مسعود سعد سلمان : بیوگرافی و اشعار مسعود سعد و معرفی آثار او

مسعود سعد سلمان : بیوگرافی و اشعار مسعود سعد و معرفی آثار او

مسعود سعد سلمان : بیوگرافی و اشعار مسعود سعد و معرفی آثار او

مسعود سعد سلمان

 

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر قرن پنجم و اوایل ششم هجری قمری است.
اصالتاً اهل همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است.
مسعود سعد سلمان هجده سال از زندگی خود را در زندان‌های دهک، نای، سو و مرنج گذشته‌است.
سبک اشعار مسعود بیشتر به سبک شاعران خراسانی است و بیشتر اشعارش در حبس و زندان و در گلایه از رنج و آلام زندان سروده شده و حبسیه است.حبسیات وی از لحاظ سوز و احساسات و حسن معانی و هم از لحاظ لطف الفاظ و سلاست و تشبیهات طبیعی بی‌نظیرند و اهمیت خاصی دارند.
مسعود سعد سلمان در سال ۵۱۸ هجری از دنیا رفت.

مسعود سعد سلمان : بیوگرافی و اشعار مسعود سعد و معرفی آثار او

نمونه اشعار مسعود سعد سلمان

غم بگذرد از من چو به من برگذري تو
آن لحظه شوم شاد که در من نگري تو
از نازکي پاي تو اي يار دل من
رنجه شود ار سوسن و نسرين سپري تو
وين ديده روشن چو من از بهر تو خواهم
خواهم که بدين ديده روشن گذري تو
اي ناز جهان پيرهني دوختي از ناز
بيمست که اين پرده رازم بدري تو
از غايت خوبي که دگر چون تو نبينم
گويم که همانا ز جهان دگري تو
بخريده امت من به دل و جان و تو داني
شايد که دل و جان من از غم بخري تو
ز اندازه همي بگذرد اين رنج و تو از من
چون بشنوي آن قصه بدان برگذري تو
از خود خبرم نيست شب و روز وليکن
دارم خبر از تو که ز من بي خبري تو
سرمايه اين عمر سرست و جگر و دل
رنج دل و خون جگر و درد سري تو
چون زهر دهي پاسخ و چون شهد خورم من
وين از تو نزيبد که به دولت شکري تو
هر چند که کردي پسرا عيش مرا تلخ
در جمله همي گويم شيرين پسري تو
بيدادگري کم کن و انديش که امروز
در حضرت شاه ملک دادگري تو
بيدادگران جان نبرند از تو و ترسم
کز شاه چو بيداد کني جان نبري تو

——————————————–

گفتم که چند صبر کنم ای نگار گفت
تا هست عمر گفتم رنجه مدار گفت
بی رنج عشق نبود گفتم نیم به رنج
فرسوده چند باشد ازین ای نگار گفت
جز انتظار روی ندارد تو را همی
گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت
این روزگار با تو بدست این ازو شناس
گفتم که نیک کی شودم روزگار گفت
چون گشت زایل این سخط شهریار راد
گفتم که کی شود سخط شهریار گفت
چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام
گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت
آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو
این گفت در کریم نبی کردگار گفت

——————————————-

در آرزوی بوی گل نوروزم
در حسرت آن نگار عالم سوزم
از شمع سه گونه کارآموزم
می گریم و می گدازم و می سوزم

———————————————-

کس را بر اختیار خدای اختیار نیست
بر دهر و خلق جز او کامگار نیست
قسمت چنان که باید کردست در ازل
و اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست
بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این
می بشکند ز بار و بر آن هیچ بار نیست
چون کاین کثیف جرم زمین هست برقرار
چون کاین لطیف چرخ فلک را قرار نیست
آنها که بر شمردم گویی به ذات خویش
موجود گشته اند کشان کردگار نیست
دانی که بی مصور صورت نیامده ست
دانی که این سخن بر عقل استوار نیست
شاید که از سپهر و جهان رنجکی کشد
آن کس کش از سپهر و جهان اعتبار نیست
ای مبتدی تو تجربه از اوستاد گیر
زیرا که به ز تجربه آموزگار نیست
شادی مکن به خواسته و آز کم نمای
کان هر چه هست جز ز جهان مستعار نیست
بدهای روزگار چه می بشمری همی
چون نیک های او بر تو در شمار نیست
از روزگار نیک و بد خویشتن مدان
کز ایزدست نیک و بد از روزگار نیست

—————————————–

با هر تاری ساخته چون پود شوی
با جمله همه زیان بی سود شوی
در دیده عهد دوست چون دود شوی
زینگونه به کام دشمنان زود شوی

—————————-

گرد اوری : نت آنجل

پاسخی بگذارید