مردانگی و جوانمردی : داستانهای زیبا و خواندنی از فتوت،مردانگی و جوانمردی

مردانگی و جوانمردی : داستانهای زیبا و خواندنی از فتوت،مردانگی و جوانمردی

مردانگی و جوانمردی

 

 

 

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،
به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیر زن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن؛
سپس راهش را ادامه داد و رفت؛پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است…
جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود؛
پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آنرا نخواهی یافت!!!

“زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد”

زندگی حکایت قدیمی کوهستان است!
صدا می کنی و می شنوی؛
پس به نیکی صدا کن، تا به نیکی به تو پاسخ دهد..

**************

هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه ای بیرون آمد و قدم در کوچه ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد . صدای اذان صبح از گلدسته ها به گوش می رسید. پهلوان وضو ساخت و با خدای خود، به راز و نیاز پرداخت. هنوز چیزی نگذشته بود که از پشت یکی از ستونهای مسجد، صدای گریه پیرزنی را شنید که به درگاه خدا چنین التماس می کند: خداوندا ! رو به درگاه تو آورده ام، نیازمندم و از تو حاجت می طلبم، نا امیدم مکن.
مرد بی تاب شد، با خود اندیشید، حتماً این زن تنگدست و نیازمند است. آرام به پیرزن نزدیک شد . او را دید که بشقابی حلوا در دست دارد. با لحنی سرشار از مهربانی پرسید: چه حاجتی داری مادر؟

چون پیرزن اندکی آرام شد، گفت: ای جوانمرد، التماس دعا دارم. برای من و پسرم دعا کن.
مرد پرسید مشکل تو و پسرت چیست؟
پیرزن آهی سرد از دل برآورد و گفت: پسری دارم زورمند و دلاور که پهلوان هندوستان است و در شهر و دیار خود پرآوازه است. هر جا نام و نشان پهلوانی را می شنود، عزم کشتی گرفتن با وی می کند. شکر خدا که تاکنون پیروز شده و تا امروز هیچکس نتوانسته پشت او را به خاک برساند. اکنون پهلوانی از خوارزم به شهر ما وارد شده و قصد هماوردی با پسر من را دارد، می ترسم پسرم مغلوب شود و روی بازگشت به شهر خود را نداشته باشد. این پهلوان که کسی جز پوریای ولی نبود، فهمید که رقیب هندی او، پسر این پیرزن است. پوریای ولی، طاقت دیدن اشکهای آن مادر غمگین را نداشت. دلداریش داد و گفت : به لطف خدا امیدوار باش مادر، خداوند دعای مادران دل شکسته را مستجاب می کند. این را گفت و با حالتی پریشان، از پیرزن دور شد و از مسجد بیرون رفت.
پس از آن پوریای ولی با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، اگر قویتر از آن پهلوان باشد و بتواند او را به زمین بزند، آیا طعم شکست را به او بچشاند؟ یا باتوجه به تمنای مادر او، مقاومت جدی نکند و زمینه پیروزی حریف را فراهم نماید. برای مدتی پوریای ولی، در شک و تردید بود. ناگهان از دایره تردید بیرون آمد، لبخندی زد و تصمیمی قاطع گرفت. او می دانست قهرمان واقعی کسی است که نفس سرکش خود را مهار کند. او خواست که غرور خود را بشکند و بقول مولوی ( شیر آن است که خود را بشکند ) البته این انتخاب، بسیار دشوار بود.  چون روز موعود فرا رسید و پوریای ولی، پنجه در پنجه حریف افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را دربرابر خود ضعیف دید تا آنجا که می توانست به آسانی پشت او را به خاک برساند. اما عهد خود را بیاد آورد. برای آنکه کسی متوجه نشود، مدتی با او دست و پنجه نرم کرد، اما طوری رفتار کرد که دیگران احساس کنند حریف وی قویتر است. پس از لحظاتی، پوریای ولی، این پهلوان نام آور  بر زمین افتاد و حریف روی سینه اش نشست. در همان وقت به او احساس عجیبی دست داد. مثل این بود که درهای حکمت به روی او گشوده شده و وی پاداش جهاد با نفس را مشاهده کرد.
دوستان پوریای ولی که از توانایی بدنی او به خوبی آگاه بودند، از شکست او در رقابت با پهلوان هندی در شگفت بودند. چند روز بعد از آن واقعه، سلطان جونه ( حاکم آن منطقه در هند) مجلسی ترتیب داد تا در آن از پهلوان پوریای ولی دلجویی کند. در آن هنگام، پهلوان هندی که در مجلس حضور داشت، پیش آمد و خود را به پای پوریای ولی افکند و بازوبند پهلوانی را به او تقدیم کرد. او گفت من در ضمن مسابقه، متوجه گذشت و جوانمردی تو شدم. پوریای  ولی از اینکه رازش برملا شده بود، متاثر و پریشان شد اما دوستان او خوشحال شدند و ماجرای این فداکاری بزرگ در همه شهرها پیچید. از آن پس، از پوریای ولی به عنوان یکی از جوانمردان و اولیای خدا یاد می شود.
پوریای ولی اضافه بر قدرت پهلوانی و نیرومندی بدن، صفات آشکار و پسندیده ای داشته که او را از دیگر پهلوانان، متمایز می ساخته است. پهلوانان و ورزشکاران با یاد او، جوانمردی را پاس می دارند.

 

**************

 

حاکمی در کرمان زندگی می کرد که بسیار مهربان و جوانمرد بود. او عادت داشت هر غریبه ای را که به کرمان می آمد، مهمان خود می کرد و آن مهمان باید تا سه روز در خانه او می ماند و پذیرایی می شد.
روزی «عضدالدوله» با لشکر خود به کرمان رفت. او می خواست با حاکم کرمان بجنگد و شهر را از دست او بگیرد. حاکم کرمان سرسختانه با آنها مبارزه می کرد و نمی گذاشت وارد قلعه شوند. او هر روز همراه سربازان خود با لشکر عضدالدوله می جنگید و بعضی از آنها را می کشت. اما شب که می شد به اندازه ای که همه افراد لشکر عضدالدوله سیر شوند، غذا برای آنها می فرستاد.
عضدالدوله از کارهای حاکم کرمان تعجب کرده بود. یک نفر را فرستاد تا بپرسد: «این چه کاری است که روزها سربازان مرا می کشی و شبها برایشان غذا می فرستی؟!»
حاکم کرمان گفت: «جنگ کردن نشانه مردانگی است و غذا دادن نشانه جوانمردی! اگر چه سربازهای شما دشمن ما هستند، اما در شهر من غریب هستند و غریبه ها در این شهر مهمان من هستند. دوست ندارم مهمان من گرسنه و بی غذا بماند.»
عضدالدوله گفت: «جنگیدن با کسی که این قدر با معرفت و جوانمرد است، خطاست.»
این بود که لشکر خود را جمع کرد و از تصرف کرمان چشم پوشید.

 

**************

 

پسرعمویم با بازی چشمانش دلم را ربود و من که شیفته و دلباخته اش شده بودم، به خواستگاری اش جواب مثبت دادم و با رضایت بزرگ ترهای فامیل ما با هم ازدواج کردیم. مجتبی تا زمان تولد فرزندمان به خانه و زندگی اش خیلی اهمیت می داد. او کوچک ترین تغییری که در چهره ام ظاهر می شد را می دید و از صمیم قلب ابراز عشق و علاقه می کرد.

اما از وقتی دخترم را به دنیا آوردم، او از من غافل ماند و این اواخر هیچ توجهی به من نشان نمی داد.زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد افزود: با برخوردهای سرد همسرم تصور می کردم او به من خیانت می کند و شاید با زن دیگری رابطه برقرار کرده است اما هر چه کنترلش کردم چیزی دستگیرم نشد.

خیلی دلم گرفته بود و در برابر کم توجهی و بی تفاوتی های مجتبی، تصمیم احمقانه ای گرفتم. راستش را بخواهید من از دوست مجتبی خواستم تا او را در بیرون از خانه زیر نظر بگیرد و به آن پسر غریبه گفتم که فکر می کنم کاسه ای زیر نیم کاسه است و شوهرم با فردی رابطه دارد. دوست مجتبی با چرب زبانی مرا خاطرجمع کرد که این ماموریت را انجام خواهد داد. او پس از گذشت چند روز به شماره تلفن همراهم زنگ زد و گفت: حدس شما درست بود چون مجتبی کمی مشکوک به نظر می رسد و احتمالا با زنی غریبه رابطه دارد. البته باید بیشتر او را زیر نظر بگیرم و … !

با شنیدن این حرف ها خیلی ناراحت شدم و چندین و چند بار دیگر هم با دوست مجتبی از طریق تلفنی در تماس بودم تا این که دوست نامرد شوهرم یک روز با ابراز علاقه به من، گفت جزای شوهری که به همسر محترم و نازنینی مثل شما خیانت می کند خیانت است و …!

متاسفانه این جوان حیوان صفت فریبم داد و ما مدتی به طور مخفیانه با هم رابطه داشتیم، ولی با وجود این که فکر می کردم مجتبی اصلا به من توجهی ندارد او خیلی زود متوجه تغییر رفتار و روحیه ام شد و از رابطه ام با دوستش سر در آورد. با روشن شدن این حقایق تلخ، اختلاف شدیدی بین من و مجتبی به وجود آمد و او می خواهد طلاقم بدهد.

متاسفانه حالا متوجه شده ام دوست شوهرم برای این که بتواند به هوس های پلید خود برسد، دروغ گفته و مجتبی با هیچ زنی رابطه ندارد بلکه او به دلیل ضمانت وام بانکی یکی از دوستانش که کلاهبردار از آب در آمده مجبور بود برای پرداخت اقساط بانکی ۲ شیفت کار کند و کمتر وقت می کرد به من و دخترمان توجه کند.زن جوان اشک هایش را پاک کرد و افزود: من اعتراف می کنم که حماقت کرده ام و زندگی خودم را از دست دادم؛ اما ای کاش مجتبی مرا در جریان مشکلات زندگی مان قرار می داد تا تصورات احمقانه کارم را به این جا نمی کشاند!

 

 

مردانگی و جوانمردی : داستانهای زیبا و خواندنی از فتوت،مردانگی و جوانمردی

 

گرداوری : نت آنجل

 

 

 

پاسخی بگذارید