاهم و دور ریختن خستگی هاست، زندگی یعنی انرژی یعنی تلاش یعنی عشق یعنی پاسداری، مقاومت، پیروزی و غیرت. غیرت نه به این معنا که من وقتی مهمانهایی از جنس خودم دارم زنم را در پستو پنهان کنم ویا به زور به چادرش پیچه بزنم و ورودش را به بیرون از خانه و اجتماع اکیدا ً ممنوع اغلام کنم! غیرت به این معنا که زنم را نرنجانم، اشکش را به جز به شوق و شادی در نیاورم. جلوی خلاقیتهایش را نگیرم و اورا در بیان ابراز عشق عظیم وجودی اش مردد نسازم و برای راحتی و آسایش او و البته فرزندانم از تلاش خود وقف نکنم و…”
شهین نفس راحتی کشید و گفت :” من به ایده های شما افتخار می کنم و بی نهایت از مصاحبت با شما خوشحالم.”
امیرخسرو از روی غرور خندید و گفت :” من هم بی نهایت خوشحالم از اینکه بالاخره توانستم کسی را پیدا کنم که هضم حرفهای من برایش راحت و آسان باشد و به قول خودش با تفکر به روی حرفهای ناقابلم مرا به وجدآورده و سرافراز کند.”
شهین زیرلب گفت:” خواهش می کنم.”
امیرخسرو نگاهی ممتد به چهره سربه زیر شهین انداخت و گفت :” با صداقت می گویم شما اولین دوشیزه ای نیستید که به منظور آشنایی قبل از انتخاب برای ازدواج در این باغ با من هم قدم شده اید اما… ”
حرفش را نیمه تمام گذاشت و من بی اختیار با تعجب پرسیدم:” اما چی؟”
که صدای خنده شان به هوا شلیک شد، من هم قرمز شدم، امیرخسرو خودش را به من نزدیک کرد و دستش را دور گردنم حلقه کرد و گفت :” ای سرباز زیبای چالاک، این را بدان اگر یک پادشاه هرچند حقیر با ملکه اش در حال مراوده است تو نباید استراق سمع کنی و هرچند که آنجا حضور داشته باشی!”
با شرم گفتم:” ببخشید.”
که لپم را بوسید و گفت :” شوخی کردم من اگر حرفی زدم از جهتی دیگر به تو هم مربوط می بود، مگر نمی خواهی در آینده سرباز قهرمانی باشی!”
با اشتیاق گفتم:” قبلا نه اما الان احساس می کنم دلم می خواهد فرمانده ارتش باشم، مثل رضا خان!”
دستش را به چانه اش زد و متفکرانه از خودش پرسید :” رضا خان؟”
و بعد شهین صدایش را صاف کرد و رو به امیرخسرو گفت :” شما هنوز دنباله اما را نگفتید”
امیر خسرو از فکرش بیرون آمد و گفت :” بله، بله، البته، می گفتم اما با هیچ کدام تا به حال اینقدر به تفاهم اندیشه نرسیده بودم که پایمان حتی به صد متری این آلاچیق هم برسد، چه برسد به حالا که با یک فرمانده محترم و یک ملکه زیبا به زیر سایه این آلاچیق گوئی بر دنیایی حکومت می کنم.”
شهین لبخندی کمرنگ زد و گفت :” اختیار دارید.”
و بعد ار مدتی که همه ساکت بودیم شهین پرسید :” راستش من با نظریات شما موافقم. من خودم هم همیشه سعی کردم با روز جلو بروم. به روز لباس بپوشم. درس بخوانم و کلا ً عکس العمل نشان دهم اما این فلسفه جنگ برای شروع زندگی شیرین کمی غیرمنصفانه نیست؟”
امیرخسرو خندید و گفت:” اگر به هنگام بروز مشکلات باشد که نه! اما در حالات عادی و وضعیت سفید لازم هم نیست لباسهای جنگمان را هنوز برتن داشته باشیم، راستی شما می دانید ما در زندگی چند نوع جنگ خواهیم داشت؟!”
شهین کمی فکر کرد و گفت :” شما بگید!”
امیرخسرو برق اشتیاق برروی چشمانش نشست، نفس عمیقی کشید و گفت :” بسیارخوب… اول: جنگ تهاجمی و تدافعی که رایج ترین نوع جنگ هاست که بر اثر تهاجم مسلحانه یک کشور به کشور دیگر آغاز می شود و کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته به دفاع از خود می پردازد و از نمونه بارز آن در زندگی می توان جنگ بین مادر شوهر و عروس را نام برد که مادر من بالطبع با داشتن چنین عروسی، شمارا از دخترهایش هم بیشتر می پرستدو خاطرجمع هستم که مشکلی در این زمینه نخواهد بود. دوم :جنگ چندجانبه و بین المللی: گاهی اتفاق می افتد که چند کشور در یک منطقه وارد جنگ می شوند و کشورهای در حال جنگ هریک به طور مستقیم و غیرمستقیم از سوی کشورهای دیگر مورد حمایت قرار می گیرند مثل جنگ جهانی اول و به تازگی نیز دوم مثل جنگ مرد خانه در کوچه و بازار و خیابان که متأسفانه یا خوشبختانه من زیاد از کوچه و بازاری رد نمی شوم که بخواهد درگیری پیش آید. سوم: جنگهای استقلال که در نتیجه قیام مسلحانه مردم یک کشور تحت سلطه علیه کشور مسلط یا استعمارگر می باشد مثل جنگ مستأجر و صاحب خانه که خداراشکر ما جزء قشر مستأجرین نیستیم. چهارم: جنگهای داخلی: در طول تاریخ شاهد جنگهای بسیاری بوده اند که در داخل یک کشور بین گروههای متخاصم و رقیب یکدیگر آغاز شده و به پیروزی یک طرفه یا تجزیه و تقسیم کشور می انجامد مثل جنگ اولاد بر سر ارثیه پدری که چون من تنها پسر خانواده هستم از این نوع جنگ نیز در امانیم.”
شهین درحالی که جلوی دهانش را گرفته بود از خنده ریسه رفت. من هم با شیطنت خندیدم.
امیرخسرو به شوخی ادامه داد :” پس خیالتان راحت باشد سرکار خانم که حداقل ما از جنگهای چهارجانبه مبرا هستیم… با این وجود… ”
و بعد بقیه حرفش را خورد تا خنده ما تمام شود و بحث شکل جدی بگیرد و وقتی ما ساکت شدیم با متانت خاصی ادا کرد که :” با این وجود شما افتخار می دهید همسر حقیری چون من باشید؟!”
و شهین در کمال درایت گفت :” برای من کنیزی شما هم خالی از لطف نیست!”
و خنده ای ممتد به روی لبان امیرخسرو نقش بست و درحالی که شوق درونیش در لرزش صدایش هویدا می شد گفت :” متشکرم، قول می دهم خوشتختتان کنم!”
و شهین سربه زیرانه گفت:” من هم قول می دهم جنگجوی خوبی باشم!”
وهمگی خندیدیم که من متوجه دختربچه ای هم سن و سال خود شدم با لباس محلی که به طرف ما می دوید وقتی به آلاچیق رسید رو به امیرخسرو گفت :” آقا، خانم بزرگ فرمودند تشریف بیاورید برای چای و شیرینی”
امیرخسرو با شادمانی گفت :”گل بود به چمن نیز آراسته شد”
و بعد رو به شهین گفت:” این هم از شیرینی، انگار صدای خوشبختی ما تا آنسوی باغ هم رفته”
شهین بر لبخند کمرنگ گوشه لبش فزونی گرفت و همگی آلاچیق را به قصد پیوستن به خانواده های به اصطلاح عروس و داماد که در ایوان بودند ترک گفتیم. در طول راه برگشت امیرخسرو باخود زمزمه می کرد و می خندید و شهین که سعی می کرد کنجکاویش را بروز ندهد، بالاخره طاقت نیاورد و پرسید :” می توانم بپرسم شما به چه می خندید؟”
امیرخسرو بر خنده اش فزونی گرفت و گفت :” به پیک مادر می خندم، همین دختربچه ای که مارا به صرف شیرینی خوانده بود”
شهین متفکرانه پرسید :” چطور؟”
و امیرخسرو جواب داد :” همیشه مادرم به هنگام بروز هم چنین مراسمی که برای آشنایی من و عروس احتمالی آینده اش در این باغ ترتیب داده می شود، در بهترین زاویه ایوان می نشیند و خودش همه چیز را زیرنظر دارد یعنی از همان موقع که من و شما از آنها جدا شدیم و تا همین الان که در راه بازگشتیم ،حتماً مادر ورود مارا به آلاچیق به فال نیک گرفته و پیشاپیش شیرینی را پیشکش خانواده تان کرده”
شهین سرش را تکان دادو گفت:” چه جالب”
وبعد از مدتی که همگی ساکت بودیم شهین از امیرخسرو پرسید:” در این بین سؤالی سخت ذهن مرا مغشوش کرده؟!”
امیرخسرو با اشتیاق هرچه تمام تر گفت:” خواهش می کنم بپرسید؟!”
شهین با فراست گفت :” مادر می گفت شما زرگر هستید، اما خلقیات شما زیاد با خراج یک زرگر موافق نیست”
امیرخسرو با صدایی بلند خندید و گفت :” خوشحالم که همسر آینده ام بی نهایت تیزبین و باهوش است”
شهین هم خوشحال شد و هم خجالت کشید وسرخ شد.امیرخسرو ادامه داد :” درست است پدر مرحوم من یک زرگر بود و جالب است بگویم که نیمی بیشتر از دکانهای زرگری بازار اصفهان متعلق به ایشان است و اکثر اوقات نیز پدرم در اصفهان به سر می برد اما به خاطر مادرم که از اینجا دل نمی کند سکونت دائم ما این جاست اما من گاهی به خدمت دکان ایشان می رسم و سپردمش به دست شاگرد، من در حقیقت دفتر مجله دارم، مجله ایران و طهران که دفتر مجله ام داخل خود تهران است. من از همان کودکی، وقتی که به سن برادر زیبای شما بودم عاشق سیاست و جنگ و قدرت بودم وحالا از این همه سهم عاشقی تنها به دفتر مجله ای سیصد و چهل متری در خیابان کریم خان بسنده کرده ام، که مرا تا حد زیادی ارضا می کند. خیلی بیشتر از شغل زرگری”
شهین با اشتیاق گفت:” چقدر خوب، من واقعاً به شما افتخار می کنم، من برای صنف اهل قلم احترام فوق العاده ای قائلم.”
امیرخسرو به ادب تعظیمی کوتاه کرد و گفت :” راستش من از مادر خواستم شغل اصلیم را به شما بگوید اما مادر می ترسید مرغ از قفس بپرد و عروس زیبای مقبولش را از دست بدهد.غافل از آنکه نمی دانست شهین خانم از بانوهای روزگارند که حتی از عقل و فراست نیز از ما پیشی گرفته اند.”
شهین گفت:” اختیار دارید”
و امیرخسرو ادامه داد:” شما از زندگی با من کسل نخواهید شد، چون من عاشق سفر هستم و به شما قول می دهم حداقل ۶ماه از سال را همیشه در سفرهای آمریکایی-اروپایی باشیم. اصلاً به هرجایی که بانوی من اشاره کند.”
دیگر خدا می داند شهین چقدر ذوق کرده بود.شاید در آن لحظه دنیا را هم به او می دادند،امیرخسرو را پس نمی زد،امیرخسرو باز هم ادامه داد:” من قبلاً هم گفتم برای سنت احترام قائلم اما برای ( علم به روز زیستن) ارزش خارق العاده ای قائل هستم.من از یک زندگی تکراری که صبح به سرکار بروم و عصر که به خانه برگشتم حالا قلیانی چاق کنم وکاهو،سکنجبین بخورم و شب شکمم را از آبگوشت و کباب پر کنم و بی شوق و بی انگیزه بخواهم سربربالین بگذارم بیزارم، من عاشق یک زندگی پرتحرک و پرجنب و جوش ومتلاطمی هستم که هرچندوقت یکبار گوشه ای از آن با تجربه یک سفر توریستی با همسر و یا بعدها فرزندانم پر کنم”
شهین یک کلام گفت :” خوب است.” و ما به نزدیکی ایوان رسیدیم، که همگی ما را می نگریستند. لازم نبود کسی سؤال بپرسد،روی شاداب من ،ظاهر خندان امیرخسرو و چهره مشتاق شهین حقیقت را آشکارا عرضه می ساخت. هم چنان که مادرامیرخسرو، بزرگمهر خانم حرف خوبی زد که:” تو خود حدیث مفصل از مجمل بخوان”
و همگی از روی شادی خندیدند و بعد مادر امیرخسرو پکی به قلیانش زد و گفت :” من از همین حالا بوی خوشبختی این دو جوان برنا را حس می کنم.”
و مادر با صدای بلند گفت:”انشاءالله” خلاصه در پی آن دایه منیژه کل زد و اسفند آوردند و شیرینی تعارف کردند و خلاصه جمع کلی شلوغ شد و تا غروب همان روز وعده و وعید ازدواج هم گذاشته شد . عقد شهین چهار روز بعد در همان باغ توافقی به تصویب رسید.

فصل ۷

روز عقدکنان من فارغ از همه چیز و همه کس الا منصور بودم.من و منصور هر دو شیفته جمال آن باغ بهشت نما پا به پای هم می دویدیم و خسته هم نمی شدیم گاهی باهم مسابقه می دادیم و مهمان هارا برای هم مسخره می کردیم. منصور زن چاق و فربه ای که دو سه کیلویی طلا به خودش آویزان کرده بود، به خرس قهوه ای تشبیه می کرد و من مرد مسن لاغراندامی که مرتب چشم چرانی می کرد را به فانوس دریایی ،چون مدام سرش را چپ و راست می کرد، منصور کت و شلوار کرم رنگی به تن داشت و پاپیون،اما کت وشلوار من طوسی رنگ بود اما دلم ضعف می رفت برای پیراهن های تافته و دامن های چین دار کوتاهی که دختر بچه های هم سن و سالمان به تن داشتند و گاهی گروهی و گاهی نیز تک به تک جلوی ما،مانور می دادند و منصور شوخ طبع، لبش را گاز می زد و می گفت :” پدرسگ ها از حالا دنبال شوهر می گردند!”
ومن هم با صدای بلند می خندیدم که می گفت :” هیس! حالا فکر می کنند به آن ها خندیدیم و مثل کنه به ما می چسبند”
من هم به آرامی پشت سرش زدم و گفتم :” حالا نه خیلی تو هم بدت می آید!” منصور لپ مرا کشید و به مسخره لب هایش را غنچه کرد و گفت :” من تا وقتی تو، دختر به این قشنگی دارم، کورشم اگر به این ایکبیری ها نگاه کنم”
عادتش بود همیشه به مسخره مرا دخترخانم خطاب می کرد، حالا می فهمم که چقدر زیرک بوده و آنچه راکه خودم از آن بی خبر بودم در سر می پرورانده، اما حرفش برایم سنگین تمام شد، احساس تحقیر کردم و خوشم نیامد اما دلم نمی خواست با او قهر کنم، چون او مغرور تر از آن بود که بساط آشتی را جور کند و بعداً مجبور می شدم، منت کشی کنم،پس به قهرش نمی ارزید، من هم به مسخره خندیدم و به دل نگرفتم، راستش خیلی دوستش داشتم، عاشق جسارت آمیخته به غرور کودکانه اش بودم،عمو وثوق اورا از همان کودکی زیرک و حراف بار آورده بود. حداقل ده سال از سنش بیشتر می نمود با آن چشمان گرد و براق سیاهش و دماغ کوچک و لب های قیطانی اش چهره ای نمکین داشت که مرا شیفته خودش می ساخت، احساس خاص من نسبت به او شاید تا آن زمان که نمی دانستم از چه جنسی بودم با اکراه می نمود اما حالا می بینم همچنان هم بی مورد نبوده و من از همان کودکی خواهانش بودم.
خیلی دلم میخواست شهین را در لباس عروسی و امیرخسرو را در لباس دامادی ببینم اما تا آن لحظه هیچ کدام را ندیده بودم.جمعیت در قسمت ساختمان اصلی باغ و ایوان عریضش متراکم شده بود. اکثراً مشغول حرف زدن و خوش و بش بودند، میانگین سنی فامیل های داماد بالا بود اکثراً پیر بودند و میان سال اما از طرف ما، همه جور سن وسالی پیدا می شد،خداراشکر برخلاف تلگراف پدر به عزیز و دعوتش به جشن عقد شهین، عزیز به ایران نیامده بود و از شر فتنه های گاه و بی گاهش در امان بودیم.البته من که اصلا اورا دیده بودم. اما توصیفش را زیاد شنیده بودم مادر همیشه از دستش گله داشت، طوری اسمش را می آورد که انگار وجودی عظیم از مادرم را خراشیدهو زخمی رها ساخته، آن موقع دلیلش را درک نمی کردم، اما حالا، دلم برای مادرم آتش می گیرد. مادر آن شب در جمع گم بود از این اتاق به آن اتاق، از این سر باغ به آن سر، برعکس مادر داماد( بزرگمهر) همه اش در تکاپو بود، پدر و عمو وثوق بیشتر وقت را با میهمانها بودند و شهرزاد و شهلا در میان جمع از همه مهمتر می نمودند، با آن لباسهای فوری که بلقیس خانم خیاط سه روز کامل را به قصد دوختشان در خانه مان اقامت کرده بود و خیلی هم قشنگ شده بود و بهشان می آمد میان جمع که چرخ می خوردند، دخترهای هم سن وسالشان به قول منصور از روی حسادت به آن دو گوشه چشمی نازک می کردند که از سوراخ سوزن هم رد نمی شد، ولی هرچه بود خواهرهای عروس بودند و کلی برو بیا داشتند، خدا می داند پدر چقدر خرج داده بود، روی هر میزی پر بود از سبدهای میوه و ظرفهای شیرینی که اگر چه هرمیزی برای دو نفر بود ولی برای حداقل ده نفر کافی می نمود،تمام باغ را چراغانی کرده بودند وچهار پنج جوان کت وشلوار اتو کشیده را استخدام کرده بودند که هر کدام سازی می نواختند، یکی تنبک می زد و یکی سنتور و یک نفر هم قانون می نواخت خلاصه میهمانی مفصلی بود، به نظر می آمد به همه خوش می گذرد، نه چیزی کم بود و نه چیزی به تناسب همه چیز بیشتر از حد معمول بود وهمین امر باعث شده بود پدر آن شب بر غرورش خواه، ناخواه بیفزاید.
در بین میهمانها چنتایی میهمان انگلیسی داشتیم که از دوستان پدرم بودند، نظامی بودند و مدعی، هرچهار نفرشان متأهل بودند، اما هیچ کدام بچه نداشتند، زن هایشان بیش از حد سفید بودند و موهای بلوندی داشتند، اول فکر کردم که خال زیادی روی پوستشان دارند بعد مادر گفت کک،مک بوده، عمو وثوق از همه مردان حاضر خوشتیپ تر بود همیشه می خندید، بشاش بود و سرحال، او هم مثل پدرمن پسر دوست بود و عاشق منصور بود اما منصور برخلاف من هیچ وقت خودش را برای پدرش لوس نمی کرد وحتی اگر کسی با او به لحن بچه گانه و یا دلسوزانه باب صحبت باز می کرد عصبانی می شد و ابروانش درهم گره می خورد.شوخی هایش فقط با من بود. وقتی از روی شیطنت حرفی می زد از خنده ریسه می رفتم، از صمیم قلب دوستش داشتم.
اواسط وقت عروسی بود که منصور به من گفت:” نمی خواهی خواهرتو ببینی!”
ذوق زده گفتم:” چرا،خیلی، کجاست؟!”
منصور به آرامی زد پشت گردنم و گفت :” ای کله شق، عروسی خواهر تو، اما من از همه چیز باخبرم ای بی عرضه!”
با اصرار پرسیدم:” کجاست؟”
منصور دستم را گرفت و همانطور که مرا با خودش می برد گفت:” داخل یکی از اتاقها است، همان اتاقی که سفره عقد را چیدند”
بعد داخل ساختمان شدیم، چه هرج ومرجی، همه جور آدمی پیدا می شد، زن ها هرکدام به یک رنگ، به یک شکل و به یک قیافه بودند، عده ای دامن کوتاه به تن داشتند و عده ای بلند، عده ای یقه های باز و عده ای حتی رو گرفته بودند، خلاصه به قول منصور “شهر، شهر فرنگ بود” عجب وبویی در هوا پیچیده بود، بوی عطر و بوی اسپند که با هم درآمیخته بودند و آدم را مست خود می ساخت. در همان حین دختر سبزه ای با موهای بلند مشکی و بلوز سفید و دامن بالای زانوی مشکی و جوراب ساق کوتاه سپیدی که به تن داشت به من سلام کرد، من هم جواب سلامش را دادم با انگشت شصت و اشاره اش چند تایی از تار موهایش را به عقب گوشش آویخت و گفت:” منو یادتون هست؟”
منصور بازویم را نشگون گرفت و یواشکی گفت:” جوابشو نده که قیافه نداره”
خندیدم، دختر هم بی خبر از خنده من خندید و گفت :” من در جشن تولد شما بودم، خیلی خوش گذشت یادتان هست!”
بی اختیار نیشم تا بناگوش باز شد خواستم جوابش را بدهم که یکدفعه یکی دستم را محکم به طرف خودش کشید و من هم به دنبالش کشیده شدم، مادر با حالتی… محکم دستم را می فشرد و مرا همراه خود می برد و می گفت :” معلوم هست کجایی؟ یک ساعت تمام باغ را دور زدم تا تو نیم وجبی را پیدا کنم… انگار نه انگار که عروسی خواهرته، هان! واسه خودت ول می گردی”
و مرا بین جمعیت به همراه خود می کشید تا وارد اتاق وسیعی شدیم که داخلش ده،دوازده نفری بیشتر نبودند اما مهمتر از همه مان جایی بود که شهین و امیرخسرو حضور داشتند، کنار سفره پرزر و زینت عقد به روی دو مبل استیل تزیین شده با گل زرد مریم، چشم شهین که به من افتاد دو دستش را به جانبم دراز کرد و من به آغوشش رفتم گونه ام را که بوسید نفس های گرم محکمی به گردنم خورد و بعد صدای هق هقی خفیف،شهین داشت می گریست، اولش ترسیدم، فکر کردم اتفاقی افتاده ولی وقتی مادر با چشم های اشک آلود از شوقش بوسه ای برسر شهین زده و گفت:” قرار نیست از حالا دلتنگی کنی ها!”
خیالم راحت شد، دستش را گرفتم و بوسیدم اما او مرا محکم چسبیده بود و آرام می گریست، خدا می داند آن لحظه چقدر دردناک احساس عشق و نیاز خواهریش را حس کردم.
امیرخسرو سرش را جلو آورد و به آرامی در گوش شهین نجوا کرد:” بس کن عزیزدلم، ناراحت می شم ها!”
این را که شنید بازوانم را رها کرد.گوشه چشمش را که اشکی شده بود پاک کردم.شهین در میان اشکهایش به من خندید و گفت :” هوای مامان بابا را داشته باشی ها”
از این که از من چنان درخواست عظیمی کرده بود به وجد آمدم و گفتم:” خیالت راحت”
کمی دورتر از شهین ایستادم و خوب تماشایش کردم. زیبا که بود هیچ، در لباس عروسی کلی زیباتر شده بود مثل یک فرشته، زیبا بود و پاک و مهربان، غرقه در رحمت خداوند، صدای کل به هوا رفت و بعد صدای دایه منیژه را شنیدم که فریاد زد:” نخ وسوزن بیارین، دهن فامیلهای شوهر رو بدوزیم!”
این را که شنیدم دو تا پا داشتم و دو پای دیگر قرض کردم و از ترس گریختم، یادش بخیر تا چند روزی همش در این فکر بودم چطور با نخ و سوزن می توان دهان را دوخت و یا چرا باید این کار را کرد؟!
از آن شب به جز همان شیطنت های بچه گانه و دیدار با شهین و اشکهایش چیز دیگری به یاد ندارم، در کل شب خوشی بود هم برای ما و هم برای میهمان ها چون هنوزم که هنوزه، فامیل گه گاه وصف عروسی شهین را می کنند که شب خیلی خوش و ماندگاری برایشان بوده و خلاصه آنکه شهین رفت و من یک حامی یا یک پناهگاه و یکی از خواهران زیبای خودم را در خانه از دست دادم.

فصل ۸

تابستان آن سال هم با تمام خاطراتش گذشت و دوباره بوی ماه مهر در فضا آکنده شده بود بوی خرده تراش مداد، بوی مداد پاک کن و بوی کاهی کاغذها.
چه لذتی داشت وقتی هفت صبحگاه از خواب بیدار می شدم با آن قاضی های بی سرو ته نان و پنیری که دایه منیژه به دستم می داد و چای شیرین که عاشقش بودم را با اشتها می خوردم و بعد کیفم را به کولم می آویختم و از آن سال دیگر با غلام تا مدرسه نمی رفتم. چون منصور به دبستان ما آمده بود. و با هم مسیر از مدرسه تا خانه را طی می کردیم. منصور تا رسیدن به در مدرسه شیطنت می کرد، شعر می خواند، دست می زد سر به سر دخترهای مدرسه ای می گذاشت، اما سر کلاس که می نشستیم صدایش در نمی آمد. مادر می گفت کار خوبی می کند و پسر باشعور و سیاستی است. راست هم می گفت، هرکاری را در موقع و مکان خاص خودش انجام می داد، بی ادبی نمی کرد، اما آرام وقرار هم نداشت. لذت بخش تر از همه برایم وجود سلیمه بود،همان دختری که سال پیش با او آشنا شده بودم و حس خوبی نسبت به او داشتم یک حس غریب اما
دوست داشتنی.
هفته اول سال تحصیلی بر ما خوش گذشت ، زنگ های تفریح من و سلیمه و منصور همیشه با هم بودیم و خوراکی هایمان را قسمت می کردیم اما منصور هیچ وقت از خوراکی های سلیمه نمی خورد و می گفت از دست دختر چیزی نمی خورد و زشت است و از این جور حرف ها ، اما سلیمه عاقل تر از این ها بود که ناراحت باشد ، در این مدت دو سه مرتبه ناظم مدرسه همان مرد چهار شانه و قد بلند کذایی که نامش احمدی بود به ما تذکر داده بود که به قول خودش پسرها با پسرها و دخترها با دخترها ، اما ما کار خودمان را می کردیم چون می دانستیم خلاف نمی کنیم خیال مان راحت بود حتی حرف ناظم مدرسه را هم خریدار نبودیم. آن روز هم مثل همیشه آقای ناظم را دیدیم که به طرف مان می آید سلیمه کمی ترسید و گفت: « ای خدای بزرگ ، دوباره شروع شد ! »
منصور بادی در غبغب انداخت و گفت: « غلط کرده حرفی بزنه اگه این دفعه دوباره غر زد بابامو واسش میارم تا حالش به جا بیاد » اما عکس العمل این بار آقای ناظم کاملا متفاوت بود ، برخلاف همیشه که ما را به اسم کوچک صدا می زد رو به سلیمه گفت : «خانم دباغی؟ » سلیمه با ترس و لرز گفت : « بله » ناظم لبخندی کوتاه زد و گفت : «همراه من بیایید دفتر مدرسه ، آقای مدیر با شما کار دارند ! »
رنگ از رخ هر سه ما پرید. با تردید من و منصور را نگاه کرد و همراه ناظم به راه افتاد ، با وحشت آقای ناظم را صدا کردم سرش را به جانبم چرخاند با اکراه گفتم : « من هم بیاییم؟» ناظم پوزخندی زد و گفت : «نه جانم ، با شما کاری ندارند ، و از آنجا دور شدند،
منصور پتکی کوبید به سرم و گفت : «خاک بر سرت ، چقدر گفتم با این دختره این قدر نرو و بیا ، بفرما تو کیفشو کردی اون بدبخت باید کفاره بده! » با دلخوری گفتم:«چرند نگو» و همان جا روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم زانوانم را در دل گرفتم سرم را روی زانوانم گذاشتم و هق هق زدم زیر گریه ، منصور هم بی تفاوت به گریه من فحشم می داد: «خاک بر سر دخترت کنم ، آبرویمان را بردی همه دارن نگاه می کنند…خفه خون بگیر دیگه!» سرم را که بالا آوردم چهار پنج تا از هم کلاسی هایمان را دیدم که دورم را گرفتند، یکی می گفت چی شده، دیگری می گفت سلیمه را کجا بردن؟! و یکی دیگر می گفت: «آخی، گریه نکن طوری نیست!» و دختر حسودی که چشمانش از حسادت برق زننده ای داشت: «حقش بود، دختر که این قدر بی حیا نمی شه، همه اش دنبال پسرها…» نگذاشتم حرفش تمام شود از جا بلند شدم و با صدایی نزدیک به فریاد گفتم:«بسه» و تا می توانستم دویدم آن قدر که به انتهای حیاط مدرسه رسیدم از پله های ایوان بالا رفتم و کنار در دفتر به انتظار ایستادم که زنگ کلاس هم به صدا در آمد و صدای همهمه بچه ها اوج گرفت، سه، چهار دقیقه ماندم خبری نشد، معلم مان آقای خطیبی و به قول بچه ها خطیبی خوش تیپه مرا وقت خروجش دید و گفت:«چرا این جایی، برو سر کلاست!» سرم را زیر انداختم و گفتم:«می شه کمی دیرتر بیام!» آقای خطیبی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:« کاری کردی؟آقای مدیر کارت داره!» نتوانستم خودم را کنترل کنم، بغضم ترکید، با مهربانی گفت:«مرد که گریه نمی کنه، بگو چی شده تا کمکت کنم! تو پسر خوب و مودبی هستی بعید می دونم که…» و بقیه حرفش را خورد، من هم بریده بریده گفتم:«من و منصور در کلاس سوم و سلیمه دباغی با هم دوستیم» آقای خطیبی با نکته سنجی گفت:«خوب، بعد؟» من هم بغضم را به سختی قورت دادم و گفتم:«اما آقای ناظم خوشش نمی آید، الان هم سلیمه را با خودش برده دفتر، نمی دانم چرا! آخر زورش به اون دختر بیچاره رسیده، چرا منو نبردند، اون هیچ گناهی نداره» و بعد در حالی که با مشتم اشک هایم را پاک می کردم گفتم:«ترو خدا به آقای مدیر بگید، اگه بخواد قول می دیم دیگه تکرار نشه!» آقای خطیبی دستش را به آرامی به کمرم نهاد و با من قدم زنان راه افتاد کمی ساکت بود انگار از گفتن حرفش در دل تردید دارد و بعد مثل آنکه تصمیمش را گرفته باشد گفت:«می دونی پسر خوب!سلیمه به خاطر موضوع دیگه ای داخل دفتر هست!» با تعجب پرسیدم:«واقعا!چی آقا؟چه موضوعی؟» دوباره کمی ساکت ماند و گفت:«شاید دیگه سلیمه نتونه بیاد این مدرسه!» با اصرار پرسیدم:«آخه چرا؟» آقای خطیبی در حالی که از پله های ایوان پایین می آمد گفت:«بهتره از خودش بپرسی، اما نه حالا، وقتی که زنگ خانه خورد!» دیگه چیزی نپرسیدم، پشت سرم را نگاه کردم، خبری نبود، بیچاره هنوز در دفتر بود، آقای خطیبی محکم به شانه ام زد و گفت:«بدو برو سرکلاس که غایبی نخوری!» خندیدم، خنده ای سرشار از غم فقط اسمش خنده بود، ارمغان هزار سوال ناگفته و مبهم و هزارویک ترس و غصه و دلهره بود و بعد همان کاری را کردم که اقای خطیبی گفته بود یعنی تا کلاس را دویدم، سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود، همه اش چشمم به در بود تا این که بعد از بیست سی دقیقه،سلیمه با چشمان سیاه درشت اما پف کرده و سر به زیر انگشت به هوا از آقای خطیبی اجازه گرفت و بدون این که مثل همیشه زیر چشمی به من نگاهی بیندازد بی حوصله سرجایش نشست،دلم برایش هری خالش شد ، دلم می خواست هر چه زودتر زنگ لعنتی به صدا در می آمد، اما چقدر طول می کشید تا هر عقربه یک دقیقه جا به جا شود، از بس دلشوره داشتم، حالم داشت به هم می خورد هرچه بر می گشتم نگاهش می کردم تا شاید او هم به من نگاهی بیندازد خبری نبود، سرش پایین بود بلاخره بعد از آن همه انتظار زنگ پایانی مدرسه هم به صدا در آمد همه هورا کشیدند و زدند از مدرسه بیرون جلوی در بزرگ قهوه ای رنگ مدرسه منتظر ماندم بلاخره آمد سرش زیر بود و قدم هایش کوتاه، نزدیک که رسید ایستاد، بدون این که چیزی بپرسم گفت:«من دیگه نمی تونم بیام مدرسه» خیلی بغض داشت، از صدایش معلوم بود ولی خودداری می کرد و گریه نمی کرد دستش را گرفتم رفتم از مدرسه بیرون گفتم:«چرا؟» هیچ نگفت باز هم پرسیدم جواب نداد شاید ده بار دیگر پرسیدم تا گفت:«شهریه ندارم» با تعجب گفتم:«پس چطور ثبت نام کردی؟»در حالی که از شدت خجالت سرش را بالا نمی آوردگفت:«نصف مبلغ را مادرم داده بود قرار بود بعد از یک هفته بقیه اش را هم بدهد اما…» هیچ نگفت هر دو ساکت به راهمان رفتیم و من به همان راهی رفتم که او رفت درست خلاف جهت خانه خودمان که صدای دویدن کسی را پشت سرم حس کردم، تا به جانبش برگشتم، منصور به من رسیده بود با عصبانیت فریاد زد:«کجا می روی؟» گفتم:«تو برو، من باید سلیمه را برسانم خانه شان» نمی دانم از روی حسادتش بود و یا از حرصش شانه هایش را انداخت بالا و برگشت، سلیمه همان طور سر به زیر گفت:«تو برو من خودم می رم» گفتم:«نه به راهم ادامه دادم» هوا چقدر خوب بود همه درخت ها یا زرد شده بودند یا نارنجی!قدم های ما به روی برگ ها بودند به روی زمین اما حال هر دویمان گرفته بود هر چه جلوتر می رفتیم انگار زبانمان برای حرف زدن سنگین تر می شد، انگار آسمان هم دلش مثل ما گرفته بود هوا ابری بود با نسیمی نه چندان خنک، هر دویمان ساکت بودیم و من فقط به دنبال سلیمه می رفتم، نمی دانم چند تا کوچه تنگ و باریک را طی کردیم تا به خانه شان رسیدیم، ۴ تا ۵ تا ولی بلاخره رسیدیم یک خانه کوچک با دیوار کاهگلی و در و پنجره های چوبی آبی فیروزه ای رنگ.
سلیمه به در کوبید، چیزی نگذشت که زن مسنی فرق موهایش را حنا زده بود و پیراهن گل گلی سورمه ای و چارقد مشکی به سر داشت و رویش را هم به نیمه گرفته بود در چهارچوب در حاضر شد، سلیمه سلام کرد و به زحمت به رویش خندید و گفت:«مادر، این شاهین، هم کلاسیمه!» این را که گفت مادرش مثل اسپند روی آتش به تقلا افتاد و با هیجان گفت:«آقا شاهین پسر خان؟ آره؟…پسر اتابک خان؟!» با لبخند گفتم:«بله» کلی ذوق کرد و گفت:«دخترم تعریف شما را خیلی کرده، بفرمایید، تو بفرمایید» با اکراه دعوتش را پذیرفتم، داخل خانه که شدم باید از حیاط سی، چهل متری که حوضی لبه شکسته و نیمه پر در وسط اش بود می گذشتیم و بعد پله های ایوان بالا می رفتیم که دو اتاق داشت، مادر سلیمه مرا به اتاق بزرگتر که حتما میهمان خانه شان بوده دعوت کرد و من گوشه ای تنها نشستم.
هر چه منتظر ماندم سلیمه نیامد، صدای پچ پچ اش را که با مادرش در حیاط حرف می زد، می شنیدم، بعد از مدتی بلاخره مادرش آمد، یک سینی چای به دست داشت، به نظرم داشت گریه می کرد، چون مدام گوشه چارقد را به چشمش می مالید. سینی را جلویم گذاشت و چهار زانو نشست کنارم. آن روز دلم کلی به حال سلیمه سوخت، میهمانخانه شان حتی به اندازه آلونکی که پدر به غلام و زینت برای زندگی داده بود، نبود یک فرش کهنه وصل شده قرمز، چهار تا مخته قرمز تقریبا نو و یک طاقچه که داخلش عکس مردی ریش و سبیل دار بود و احتمالا عکس پدر سلیمه بوده و یک ساعت در کنارش همه اسباب آن اتاق بود، سلیمه سر به زیر افکنده داخل شد با یک بلوز آبی و دامن بلند خردلی رنگ موهایش دورش بود، کنار مادرش نشست، اگر رویم می شد بیشتر نگاهش می کردم تا به حال فقط در فرم مدرسه دیده بودمش که انگار با فرم هم زیباتر می نمود. مادرش چای را تعرفی زد و گفت:«قرار بود برادرش اصغر، بقیه پول شهریه اش را بدهد، سلیمه به خاطر فوت پدرش یک سال از مدرسه عقب افتاده بود، گفتم برای جبرانش یکی دو سال مدرسه ملی می رود پسرم هم شهریه اش را قبول کرد امان اون عروس گور به گور شده ام، گله گذاشت، خدا از سر تقصیراتش نگذرد، کاش دستم می شکست و عروس نمی آوردم که از وقتی عروس دار شدم از نون و خرجی و زندگیم افتادم…دختره چشم سفید انگار این بچه یتیم (سلیمه را می گفت) هووشه، تا اصغر میخواد کاری کنه! می گه به ما چه، پس من چی، بده برای من، و دستش را به محکمی کوفت به سرش و با صدای لرزانش گفت:«ای روزگار، مگه با تو کاری داشتم که این قدر لا چرخ ما می زاری! هر روز یک بدبختی تازه، هر روزمون باید با یه کوفتی شب شه اگر نه نمی گذره، و اشک هایش غلتید به روی چارقدش و محو گشت و دوباره چای را با مهربانی تعارف زد. من هم جرعه ای از آن را خوردم و خیلی خوب شد، چون فشار بغض گلویم کمتر شد با ناراحتی پرسیدم!: «حالا نمی توانید از کسی قرض کنید» لبخند تلخی زد و گفت:« پسرم! مگه قرض را نباید یه روزی داد، اون یه روز هم مثل هر روز، قرار نیست گنج پیدا کنیم که!» جرعه ای دیگر خوردم و استکانم را به روی نعلبکی گذاشتم، کیفم را از بغلم برداشتم و از جا بلند شدم، سلیمه و مادرش هم از جایشان بلند شدند، مادرش با اصرار گفت: «بمونید ترا به خدا!» من هم با ناچاری گفتم که مادرم دلواپسم می شود، مادرش هم حق را به من داد و گفت:«هروقت خواستید تشریف بیاورید قدمتان به روی چشم، اگر چه قابل نیستیم و سلام مخصوص به جناب خان و مادرتون برسانید!» با شرم گفتم:«ممنون» و برای آخرین بار نگاهی به سلیمه انداختم، چشمانش که به من افتاد خودش را پشت مادرش قایم کرد،توی دلم گفتم:«الهی بمیرم واسه اون چشم های قشنگت که پف کرده و قرمز به محض این که پایم را از خانه شان گذاشتم بیرون فکری در سرم جرقه زد باید جریان را به پدر می گفتم، حتما کمکشان می کرد، مگر نه این که هر سال کلی نذر و نیاز می کند، کلی به همه بدبختان و دیوانه ها و جزامی ها صدقه می دهد، خوب این ها هم مستحق هستند دیگر، مخصوصا اگر پدر بفهمد سلیمه به خاطر فقر ممکن است بی سواد بماند، از فکر خودم کلی خوشحال شدم و با قدم هایی ضربدری شروع کردم به دویدن، خوشحال بودم. حالا همان برگ های زردی که که در مسیر رفتن با اضطراب به زیر پاهایم له می کردم، حال از روی شادمانی با کفش هایم به روی آن ها رقصیدم، دیگری ابری بودن آسمان هم برایم خوشایند بود، در دلم آرزو می کردم قیافه سلیمه را وقتی به مدرسه باز می گردد و کلی ذوق زده می شود زودتر ببینم، حس من نسبت به سلیمه یک حس خاص بود نه از آن حس های پرطنشی که بین دو جنس مخالف است! یک حس خواهر و برادری مثل شهرزاد دوستش داشتم، مثل شهین و شهلا و قتی به خانه رسیدم و زینت در را باز کرد بلافاصله فریاد سر داد که «دایه خانم آقا شاهین تشریف آوردند» و غلام هراسان به نزدم آمد و گفت:«کجا بودی!» بی توجه به هر دو آنها به داخل باغ رفتم هنوز پایم داخل خانه نرسیده بود که مادر با یک سیلی محکم به استقبالم آمد، یکی زد به صورتم و یکی محکم کوفت به سرم که خدا می داند چقدر درد داشت! و مرتبا تکرار می کرد:«کجا بودی؟» من مات و مبهوت، باید چه می گفتم با این سرعت آخر جوابم طولانی بود، دوباره مادر سیلی زد به صورتم، اما من از حرص گریه نمی کردم، فریاد زدم:«چرا می زنی؟» مادر فریاد زد:«از کی تا حالا جورکش دخترهای مردم شدی؟هان!» یک دفعه توی دلم خالی شد و نگاهم به منصور افتاد که به چهارچوب در تکیه زده بود و با حرص گفتم:«فضول، حسابت را می رسم» مادر یک دفعه هق هق کنان زد زیر گریه و نشست و به دیوار تکیه زد، زینت هم تو سر و صورتش می زد و قربان صدقه مادر می رفت تا مادر را آرام کند، اما شرایط را بدتر می کرد، کم کم دور مادر شلوغ شد غلام، زینت و دو سه تا از خدمه و بلاخره دایه منیژه از راه رسید، با خودم گفتم پوستم کنده است که برخلاف انتظارم دایه منیژه بوسه ای محکم بر گونه ام زد و گفت:«الهی بمیرم واسه پسرم!» من هم تحت تاثیر آن همه کمبود محبتی که یک دفعه توسط دایه منیژه جبران شده بو، زدم زیر گریه، دایه منیژه هم قربان صدقه ام می رفت:«درد و بلات به جانم، فدای تو بشم من، عزیز دلم گریه ات از چه حاجت است؟» و بعد رو به مادر گفت:«خیالت راحت شد چطور دلت آمد پسرم را کتک بزنی!» مادر معترضانه گفت:«ندیدی چه حالی داشتم، نزدیک بود از غصه سکته کنم» دایه منیژه دستش را به کمرش زد و گفت:«نه خانم جان بی خودی شلوغش کردی، مگه منصور نگفت رفته دوستش را برساند!» مادر از جایش بلند شد و لیوان آبی را که غلام به جانبش دراز کرده بود پس زد و گفت:«اگر تنبیه نشود از این به بعد جا که دلش خواست می رود، ما را هم ارزنی حساب نمی کند» دایه منیژه با بی خیالی گفت:«شاهین عاقل تر از این هاست» و بعد دست مرا گرفت و به داخل برد، زینت با عصبانیت به مادرم گفت:«خانم چرا جوابش را ندادید؟غلط کرده جواب شما را می دهد» مادر هیچ نگفت، غلام گفت:«خودش را جُل می کند مهر شاهین را بدزدد، راست است که می گویند دایه مهربان تر از مادرها، عجب» مادر با ساعدش گوشه چشمش را پاک کرد، منصور دامنش را چسبید و گفت:«غصه نخور زن عمو همه اش تقصیر اون دختره است از بس دید شاهین مهربونه، هی ناز کرد و عشوه داد بیرون تا شاهین را خام خودش کرده مادر لبش را گزید و گفت:«خجالت بکش، از حالا این حرف ها را می زنی؟ اگر پدرت بفهمد، الان شما همه هم کلاسی هستید این تصورات منسوخ را از سرت بکن بیرون» منصور با شیطنت گفت:«راست می گم زن عمو، اصلا ما مردها هر چه می کشیم از دست شما زن هاست، آخرش هم باید به خودتان جواب پس بدیم، عجب ها» مادر اخمی کرد و گفت:«بس کن بچه» منصور دستانش را به هم زد و گفت:«شوخی کردم» مادر گفت:«حتی شوخی اش هم برایت زود است» منصور سری به علامت چشم تکان داد و گفت:«من می روم خانه مان، ماموریتم تمام شد» مادر زیر لب گفت:«به سلامت» وقتی رفت غلام گفت:«عجب بچه پررویی ها» مادر رویش را ترش کرد و گفت:«تو فضولی نکن!» و داخل خانه شدو چندین بار مرا با صدای بلند صدا کرد، من هم که در اتاقم بودم زدم بیرون و سر به زیرانه گفتم:«بله» مادر روی صندلی حصیری داخل پنجدری نشست و گفت:«بگو غلط کردم» من هم گفتم، گفت:«بگو تکرار نمی شه» باز هم گفتم بعد مادر آهی کشید و گفت:«تو چرا با دخترها دوست می شوی!»شانه هایم را بالا انداختم که بر سرم داد زد:«درست حرف بزن» گفتم :«مگه اشکالی دارد؟» مادر با عصبانیت گفت:«بله» گفتم:«چه اشکالی؟» مادر با عصبانیت بر سرم فریاد زد:«چطور جرات می کنی جوابم را بدهی!» از داد مادر کلی دستپاچه شدم که دایه منیژه به دادم رسید و گفت: «خانم، بسه! شاهین هم متوجه اشتباهش شده، دیگر تمامش کنید.» و بعد رو به من چشمکی زد و با عصبانیتی مصنوعی گفت: «شاهین از مادرت معذرت خواهی کن و برو به اتاقت.» من هم به آرامی گفتم: «ببخشید مادر» جلو رفتم و دستش را بوسیدم که مادر مرا در آغوش گرفت و زار و زار گریه کرد، سرم را در میان سینه اش چنان می فشرد که نفس کشیدن برایم سخت شده بود ولی دائم سرم را می بوسید و در میان اشک هایش می گفت: «برای خودت می گویم پسرم! نمی دانی با چه زحمتی تو را به این جا رساندم.» و این جمله را سه، چهار مرتبه تکرار کرد و بعد دستش را شل کرد و من سرم را از سینه اش بیرون آوردم گونه اش را بوسیدم و گفتم: «مامان غلط کردم، تو رو خدا دیگر گریه نکن.» مادر دستم را که از شدت هیجان و اضطراب مشت کرده بودم در میان دستانش گرفت و بوسید، دایه منیژه هم گونه ام را بوسید و مرا از مادرم کاملاً جدا ساخت و گفت: «برو به اتاقت پسرم.» همان موقع شهلا و شهرزاد از راه رسیدند و تا اشک مادر را دیدند دورش را گرفتند و ندای چه کنم؟ چه شده؟ سردادند. به اتاقم که رفتم لباس هایم را عوض کردم و کنار تختم نشستم. بیشتر از مادر به فکر سلیمه بودم اصلاً برایم مهم نبود که به خاطرش کتک خورده بودم. از طرفی هم برای مادر دلم می سوخت چون تصور گریه هایش بر تنم آتش می کشید و از دستش عصبانی بودم چون به من ابراز علاقه می کرد و از دوری من رنجیده می شد، در صورتی که در طول شبانه روز شاید بیست دقیقه هم کنارم نبود و یا با من حرف نمی زد، حسرت یک نوازش، یک لالایی و یا یک قصه هر چند هم تکراری از جانبش به دلم مانده بود در عوض دایه منیژه خیلی هوایم را داشت، همیشه هم در کنارم بود، بعضی وقت ها آن قدر به من چشم می دوخت که از دستش عصبانی هم می شدم آن موقع مثل یک احمق نمی دانستم که هیچ مهری مهر مادری نمی شود و فکر می کردم دایه منیژه مرا بیشتر از مادرم دوست دارد، دوستی های خاله خرسه اش را به پای محبت های فراتر از مادرش می گذاشتم، خلاصه غرق در افکار خودم بودم که شهلا و شهرزاد، داخل اتاقم شدند، شهرزاد یک طرفم نشست و شهلا طرف دیگرم، شهرزاد دستی به لپم کشید گفت: «بمیرم، کتک خوردی.» و شهلا مرا بوسید: «که اشکال ندارد عوضش مرد بار می آیم.» بیچاره ها نمی دانستند درد من از جای دیگری است نه از کتک های مادر، شهرزاد رو به شهلا گفت: «راستش از این منیژه متنفرم.» شهلا متفکرانه گفت: «کینه ای نباش دختر.» شهرزاد خودش را به عقب کشاند و به دیوار تکیه زد و گفت: «اصلاً هم به خاطر موضوع آن روز که قیافه ام را مسخره کرد نیست!» شهرزاد ابروانش را بالا انداخت و گفت: «پس چی شده؟» شهرزاد هم نفس محکمی از بینی اش بیرون داد و گفت: «زینت می گفت وقتی شاهین دیر کرده بود دایه منیژه این قدر در خانه چرخیده و نق زده که عالم را خبر کرده و مادر بیچاره را هم به ترس و شک انداخته اما بعد وقتی مادر شاهین را به خاطر تأخیرش تنبیه می کرده چنان از شاهین دفاع کرده، حتی به مادر هم رو ترش کرده که به پسرم! چیزی نگو، مگه نه شاهین؟» من شانه هایم را بالا انداختم، شهلا با تعجب گفت: «راست می گویی؟» شهرزاد با اصرار گفت: «به خدا قسم اگر دروغ باشد، اصلاً نمی دانم چه سری هست که مادر این قدر از این زنیکه عجوزه حساب می بره و دم نمی زند!شهلا به شوخی پتکی به کمر کوبید و با لحنی شیطنت آمیز گفت:حالا کجا بودی شیطون.شهرزاد هم دوباره خودش را کشید جلو دستش را به روی زانوانش گذاشت و چانه اش را به آن تکیه داد و نگاهم کرد،دو دل بودم که آیا جریان را برای آنها بگویم و یا نه!خلاصه آن قدر اصرار کردند که من هم همه چیز را گفتم شهرزاد دستش را به روی شانه ام انداخت و گفت:طفلکی ها!الهی بمیرم.شهلا گفت:خدا نکند راهش این است که شب،قضیه را به پدر بگوییم،در این صورت تنها یک چیز امکان ندارد،ان هم این است که پدر مشکل سلیمه را حل نکند،پس غصه ندارد. یک دفعه دلم روشن شد گفتم:مطمئنی؟شهلا چشمک زد و گفت:بد جور!پریدم بغلش و بوسیدمش شهرزاد با شیطنت لپش را نشانم داد یعنی مرا هم ببوس،گونه ی او را هم بوسیدم،خدا می داند آن لحظه چقدر از داشتن هر دویشان احساس خوشبختی می کردم شهرزاد بلند شد و دست هایش را بهم زد و گفت:حالا هر کی گفت وقت چیه؟من هم گفتم:شکم و هر سه خندیدیدم و از اتاق به قصد صرف ناهار خارج شدیم.
شب حدود ساعت هشت بود که پدر آمد و شهلا نماینده شد که با پدر راجع به مشکل سلیمه حرف بزند.من و شهرزاد در اتاق گوشواره منتظر بودیم که شهلا از پنجدری زد بیرون و گفت:شاهین،پدر با شما کار دارد و چشمکی زد یعنی همه چیز رو به راه است کلی ذوق کردم رفتم داخل پنجدری پدر به مخده تکیه داده بود و بافور می کشید،گه گاهی این کار را می کرد.سلام کردم و گونه های هم را بوسیدیم،کنارش نشستم،پدر بسطی چسبانید و گفت:شهلا راجه به خواسته ی تو با من حرف زد، اما دلم می خواست خودت می گفتی!گفتم که دلهره ام اجازه نمی داد،پدر پتکی به وافور زد و گفت: از این بهد هر مشکل و خواسته ی که داری مثل یک مرد واقعی عنوان می کنی!باشد؟زیر لب گفتم:باشد.پدر محکم تر پرسید:باشد؟فهمیدم که من هم باید محکم تر بگویم پس بالطبع محکم تر از قبل گفتم:باشد. پدر خندید دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:فردا که جمعه است،پس فردا هم عید مبعث است و تعطیل رسمی باشد،یکشنبه،بیست تومانت می دهم بده به آن دختر خانم،خدا می داند چقدر خوشحال شدم،خواستم دستش را ببوسم که پیشانی ام را بوسید،گفتم:پدر دوستتان دارم.پدر در حالی که با خوشحالی می خندید پتکی دیگر به وافورش زد و گفت:برو به درس و مشقت برس شاهینم.با خوشحالی گفتم:چشم.و از پنجدری زدم بیرون،شهرزاد و شهلا با اشتیاق پرسیدند چه شد گفتم:عالی و هر سه ذوق کلی کردیم دلم می خواست زودتر یکشنبه می شد و به مدرسه می رفتم،تصور چهره ی سلیمه هنگامی که پول را به او می دادم مرا به وجد می آورد. بالاخره هم طاقت نیاوردم شنبه روز عید بود که به پدر گفتم باید بروم و پول را هر چه زودتر به سلیمه برسانم،گفتم روز عید است،ثواب دارد،دایه منیژه هم حرفم را تایید کرد و گفت:راست می گوید،آقا دل بیچاره ی را به دست آوردن،آن هم در روز عید،ثوابش بی انتهاست.پدر هم گفت:باشد اما تنها نرو و غلام را ازجانبم صدا کرد،خدا می داند آن لحظه چقدر شادمان شدم احساس کردم در آسماهنا سیر می کنم،چقدر آتش عشقم نسبت به پدر شعله ورتر شده،بی اختیار جلو رفتم و دستش را بوسیدم،پدر یک دو تومانی هم از جیبش درآورد و گفت: این هم عیدی شما. از ته دلم خندیدم و با غلام روانه خانه سلیمه شدیم با پای پیاده،دوست داشتم مردم را ببینم و بوی عید را حس کنم،آن قدر عاشق و پر شور بودم که همه چیز برایم تازگی و مطبوعی خاصی داشت،حتی غر غرهای غلام که همه اش می گفت:یواش تر…ندو!صبر کن.تا دم در خانه شان را عاشقانه دویدم غلام هم غرغر کنان در پی ام می دوید به نزدیک خانه شان که رسیدم بی اختیار ایستادم،در خانه شان خیلی شلوغ بود همهمه ی بود که خدا می داند،در ذهن کوچکم هزاران هزار سوال بی جواب تداعی شد با یک سوالی آشفته می شدم و با سوالی دیگر خودم دلگرم،دوباره آن دلشوره لعنتی به سراغم آمد غلام به نزدم رسید نگاهش را هم سو با نگاه من ساخت و گفت: آن جاست.گفتم:بلی.گفت:چه خبره؟شلوغه همهمه اتو کشیده اند.
گفنم نمی دانم،غلام دستم را گرفت،دستم را از دستش بیرون کشیدم و به جانب خانه شان دویدم،در حیاط بار بود به داخل رفتم،
داخل حیاط که شدم خیالم به کلی راحت شد،هر چه بود بساط خنده و شادی بود،صدای تنبک می آمد و بوی اسپند،همهمه بود و غلغله،هاج و واج در میان جمعیت متراکم یافته داخل حیاط کوچک خانه سلیمه بود که مادرش را دیدم،بزک کرده و لبخند به لب به جانبم آمد دستی به سرم کشید و گفت:خوش آمدی!خوش آمدی.گفتم:سلام.ختدید و گفت:به روی ماهت و بعد به مرد قد بلند و لاغری که در کنار زن جوان محجبه ی ایستاده بود گفت:پسر اتابک خان است،شاهین خانند.مرد ابروانش را از حیرت بالا انداخت و نیش هایش تا بنا گوش باز شد،غلام در گوشم زمزمه کرد:حالا دوستت کجاست؟مثل اینکه تازه یادم آمده باشد گفتم:سلیمه کجاست؟لبخند بر روی لبش ماسید و گفت:چه کارش داری؟پول را از جیبم در آوردم و نشانش دادم و گفتم:پدرم داد برای مدرسه. و خندیدم اما بر خلاف انتظارم مادرش هیچ خوشحال نشد و بر روی خود نیاورد زیر لب گفتم:ببخشید و خواست مرا ترک کند که به دنبالش رفتم و گفتم:حالا سلیمه کجاست؟مادرش دستم را گرفت و گفت:بیا اینجا پسرم . و مرا همراه خود به داخل خانه برا یک دفعه عق زدم چقدر بوی عرق می آمد بوی عرق که بوی عطرهای بی قیمت بازاری هم آمیخته باشد صدای دست زدن و کل زنها آزارم می داد و در عوض تپش قلبم را بی اختیار سریع تر می ساخت. مرا به گوشه ی اتاق برد باورم نمی شد در آن خانه کوچک بساط بزن بکوب راه انداخته باشند،آن هم با آن سیل جمعیت،حتما به خاطر عید مبعث بوده و یا شاید هم عروسی بوده،عروسی مثلا دایی یا خاله سلیمه با خود اندیشیدم که حتما سلیمه کلی رسیده و زیباتر شده در همین فکرها بودم که مادرش گفت:سلیمه دیگر احتیاجی به این پول ندارد از جانب خان کلی تشکر کن،بگو باعث افتخار ماست،بگو بزرگی فرمودند یک عمر دعایشان بر ما واجب شد و داشت به تعارفش ادامه می داد که با دلخوری پرسیدم: چرا دیگر احتیاجی ندارد؟اشک در چشمان مادرش حلقه زد،دلم هری ریخت و دستپاچه شدم،پرسیدم:سلیمه کجاست؟مادرش در حالی که مرتبا اب دهانش را قورت می داد تا از فشار بغض و بروز اشکش بکاهد گفت:ناچار شدم،دیگر این ده تومان و بیست تومان توفیری به حالمان نداشت پسرم،درخت از ریشه کرم خورده بود،تا وقتی پشرم در خانه بود،غمی نداشتیم برایش پدری می کرد اما وقتی که آن عروس…لعنت بر شیطان.
و بعد بی اختیار خندید،خنده اش غمگین بود دستم را گرفت و مرا از اتاق خارج کرد قبل از این که وارد اتاق دیگری شویم به من گفت:حتما خوشحال می شود تو را ببیند. و لپم را گرفت و بی دلیل گفت:پسر مودب.وارد اتاق شدیم پایم را که داخل اتاق گذاشتم هم چون درختی که ساعقه ی از ریشه تا سرش را بسوزاند آتش گرفتم،آن چه را که می دیدم به سختی باور کردم خواب بودم؟نه بیدار بودم این دختری که در لباس عروس نشسته،همان سلیمه زیبا،همان هم کلاسی و دوست مهربان من بود،منظره بدتر از آن مرد مسن نیش تا بنا گوش باز سبیل کلفت بود که کنارش به مخده تکیه زده بود و چشم از من برنمی گرفت،سلیمه مرا که دید پتکی زد زیر گریه،مرد بهتر است بگویم داماد نگاهی به مادر سلیمه انداخت و چشمکی زد یعنی این کیست؟و مادرش با فراست گفت:شاهین خان پسر اتابک خان،داماد از جایش برخواست،مادر سلیمه ادامه داد،هم کلاسی سیلمه است خودم دعوتش کردم. جلو رفتم سلیمه گریه می کرد اما برای مادرش و داماد و سه چهار نفری که آنجا بودند عادی می نمود،به خیالم که دختر بیچاره مدتهاست که زار می زدند،گفتم مبارک باشد سلیمه زار زار گریه می کرد من هم گریه ام گرفت،داماد گفت:چه شده خان؟زدم از اتاق بیرون،مادر سلیمه هم به دنبال دستم را گرفت و من هم با عصبانیت بر سرش فریاد زدم دستم را ول کنید،از همه تان متنفرم.وادرش دستم را ول کرد و گفت:شماها که شکم تان تا خر خره پر است چه خبر از حال ما بدبخت ها دارید.ما همیشه باید مثل کنه از وجود دیگری امرار معاش کنیم ،اگر این کار حالا نمی شد،سال دیگر می شد.سال دیگر هم که نشد دو سال دیگر بالاخره که چه؟دستم را داخل جیبم بردم و بیست تومانی را دراز کردم،گفتم:هدیه ی من به سلیمه.مادرش کلی خوشحال شد دولا شد که گونه ام را ببوسد سرم را کج کردم و به سرعت آنجا را ترک گفتم،غلام در حیاط مشغول خوش و بش با یکی دو تا مرد لاغر و نحیف سیگار به دست بود،مرا که دید به سرعت از آنها خداحافظی کرد و متحربانه به دنبالم راه افتاد. من هم به تعجیل می دویدم تمام طول راه را با گریه دویدم و به عالم و دنیا فحش و ناسزا می گفتم.وقتی به خانه رسیدم پدر در باغ بود و با عمو وثوق سرگرم گفتگو،حال مرا که دید دستانش را باز کرد خودم را در آغوشش انداختم و با تمام وجود گریستم و گریستم و خلاصه آن روز را تا شب یک سر گریستم،آخر شب بود که پدر به بالینم آمد و دستم را گرفت گرمی دستهایش آرامش عجیبی به من اعطا کرد.به رویم خندید من هم خندیدم،گفت چشمهایم آن قدر پف کرده که شکل قورباغه شده ام ،از روی احترام به حرفش خندیدم اما در نظرم مزاحش خالی از نمک بود . دستش را به سرم کشید، با این که اشکی برای ریختن دیگرنداشتم.بغض آلود گفتم:آقا جان؟با خوشحالی گفت:جانم.گفتم:مگر شما نگفتید خداوند رحمان است؟گفت:بله گفتم:مگر نگفتید عادل است؟سرش را به علامت تایید تکان داد گفتم:پس چرا یکی باید مثل ما به قول مادر سلیمه شکمش تا خرخره پر باشد و دیگری به قول شما از زور فقر و بدبختی دختر بچه اش را به پشیزی بفروشد؟پدر کمی اندیشید و گفت:این دیگر از حکمت خداوند است.خداوند در پی همه عدل و مهر و بخشش و لطف و کرمی که دارد،حکمتی دارد که مغز آدمیزاد از تجزیه و تحلیل آن عاجز است.خداوند حتی از آفریدن مورچه ی که در لای منافذ دیوار اسکان می گیرد حکمت دارد،ما حق نداریم نسبت به ظهور این عوامل اذعان کنجکاوی و یا نارضایتی کنیم.با تردید پرسیدم:چرا؟و پدر با صراحت گفت:چون عقلش را نداریم،عقل آدمیزاد محدود ولی حکمت خدایی نامحدود است.گفتم:حکایت این محدود و نامحدود چیست؟پدر خنده ی کوتاه کرد و گفت:به اقتضای سنت خواهی فهمید حالا کمی زود است فقط همین قدر بدان خداوند در کاسه ی هر کس بنا بر لیاقت خود شخص خواهد گذاشت و هر چه فرد لایق تر باشد روز و روزی بر او فراخ تر خواهد است و بالعکس. تنها مهم این است که هیچ گاه این کاسه را نشکنی و ناشکری در کارت نداشته باشی و بس.با آن که هنوز به طور کامل از توجیحات پدر ارضا نشده بودم سری به علامت تایید گفته هایش تکان دادم و پدر مرا بوسید و اتاق را ترک گفت آن شب و شب های بعدی را خیلی در مورد حرف های پدر فکر کردم اما باز هم دلم راضی نمی شد ،
چرا که در نظرم سلیمه و مادرش لایق سخاوت خدا می بودند. پس از آن هیچ گاه صحنه ی که سلیمه را در لباس عروس مثل یک عروسک کوچک در کنار آن مرد زمخت مسن پشت سفره ی منفور عقدش دیدم از یاد نبردم و گاه و بی گاه با مرور خاطره اش دلیل
موجبات آزار روحی خودم را فراهم ساختم.هر چند گذشت زمان همانطور که غم و غصه های هر انسانی را تسکین می بخشد،
زخم سوزناک مرا نیز به مرور التیام بخشید .
فصل نهم
به تصویر خودم در قاب عکس می نگریستم،پدر راست می گفت کلی بزرگ شده بودم.حالا که خودم را در آیینه می بینم می فهمم این جمله را با صدای بلند گفتم ،دایه منیژه گفت:چه را می فهمی پسرم؟
پوزخندی زدم و گفتم:دایه دارم کم کم مرد می شم ها.انتظار داشتم دایه بعد از زدن این حرف کلی قربان صدقه ام برود و به قول خودش کلی دورم بگردد و هر چه درد و بلا نیز دارم به جان خود حواله کند اما بر خلاف انتظارم دایه سکوت کرد و هیچ نگفت.گفتم:دایه منیژه گفت:به جانم.گفتم:چند سال مانده تا یک مرد کامل شوم؟ دایه خندید و گفت:هر وقت سن ازدواجت فرا رسید! با کمی خجالت پرسیدم:چه سنی؟ دایه منیژه خنده ی بلند شبیه قهقه سر داد و گفت:از حالا که ده سال داری،ده سال دیگر هم دندان به جگر بگیری واقعا شاهین خانی!
از روی ذوق خندیدم ولی دایه آه سردی کشید که ندانستم چرا؟که در به صدا در آمد و شهین وارد شد با شکمی باد کرده.اول مرا در آغوش گرفت و بوسید و سپس دایه را،دایه کلی قربان صدقه اش رفت هم قربان صدقه شهین و هم همان.
طفلی که در بطنش بود.بیچاره شهین چقدر شکمش باد کرده بود.با دو هفته پیش که ملاقاتش کرده بودم کلی ترفر
داشت.دست به کمر به روی صندلی راحتی گوشه اتاقم نشست.من هم لبه تخت نشستم و گفتم:دوست داری بچه ات دختر باشد یا پسر؟
شهین در جوابش مردد ماند و بعد از کمی سکوت گفت:والا فرقی نمیکند اما دوست دارم اگر بچه ام پسر بود اسمش باشد کوروش و اگر هم دختر بود ماهرخ را پسند دارم.
دایه ابروانش را به علامت حیرت بالا گرفت وسرش را چند بار به علامت تایید تکان داد وگفت:چقدر خوب چه اسم های قشنگی
وبعد از مدتی گفت:امیر خسرو چه اسم هایی را دوست دارد؟
این را که گفت لبخند شهین یک باره از چهره اش ورمیده ولی زیبایش محو شد اهی کشید طولانی و پر از درد و ناله.دایه با زیرکی پرسید:دایه با زیرکی پرسید:طوری شده شهین جان؟مشکلی هست؟
شهین با دلخوری گفت:لاینحل است دایه،راستش را بخواهید غرض اصلی من از امدن به نزدشما همین بود وبس.دلی دارم پر از شکوه و گلایه و مجالی برای درد و دل جز شما نمیبینم.از پدر که هراس دارم و از مادر هم شرم دلم نمیخواهد با ان همه مشغله و گرفتاری که دارند نت نیز شرمنده شان باشم
دایه روی میز در کنار صندلی شهین زانو زد ودستش را میان مشتش گرفت و گفت:ادم در این دوره وانفسا چها که نمیبیند.
شهین چانه اش لرزید واز گوشه چشمش اشکی غلطید دایه دستش را فشار داد و فگت:بگو عزیزکم.بگو خودت را خالی کن.
شهین نگاهی به من انداخت و من بلافاصله خودم را با نی چوبی که به تازگی از پدر گرفته بودم مشغول کردم و دلیل یک چشمی به داخل سوراخ هایش می نگریستم تا شهین با اندیشه ذهن مغشوشم به راحتی درد دلش را کند.هیچ گاه یادم نمیرود.شهین بیچاره درد دلش را با این مثل اغازه کرد:هی دایه جان چه کنم که این اواخر مثل من و امیر خسرو شده مثل عثل و خربزه یعنی من از جانب خودم مطمئنم که برایش هیچ چیز کم و کسر نمیگذارم.اما همش بهانه میگیرد و طوری وانمود میکند که هر مشاجره ای که بر ما خیمه میزند ستونش را من بنا میکنم اما به فاطمه زهرا قسم که من بی تقصیرم.
دایه دستش را به دور زانوی چپش زنجیر کرد و گفت:ناشکری نکن دخترم.اختلافات همه جا هست.چه بسا کسان که به روز تو ارزومندند.
شهین پوزخندی زد و گفت:ناشکری!پس واجب شد برایتان بگویم که چه میکشم.
دایه گفت:خب بگو
شهین کمی ساکت ماند و گفت:از کجایش بگویم حالا؟روزی که با امیر خسرو وصلت کردم به گمان ساده ام تا اخر عمر طعم لذیذ خوشبختی را در کنارش خواهم چشید ولی چه خوشی که نهایتا یک سال بیشتر دوام نداشت.سال اول هر انچه را که میخواستم برایم مهیا میکرد یک شهین جان میگفت و هزار تا شهین جان از دهنش بیرون می ماد.از صبح تا شب کارش بود قربان صدقه ام رفتن.ان روزها چه غمی داشتم؟هیچ.من هم دختری نبودم که محبت ندیده باشم و خودم را گم کنم هر چه او میکرد دو برابرش را پس میدادم اما حالا…..
و زد زیر گریه دایه با دلسوززی گفت:ای دختر غصه نخور ازدواج همیشه مثل تمشکه نه میشه گفت ترشه نه شیرین راستش همان دفعه که گفتی ای کاش دختر بودم و پیش شما و بعد از اینکه حال خسرو روا پرسیدم گفتی که بگم.نه خودش حال و روز حسابی ندارد و نه برای ما حالی گذاشته.یک چیزهایی دستگیرم شد اما عزیز دلم غصه نخور طبیعت مرد همین است یک روز شعله ور است و یک روز خاموش.
شهین گوشه چشمش را با استین پاک کرد و گفت:نه دایه جان.تو حرفم را نمیفهمی.ای کاش فقط عشقش کور میشد.تو نمیدانی چه بلاهایی از همان طلوع خورشید سرم می اورد.چه در خانه باشد و چه نباشه من عذاب میکشم.
دایه با فراست پرسید:در این باره با اون صحبت کرده ای؟
شهین سری تکان داد و گفت:تا دلت بخواهد اما فکر کردی در پاسخ چه میگوید:بس کن شهین خسته ای کردی…چقدر غر میزنی دیوانه شدم،خفه بگیر.
واین اخری را با اکراه هر چه تمام تر تکرار کرد.
دایه لبش را گزید و گفت:مثلا تو چه میگویی؟
شهین بغض الود گفت:مثلا اینکه وقتی به خانه بر میگردد عرق نخورد و با دوستان مجردش اینقدر گرم نگیرد و یا حداقل اینکه روزی پنج دقیقه و فقط ۵ دقیقه هم که شده کنار من بنشیند و مثل هر زن و شوهر دیگری با هم گفت و گو کنیم.
دایه سکوت کرد و هیچ نگفت و شهین هم همچنان ادامه داد:دلم بیشتر برای این طفل معصومی است که ماخواهد پا به دنیا بگذارد راستش هیچ کدام امادگی اش را نداشتیم.با خود میگویم حتما قسمت بوده ولی تا دلتان بخواهد امیر برای این بچه نگران و مظطرب است میگوید حالا برای بچه دار شدنمان خیلی زود بود
دایه روی مسخرگی خندید و گفت:زود است؟تازه دیر هم شده.حرفت هم نباشد ها ولی مادرت کلی دلواپس بود شوهر تو هم حرف ها میزند
شهین با ناله گفت:نمیدانم دایه انگار که در دنیای دیگری سیر میکند و من هم در دنیای دیگر گاهی با خود میگویم شاید من بیش از حد کودنم
دایه مدتی ساکت ماند و سپس گفت:سخت بگیری سخت میگذره زیاد غصه نخور که درست میشود.
شهین به اعتراض گفت:درست میشود؟فرمایشات میفرمایید من هر چه خون جگر خوردم فایده نداشت؟به خاطر درست شدندش هر کاریکردم اما چه؟شاید هم یکی دوروزی خوب باشد اما دوباره روز از نو روزی از نو.گفتم جنس نر خواهان محبت است تا توانستم از مهر خود در او ریختم هر چه که دستور گفت چشمش را گفتم هر هر چه را نهی میکرد باز هم چشم گفتم خلاصه هر کاری که بفرمایید کردم اما چه فایده روز به روز وقیح تر میشد که بهتر نشد.
دایه زیر لب چندین بار نچ نچ کرد و سپس گفت:یخلی هم غلط کردی کار خوبی نکردی که محبت زیاد از حد و بی موقع هم شوهر را سیر میکند وتنبل.تو باید هر موقع که شوهرت کار حلافی انجام میدهد رو ترش کنی اخم کنی و تذکر بدهی واما وقتی در حالت عادی است یا کاری باب طبع انجام میدهد ان موقع است که باید مهر و محبت و ظرافت زنانه ات را با تمام وجودت نثارش کنی عزیزم..چرا که اگر همیشه محبت کنی چه با خود خطایی کرده و چه نکرده با خود میگوید حتما حق با من است که هیچ نمیگوید.و یا اینکه ملتفت اعمال من نیست من نیز خر خود را برانم دختر یاد بگیر هر کاری را به موقع انجام بدهی هم اخم لازم است و هم لبخند اما به جا.همیشه یادت باشد که بهترین سیاست صداقت است
شهین بلافاصله گفت:اخر وقتی به قول شما به او تذکری میدهم و شکایتی میکنم برسرم فریاد میکشد که چقدر غر میزنی زن.
دایه با بی خیالی گفت:خب بزند نازش که نکردی دعوایش کردی حال چرا دعوایش کردی؟خب به خاطر اینکه به خودش بیاید و در نهایتا خشم تو که زن باشی در گرو چیست؟بگذار از ناراحتی ها و سرزنش هایت ناراحت شود چه بهتر چرا که میداند اگر میخواهد اسایش خاطر داشته باشد باید کراقب اعمال و رفتارش باشد.
شهین مدتی را با خود به گفته های دایه منیژه اندیشید و بعد سری تکان داد و اه سردی کشید و اظهار داشت:حق با شماست تقصیر خودم است.
دایه خندید و فگت:از من میشنوی هر گاه خواستار تغییر زندگی ات شدی اول از همه خودت را تغییر بده
شهین نگاهش ره به نقطه ای نامعلوم دوخت و ساکت ماند.دایه منیژه نیز اهی کوتاه کشید و کفت:برای خودت میگویم دختر قرار نیست که این مردا هرچه میگویند حق و ناحق تو سر به زیر بمانی به قول قدیمی ها نجابت زیاد کثافت میاورد اصلا خودشان هم از زنی که سهل الوصل باشند بی اختیار خوششان نمیاید چه برسد به امید خسرو خان که روشن فکر است و تحصیل کرده اگر فکر کردی که با کوتاه امدن سیبیل رد کردن خطاهایش دلش را برای همیشه ده دست خواهی ارود سخت در اشتباهی….خلاصه یک کلام ختم کلام اولا اینکه احترام شوهرت را داشته باش دوم انکه در کنار احترامی که برایش قائلی همیشه سعی کن در اقتضای طبع او خودت نیز طبیعت را موزون کنی نه اینکه یک سرهرو ترش رو و نه یک سره خوش رو یادت باشد همان هستی باش و بس چرا که بهترین سیاست در عرصه ی زندگی صداقت است دخترم .
شهین لبخند کمرنگی زد و به سختیو با کمک دایه منیژه از جا بلند شد و بعد یک اسکناس که متوجه ارزشش نشدم در مشت دایه گذاشت که منیژه گل از گلش شکفت:دستت درد نکند دخترم الهی که از طلا زرد و از نقره سفید باشی.
شهین گونه ی دایه منیژه را بوسید و بعد مثل انکه تازه چیزی یادش امده باشد پرسید:راستی دایه خانم چرا شما با این همه تجرله خودتان از شوهرتان جدا شدید؟
دایه خنده ای به مضحکه کرد و گفت:قسمت من هم همین بوده دختر جان انچه نصیب است نه کم میدهند گر نستانی به ستم میدهند.
شهین کمی به پاسخ دایه منیژه اندیشید و گفت:انشالا که خداوند شما را عاقبت به خیر کند
دایه به سرعت گفت:وو تو را هم خوشبخت
شهین برای چندیدن مرتبه اهی سرد کشید و سپس از اتاق خارج شد سپس دایه کنار من به روی تخت نشست و به دیوار تکیه زد و گفت:اش هاشین جان زن از همان بدو تولدش در بدر است
با دلخوری پرسیدم:اخر چرا؟
-چرا ندارد بیچاره دختر از همان اول که متولد کیش.د همه به چشک کنیز و کلفت به او نگاه میکنند تا به اخر.البته شما اشراف زاده ها که نه!ولی ما فقیر فقرا که همینطور بودیم از صبح تا شب توی سرما میکوفتن که باید مثل الاغ حمالی کنیم منو که میبینی دو ساله بودم که ننم مرد و چهارساله اقام.تا به این سال که اینجام همش در حال کنیزی و خواری در خانه های مردم بودم.حتی ان خدا نیامرز علی گدامرا از خودش پست تر میدید فقط مرا عقد خودش کرد تا بچه دار شوم اخرش هم مرا از خانه بیرون کرد یعنی انقدر مرا در تنگنا گذاشت که خودم مجبور به فرار شدم تا طلاقم را بدهد حتی از خیر سر بجه ام هم گذشتم چرا که میدانستم اگر خودم را تکه پاره هم بکنم بچه را به من نمیدهد.خدا رحمت کند هوویم را که حداقل کار خود را به من میسپرد و راه منو به اینجا باز کرد وگرنه معلوم نبود الان کدام گوشه از درد گشنگی و بی کسی تلف میشدم. قبل از این فکر میکردم زن های فقیر بیچهره هاست که بدبختی دارند اما حالا مادرت و شهین را میبینم میفهمم که ای بابا کلا زن جماعت بدبخت استچه اشرافی و چه فقیز.
و میخواست به صحبت هایش ادامه بدهد که با کنجکاوی صحبتش را بریدم :مگر مادرم هم بدبخت است:
خنده ی تلخی کرد و هیچ نگفت من نیز ساکت ماندم دایه دست مرا در میان دست سردش فشرد و گفت:همین اتابک خان،پدرت همش حسرت پسر داشت البته تا قبل از به دنیا امدن خودت اما افسوس که این مرد با این همه شعور نمیتواند بفهمد که دختر چقدر عزیز تر و گرا می تر از پسر است و تا ابد برای خانواده اش میماند درست است که از انها جدا میشود ولی همیشه به فکر انان هست.اما پسرها چشمشان که به جمال زنش روشن شد دیگر مادرو پدر را از یاد برده و کلاهشان هم در خانه ی پدری بیفتد به انجا نخواهند رفت.
و من با ترشرویی گفتم:ولی من تا ابد کنار اینها میمانم اصلا دلم نمیخواهد که اردو.اج کنم
دایه باز هم لبند تلخی زد و از تخت پایین امد و بعد رختخوابش را مثل همیشه پایین تختم انداخت و اقدر به سقف خیره ماندو اندیشید تا خواب چشمان مظطرب و ملتهبش را ربود اما من همچنان بیدار بودم نمادانم چقدر گذاشت؟یک ساعت دو ساعت که دایه از جای بلند شد و چهار زانو در حایش نشست و چشمان سنگینش را که حالا به زحت باز میشد به سویم نشانه گرفت و گفت:تو هنوز نخوابیدی شاهین جان؟نگاه متاثرم را به انداختم و با دلخوری گفتم: خوابم نمیبرد
چرا؟
نمیدانم
فردا مگر درس و مدرسه نداری راحت بگیر بخواب
نمیتوانم راحت بخوابم دلم برای شهین میسوزد برای شما که جوانی تان اینقدر سخت گذشت برای سلیمه برای همه ی دختر ها دلم میسوزد خوب که فکر میکنم میبینم در حق زن های بیچاره خیلی ظلم میشود بیچاره ها نه تفریحی داند و نه سرگرمی خاصی جز کر کردن اما مرد ها همه چیز دارند یعنی میتوانند داشته باشند
دایه دوباره در جایش خوابید و گفت:ماشالا شاهین جان خیلی عاقلی از قدیم گفتند بچه باید بچگی کند تا بزرگ شود هم چنین خوب نیست توی این سن و سال اینقدر فکرت بازه چرا که مثل الان خودت را معذب افکار و اطرافت کردی.در اینده اینقدر غصه هست که خدا میداند تو این سن نمیخواهد به این کارها کار داشته باشی حلا هم راحت بگیر بخواب و از این فکر های بزرگ به مخیلت راه نده
اما من بی توجه به سفارش دایه لبخند تلخی زدم و پرسیدم:دایه جان؟
جان دایه
یک چیزی بگم؟
بگو
راستش با این همه اوصافی مکه از دختر ها و سختی هایشان میشنوم نمیدانم چرا بیش از حد میل به این دارم که من هم دختر باشم تا این که یک پسر خیلی دوست داشتم مثل دختر ها دامن میپوشیدم و یا موهایم را بلند میکردم
حرفم که تمام شد دایه چنگی خفیف بر لپش کشید و گفت:خاک بر سرم.از هر چه ترسیدم بر سرم امد….شاهین جان مادرت جایی از این حرفها نزنی هزار عیب و نقص به نافت میبندند.
من از ترس ساکت ماندم و دایه شروع کرد به ختم صلوات ان هم با صدای بلند انگار که میخواست مطمئن شود که خدا صدایش را میشنود با خود اندیشیدم که بهتر است به قول دایه شب را بخوابم تا سر صبح برای مدرسه بیدار شوم که جرقه ای در ذهنم نمودار شد که اقای پورعالی معلم انشایمان هفته ی پیش از ما خواسته بود در مورد یک موضوع اجتمایی انشا بنویسیم با خود اندیشیدم که چه خوب میشود اگر من هم همین بحث کذایی امروز یعنی فقدان ازادی و سلب اسایش زنان در جامعه انشا بنویسیم چرا که من عاشق درس انشا نیز بودم و تناه درسی بود که برای پایان یافتن ساعت ان سر کلاس ثانیه شماری منیکردم با خود اندیشیدم پس فردا انشا خواهیم داشت و من بهترین نوشته را برای همه کلاس خواهم خواند چرا که همان شب مقدمات این انشا کذایی با تفکرات مخیله ی خود فراهم میساختم.
فصل دهم
هیچ گاه انروز کذایی را فراموش نمیکنم.خوب به خاطر دارم که صبح چهار شنبه بود .اخر چهارشنبه ها ما نسبت به مابقی روزهای هفته درسمان سبک تر بود .انشا ورزش و ادبیات.به هرحال انروز برف سختی زده بود و مادر،غلام را همراه با من و منصور راهی مردسه کرد.خدا میداند چقدر برف امده بود با اینکه چکمه های چرممان تا سر زانوهایمان میرسید اما بازم شلوارمان خیس شده بود نهایتا با هر بدبختی بود خودمان را به مدرسه رساندیم.اکثر بچه ها نیز گرو هی یا همرا بزرگترشان اکده بودند.خان بابا فراش مدرسه نفس زنان در حال پاروی مدرسه بود.به خاطر برف و سرما برنامه ی صبح گاهی و خواندن سرود ملی بچه ها لغو شد و بچه ها یکراست به کلاس های مربوطشان رفتند.من و منصور نیز داخل حیاط از هم جدا شدیم..منصور راهی کلاس پنچم و من به کلاس چهارم خودمان رفتم.وچه لذتی داشت وقتی که از زیر شلاق سرمای زمستانی و ان هوای یخبندان به یک باره وارد کلاسی میشدی که مثل تنور داغ بود و چه غوغا و بلوایی جو کلاس را فرا گرفته بود. بچه ها از حالا نقشه میکشیدند تا برای زنگ تنفس ارم برفی درست کنند.انتهای کلاس نیز دو تا از نیکت های اضافه را تا نزدیک بخاری کشیده بودند و هر کس شال و کلاه و جوراب خیس خود را در معرض گرمای بخاری برای خشک شدن روی ان گذاشته بود.من نیز بالتبع کلاه و دستکش های بافتنی ام را که دایه به تازگی برایم بافته بود روی ان نیمکت گذاشتم. در همین حین نصیر که یکی از تخس ترین بچه های کلاس بود و هیچ چیر در دنیا به اندازه ی خندان اطرافیانش لذت نمیبرد طبق عادت مرسومش با انگشت اشاره به پره های بینی اش کشید و دماغش را گرفت و پاک کرد بعد به روی یکی از نیکت ها پرید و صدای بلند بچه ها را به کف زدن دعوت کرد:دست دست!همگی دست
بچه ها همگی به او گوش سپردند به جز من که تنها به او میخندیدم که نصیر رو به فریاد زد:خان زاده تو هم دست بزن
ومن بی احتیار برایش دست میزدم.نصیر علاوخ بر اعمالش ظاهری خنده دار نیز داشت چشمان پق کرده ریز قهواه ای.لب های پهن و کلفت صورت گرد و چاق و یک دماغ گوشتی همراه با خال قهوه ای که در کنار پره ی راستش خانه کرده بود با اینکه پدر و مادرش هر دو از طبیبان معروف شهرمان بودند اما رفتارش متضاد با پسر بچچه های اصیل بود. یکی بار از یکی از دوستانش شنیدم که پدر و مادرش روزی سه چهار بار او را به زیر رگبار کتک میگیرند و طفلکی خیلی لذیت میشود اما چهره ی بشاش و رفتار مضحکش باور این شنیده را براین دشوار ساخت.بچه ها نیز عاشق او بودند و همیشه مثال ان روز او را همراهی میکردند و همه خیالشان راحت بود.اقای ناظم در ان هوای سرد و برفی حتی اگر ت.پ هم در کنند پیدایش نمیشود. و بخاری داغ دفتر مدرسه چای قند پهلو خان بابا را به سرکشی رزانه اش ترجیح میداد.
خلاصخ خوب که صدای دست زدنمان هماهنگ شد نصیر شروع کرد به کر خود را قر دادن و خواندن اینکه
مورچه داره؟
و بچه ها که به سوال و جواب خود وارد بودند جملگی فریاد زندند
کجاش داره؟
این جا و اینجا و اینجا داره چیکار کنم؟
بکن و بریز…بکن و بریز
و بعد همگی از خنده ریسه میرفتیم تا اینکه اقای پورعلی جوان ترین و خوش چهره ترین و خوش لباس ترین دبیر ما از در داخل شد و بی توجه به بی نظمی ما قبل از ورودش از جانب بچه ها کمی فرصت داد تا هر کس در جای خود نشسته و بعد به جانب ا با خوش رویی سلام کرده و به حضور و غیاب پرداخت.
و بعد مثل همیشه از بچه ها خواست تا هر کس میخواهد اختیاری برای شروع انشا ی خود را بخواند و البته مثل همیشه هیچ داوطلبی دستش را بالا نبرد تا اینکه از بچه ها خواست که هر کس اشنا امروز خود را روی میز جلو خود قرار دهد و خود به وارسی تکالیف ما پرداخت به میز من که رسید بیشتر از بقیه به روی دفترچه ای تمرکز کرد و حتی انرا در دست گرفت و ابتدای انرا خواند و بعد ابروانش را بالا انداخت و به رویم را با مهربانی خندید و انگاه دستش زا به جانب تخته سیاه دراز کرد یعنی که از جایم خارج شده و برای خواندن انشا به انجا بروم.من نیز دفترچه ام را از او گرفتم و جلوی تخته سیاه رو به بچه ها ایستادم.اولش کلی خجالتمشیدم.اما خیلی زود بر خود تسلط پیدا کردم.هرچند که صدایم لرزش نامحسوسی به خود گرفته بود.ولی طوری که همه صدایم را بشنود از ابتدا گفتم:موضوع انشا من در مورد کمرگ بودن نقش زنان و دخن=تران در جامعه است.که در قالب شعر انرا گفته ام.
حرفم که تمام شد همه ی کلاس پتکی زدند زیر خنده که همه با اخم اقای پوعلی خیلی زود ساکت شدند.وبعد اقای پورعلی که معلوم بود از انتخاب موضوع انشام کلی خرسند شده. با لبخند و طماتینه خاصی گفت:بسیار خوب میشنوم.
نفس عمیقی کشیدم و ب خود عهد کردم تا اخر نوشته هایم حتی یک لحظه هم نگاهی به بچه ها نیندازم تا خنده ام نگیرد.مخصوصا نصیر که ساعت انشا خوراکش به دام انداختن خندادن خواننده مفلوک بود کافی بود که مرا یک دم به خنده بیندازد ان موقع بود که حتی اگر قلمم نیز در حد تولستوی بزرگ میبود اقای پورعالی نمره ام را از ۱۰ محاسبه میکرئد این بود که شمرده شمرده با تسلی خاطر تلقینی از جانب خود شروع کردم به خواندن نوشته هایم:
به نام خدا
یه شب تو زمستون
صدای اقا توپید به توی دالون
ای دختر ورپریده
بدو مادرت با زاییده
دیدم صداش ناراحته
گفتم اقا باز دختره؟
خندید و گفت:اره بابا باز دختره
رفتم پیشش نگاهی کردم به جیبش
چشم روشنی خبر نبود
اقام به حال خود نبود
گفتم:اقا دختر بده
داد زد و گفت:دختر بده؟
دختر همش تو دست و پای ادمه
نه کاری از پیش میبره نه زندگی از پیش میبره
نه گاو میشه برای من زمین شخم بزنه زمین من
نه رعیت ارباب میشه
مزدش برام یک سیخ چلو کباب میشه
دختر فقط غر میزنه نق میزنه
دور از جونت دختر فقط زر میزنه
تا وقتی توی قنداقه
یک دم فقط شیر میخوذه
اب پس میده
ماده فقط گاوش خوبه
علف بدی شیر بت میده
گفتم با هزار گلایه
اقا حالا که دختره اسمش چی باشه بهتره؟
اسمش باشه همین بس
یا بگذارید همین بس
گفتم تو رو به زهرا
اسمش باشه ثریا
فریاد کشید با دعوا
چی بذارم ثریا
تا اون ننت از فردا هی دختر بندازه تا سیاره ام بسازه
اسمش همینه و بس اسمش میشه دختر بس
گفتم اقا میای بریم پیش ننه
با ناله گفت:ای اقا جون برم بگم که چند منه؟
گفتم ننه ناراحته خندید و گفت:ناراحتیش فقط ماله یک ساعته
از فردا باز لپاش برات گل میندازه
غصه نخور ذات زن ها حقه بازه
گفتم اقا بی انصافی بدون حد و اندازه
فریاد کشید:بی انصافی از اونکه برام دختر پس میندازه
رفتم یواش پیش ننه هر چی بگم ازش کمه
چشاش نگو کاس خون می کند لپاش رو با ناخون
دلم یهو ریخت رو زمین گفتم ننه ناراحتین؟
پرسید یواش اقات چطور ناراحته؟
گفتم:که ای بگی نگی بی طاقته
گفتم:ننه دختر بده؟
خندید و گفت:دختر از مردمه ننه
دختر بایست یه روز بره شوهر کنه بچه اشو خشک و تر کنه
بایست شوهر داری کنه یه عمر عزاداری کنه
کی گفته دختر از منه دختر از مردمه ننه
دلم به حال ننه م سوخت از خودم بیزار شدم
دختر بودم پیش خودم خوار شدم
نگاهی کردم به بچه بچه نگو تربچه
خوشگل و ناز و ناری با دماغش کردم بازی
چشماش هنوز بسته بود حتما اونم خسته بود
از همه بی مهری از دنیای این شکلی رفتم با غم تو ایوون
خدا رو زدم فریاد اه ای خدای سنگدل =ما دختریم یا مشکل
چرا تو بین بنده هات این همه فرق گذاشتی
چرا تو کاسه پسرها بیشتر ما گذاشتی
چرا پسر عزیزع اما دختر تکراری
چه فرقی داره حالا دختر با یک زندانی
اصلا حالا که دیدم دختر جایی نداره چرا دادی به ماها این دختر بیچاره
ای کاش از اون اول ها ما رو تو گور میکردند
ای کاش مثل قدیم ها زنده به گور میکردند
مگر ما دختر ها چه کردیم به جون اقامون
که از سر صبح تا شب میکوبن تو سرامون
از صبح تا ظهر تو تاریکی توی دالون نون میپزیم کی گفت یک با بسم الله
ظهر تا شب چنگ میزنیم فرش میبافیم کی گفت یک بار ماشالا
غروب که شد شام میپزیم شام میاریم کی گفت یک بار ایو الله
عزیز به حرفهایی که میگفت به راست نمیگرفتیم
عزیز خوب حرف هایی میزد ما درس نمیگرفتیم
میگفت که دخترون فقط لباس کفنشون سفیده
بختشون یک سر سیاست و بی سپیده
میگفت از ما بهترون بستن بخت ما دخترون
یا ایکه ما کالاییم و میدن ما رو به دیگرون
خلاصه دلم رفته خودت یه روزگاری دل ننه اقامو به داشتنم راضی کن
گذشت از اون ماجرا چند روز بعد از اون دعا
ننم منو کرد صدا
هی به دور من چرخ زد هی با خود گفت و چرخ زد
گفتم:ننه چه خبره
گفت:گفت دختر بس خوش قدمه خواستگارت پشت دره
گفتم که گیسام بکنه مگه نگفتب شوهر بده
ننه گفن با خنده حالا خوبه یا که بده شانس رو بگیر که نپره
اقبال برات رسیده نمیشی یه وقت ترشیده اون هم تو این روزها
که دختر مثل جن شده و پسرم بسم الله
دوماد پسر حاج عباسه خوش رو وخوش لباسه
دختر تو ده فراوون عدد اون تو رو میخواسته حالا برو به مطبخ
خیالتم باشه تخت
تا گفتم دختر کجایی یه سینی بردا بیار با ۴ تا استکاه چایی
یهو صدای در امد از لای در دیدم که یه پیر مرد تو امد
تا ننه فریاد کشید که دخترم کجایی یهو همه چیز یادم رفت
ای وای خاک عالم کو استکان کو چایی
ننه ام گفت با صرافت این دخترم جهازشم نجابت
نجیب و بی نیازه فقط داره یه خواسته
شیر بها و مهریه باشه به حد لازم
یهو تو جام وا رفتم دستبوس اقام رفتم
گفتم به گریه زاری منو تنها نذاری
این یارو از خودتم پیر تره نکنه منو بدی با خودش ببره؟
اما اقام گوش نکرد منو از خونه همراه اون به در کرد
پام که رسید به خونه حاج رسول یهو فهمیدم که یک هوو
دارم به اسم ابجی بتول
قوز اقا رسول کم نبود اینم قوز بالا قوز
کاش خاله سوسکه بودم بازم یه ماش لحاف دوز
از صبح تا شب کارم زاری شده بود ت=ناله و نفرین شده بود
دعا و امین شده بود
اما حاج رسول زرنگ بود دم به تله نمیداد
از سر صبح تا شب دم دل به من میداد
اما هنوز یک سال و یک ماه نگذشته بود حاج رسول از گریه
من شده بود خسته
ابجی بتول این وسط بل گرفت مثل سپند روی اتیش گر گرفت
هر روز کارمون دعوا یا پخت نذر و حلوا
نذر هرکجا بگیره اون یکی زود بمیره
تا اینکه من مادر شدم صاحب یک پسر شدمبرای رفع مشکل نذر کردم و اسمش رو گذاشتم محسن از اونجا که اقای من عاشق پسر بود گفتم تا تنور داغه
خمیرو باید چسبوند
گفتم یه روز به شوهر برای ننه ام دلواپسم
گفت: باغروز زن منی مال منی فقط تو خونه منی
گفتم با خودم : اقام می گفت به موقع شوهر بامرام کمه
دیدی دیدی دختر خانم که حرف حق مال اقای ادمه
گفتم یواش با ناز و تب که حاج رسول راضی شو و نکن غضب
فریاد کشید: ای ضعیفه اروم بگیر انقدر نکن منو دلگیر
کی دو سال جون می کنه نون میاره اب میاره
اون کیه که واسه تو کاکل زری ات چوب می شکنه پول میاره
گفتم با غضب ای بی نصب ننه و اقام پونزده ساله منو به
دندون کشیدند نونم دادند به جای اب دوغم دادند
می کشیدند تو اون سالها منت هیچ چیزم نبود حالا برام سر
می کشی روتو می کنی کبود؟
یهو اخماش تو هم رفت نگاش به جنگ من رفت
بقچه مو بست به سرعت بچه مو داد به دستم
گفت برو گمشو بیرون بی خود به تو دل بستم
گفت برو ای بیچاره هر چیز یه قدری داره
دختر اصغر کاه کش چه شانی به من داره
گفتم که بی مرامی نبینی جز سیاهی
گفت اره بی مرامم برو که زن نخواهم
انداختم از خونه بیرون شدم باطفلکم حیرون
نه ترسیدم نه موندم یه ایه الکرسی خوندم
گفتم یا علی یا مدد می رم که برم مقصد
دو سه روزی طول کشید تا چشمام ده و بدید
تا رسیدم به خونه دلم گرفت هی بونه
نکن اقام دعوام کنه نکنه جیغ و هوار کنه
نکنه منو برگردونند از این هم منو برونند
گفتم که بد بد ارد در می زنم هر چه پیش اید خوش اید
تا در زدم اقام درو روم باز کرد
منو که دید خودشو تو بغلم رها کرد
گفتم اقا ناراحتی غصه داری ننه کجاست ؟
گفت دخترم عزاداری ننه ات الان پیش خداست
یهو پاهام سست شدند نگاهم افسرده شد
بچه رو دادم به اقام تنم رو فرش ولو شد
چشمامو که باز کردم اقام بالا سرم بود
نگاهش خسته بود دستش روی سرم بود
گفتم اقا پسر من برای تو یادته دلت پسر می خواست
تحفه من برای تو اشک از چشماش جاری شد نگاهش
مهتابی شد
گفت اقا جون نمک نپاش به زخم من می خوام که فریاد
بزنم
عشق من و دختر من دلم پوسید تو این خونه هی می گرفت
تو رو بونه
اما حالا که اینجایی نفستم مقدسه اینو بدون که اقات
همه کاراش بدون قصد و غرضه
گفتم اقا انگار می گی دوستم داری ؟
گفت : معلومه سر به سر من می زاری ؟
گفتم اما شوهر من محکم زده بر سر من برام شده یه اهرمن
حتی اگر رگ بزنن از گردنم هر روز و شب ادم بیارند عقبم
پای بازگشت ندارم
با خنده گفت بخوای بری دیگه خودم نمی زارم
گفتم : اقا بچه مو به تو می سپارم حس می کنم جون ندارم
گفت : ای اقا خسته شدی از راه دور کوفته شدی
گفتم : اقا خوابم میاد اجازه هست که بخوابم ؟
گفت : بخواب ای عروسک که من دیگه هیچ کس رو جز تو
ندارم .
انشایم که تمام شد همه کلاس برایم دست زدند . هم خوشحال شدم و هم خجالت کشیدم . اقای پور عالی دستی به سرم کشید و گفت : افرین پسر خوب و بعد رو به کلاس گفت :” دیدید بچه ها چطور انشا این دوستتون هم حاوی پیام بود و هم شعر و داستان ، این نشون می ده که شاهین پسر باهوشیه و کلی روی موضوع انشا فکر کرده تا این که توانسته انشایی به این جذابی بنویسه که همه ما را نیز تحت تاثیر قرار بده ،واقعا که پسر متعهدی است .” و از بچه ها خواست که دوباره مرا تشویق کنند و بچه ها این بار با صدای بلندتر برایم دست زدند . برای اولین بار و بعد از مدتها اقای پور عالی در کلاس نمره بیست داد . در حقیقت من اولین و تنها کسی بودم که از او بیست می گرفتم . زنگ استراحت که خورد اقای پورعالی مرا نزد خود صدا کرد و از من خواست که حتما در هفته اتی با بزرگترم بروم و من که حدس می زدم می خواهد حسابی مرا تشویق مند و سفارشم را به خانواده ام بکند تا از استعداد من به نفع خودم بهره برداری کنند کلی از پیشنهادش خوشحال شدم و یک لحظه احساس کردم که اقای پور عالی را خیلی دوست دارم ، او جوان خوش تیپ و خوش چهره ای بود ، چهارشانه و قد بلند ، همیشه کفش هایش براق ، دندانهایش سپید و بوی ادکلن های قیمتی می داد ، زیاد نمی خندید اما همیشه لبخند به لب داشت ، ان روز هم موقع خداحافظی مثل یک مرد با من دست داد . به خانه که رسیدم با نهایت ذوق انشایم را نشان همه دادم و البته توضیح هم دادم که اقای پورعالی اولین باری است که نمره ۲۰ به انشای کسی می دهد . مادر درحالی که سعی می کرد خودش را بیش از پیش خوشحال نشان دهد گفت : ” افرین پسر گلم .” شهرزاد هم دستی به سرم کشید و گفت :” حتما برایت جایزه می خرم .” و شهلا بلافاصله در جواب شهرزاد گفت : “افرین فکر خوبیه .” دایه منیژه هم در حالی که غذای مرا داخل سینی مسی لبه دار بزرگی می اورد گفت :” من از اولش هم می دانستم اهین پسر باهوش و با استعدادیه و مادرم در جواب دایه گفت : “هر چه باشد دایه اش شمایید دیگر” دایه هم قری به خودش داد و به مادر گفت :” اختیار دارید از کوزه همان برون تراود
ادامه دارد…

قسمت چهارم رمان خواندنی من دختر نیستم

منبع: رمان انلاین

پاسخی بگذارید